از ورای دود و آتش (۳۲۹)

سال‌هاست که در انتظار عدالت هستم

گزارش امروز را از زبان مادر رنج دیده ای می شنویم که خود سرگذشت زندگی سیاه و تلخ خود را چنین قصه می کند:» سال های ۱۳۷۳ را برای تان قصه می کنم که بیشتر از دو دهه جنگ پیامد های شومی را برای مرد، زن و کودکان این سرزمین به بار آورد و ملت ما شاهد این نا به سامانی ها در مملکت ما  می باشد.
آری ! در آن روز ها جنگ، وحشت و ترس در همه جا حکم فرما بود. گروه های مختلف و احزاب تحت فرماندهی اشخاص زورمند بخش های مختلفی از شهر کابل را تحت تصرف خود در آورده بودند. خانه ی ما که در قسمت کارته نو موقعیت داشت، به گروه (…) قرار گرفته بود. این زورمندان به زودی توانستند نقطه های مهم منطقه را به تصرف خود در آوردند، همچنان پایگاه نظامی شان تپه هایی بود که در نزدیکی خانه ی ما موقعیت داشت. با دیدن پایگاه های شان سخت پریشان گردیدیم. آهسته آهسته این نظامیان به اذیت و آزار مردم شروع نمودند. همان تصوراتی را که نسبت به  این مردم داشتیم، به حقیقت پیوست. زد و خورد ها همه روزه صورت می گرفت، که با این کار مردم منطقه خو و عادت گرفته بودند، اما این زد و خورد ها روز به روز بیشتر گردید. از همه مهم تر این که ظلم، چور و چپاول در  منطقه آغاز گردید، که با این کار مردم دیگر نتوانستند استقامت نمایند.  ما هم نا گزیر شدیم مانند سایر همسایگان خود منطقه را ترک نماییم و در گوشه ای از شهر که امنیت اش خوبتر بود پناه بردیم.
 پسر جوانم که ۲۲ سال  داشت و در دانشگاه درس می خواند،  برای پدر خود گفت : هر چه  زودتر باید منطقه را ترک نماییم. دیگر در چنین شرایطی بودن ما در این خانه مناسب نیست. به قدر ضرورت  اسباب و لوازم  را با خود گرفته، پیاده در حرکت شدیم. زیرا در آن وقت پیدا نمودند موتر کار ساده ی نبود؛ باید مسافه ی زیادی را پیاده طی می نمودی تا این که در منطقه ی که در تصرف گروه های دیگری بود، رسیده و موتر پیدا می نمودی. ما نیز چنین کار را نمودیم، اما در هر پوسته که می رسیدیم ما را توقف داده با لحن خشن از هر یک ما می پرسیدند : کجا می روید؟ هنوز از پاسخ دادن به  این چنین سوال ها خلاص نشده بودیم که  اختلاف ها میان دو گروه در گرفت. در این حالت پسرم فریاد زد که  همه ی تان پروت نمایید! اما بعد از چند لحظه آوازی از پسرم در گوشم نیامد. فکر نمودم شاید او هم مانند ما در کناری خود را پنهان نموده باشد. از یک طرف دود و بوی باروت زیاد بود و از طرف دیگر همه فضا را گرد و خاک و صدای سلاح های ثقیله گرفته بود. گوش هایم شنوایی نداشت و من فقط کودکان خردم را در آغوش گرفته بودم. بعد از یک مدت طولانی که گرد و خاک کم گردید، متوجه شدم جسد   پر خون پسر جوانم در روی جاده افتیده است و تعداد دیگری در حالت بسیار وخیم در روی سرک مجروع گردیده اند.  دیگر به خود ندانستم،  ناله وفریاد نمودم. من و پدر میانه سال اش در حالی جسد پر خون پسر جوان خود را از روی سرک بلند می نمودیم، که هنوز مرمی ها و آمدن راکت جریان داشت». در حالی که این مادر گلویش را بغض گرفته بود و  اشک برایش مجال سخن گفتن نمی داد، با دل پر درد و  سینه ی داغ دار، آه سردی از قلب اش بیرون نموده، گفت: «هیچ گاهی این ظالمان را نمی بخشم. در حالی که از این سانحه سال ها می گذرد، اما دقیقا می دانم که مسوول مرگ پسر جوانم کدام حزب بوده است. اگر من اسلحه و قدرت می داشتم، لحظه ای برای انتقام درنگ نمی کردم، زیرا سال هاست که در انتظار عدالت هستیم، اما این عدالت تا امروز برای ما قربانیان داده نشده و گویا این عدالت چشم بینا و گوش شنوا نداشته است».

دکمه بازگشت به بالا