از ورای دود و آتش (۳۲۷)

کودکی بیش نبودم که یگانه آرزوی زندگی‌ام را از من گرفتند
هرروز به مرور زمان وقتی به خاطر گزارش گرفتن و پرسیدن خاطرات مردم رنج کشیده ی افغانستان از جنگ های سه دهه، می رویم، می بینیم که مردم خاطرات تلخ تری نسبت به این جنگ ها دارند. امروز هم داستانی داریم از جوانی که یگانه آرزوی زندگی اش را، که مادر او بوده است، طی همین جنگ های سه دهه از دست داده و تمامی آرمان هایش سرپوشیده ماند. و تا حال در غم و هجران مادرش می سوزد. خود این جوان از خاطره ی تلخ زندگی اش چنین حکایت می کند: «درد و رنجی را که همه ی مردم بی دفاع افغانستان دارند، ما که یکی از این خانواده ها هستیم هم  داریم.

ما خانواده ی کوچک بودیم: دو خواهر و یک برادر با والدین. پدرم کارگر عادی بود، و زندگی آرام و خوشی داشتیم. به یاد دارم که کودک هفت ساله ای بیش نبودم که مادرم همیشه مرا در آغوش گرم خود پرورش می داد و همه ناز و نعمت های دنیا را برایم مهیا می ساخت. شب های طولانی زمستان سرد را در کنارش با شنیدن قصه های پادشاهان قدیم به صبح می رساندم. هرروز که از طرف مکتب به خانه برمی گشتم، مادرم در انتظارم به سر راه ایستاده می شد و با لبخند زیبای خود مرا خوش آمدید می گفت و زندگی بسیار خوبی را سپری می نمودیم.
زمانی که دامنه ی جنگ ها به هرطرف کشیده شد، موج این جنگ ها ما را هم در غم و اندوه نشاند. یکی از روزهای آخر سال بود، من و خواهرانم به مکتب رفته بودیم و پدرم هم به کار و غریبی خود مصروف بود. هنگامی که دوباره می خواستیم از مکتب به طرف خانه برگردیم، صدای وحشتناک راکت ها همه بچه ها را پراکنده نمود و هر کودک با بسیار ترس و پریشانی کوشش می کرد خود را به خانه ی خود برساند. من و خواهرانم هم با بسیار عجله به طرف خانه ی خود می دویدیم. وقتی به نزدیک خانه رسیدیم، متوجه شدیم که دود و غبار عجیبی همه فضای حویلی ما را پوشانیده و هیچ کسی دیده نمی شود. ما هم برای چند لحظه خود را در گوشه ی دیوار پنهان کردیم تا فضای جنگ به آرامی مبدل شد. بعد به طرف خانه رفته، زمانی که داخل خانه شدیم، همه جا را غیر منظم و از هم پاشیده یافتیم. به عجله دویدم و صدا زدم مادرجان کجا هستید؟ هر چه صدا بلند کردم، دوباره جوابی نشنیدم. بدنم را ترس و وحشت فرا گرفته بود و دلم شور می زد. دفعتا متوجه دیوار خانه شدم که پارچه های گوشت و خون در آن دیده می شد و چادر پرخون مادرم درگوشه ای  خانه افتیده بود. با دیدن این حالت زبانم گرفته شد و گلویم پر از عقده گردید. دیگر به خود ندانستم. فکر می کردم که یک کالبد استم. در جای خود نشستم و صرف به طرف دیوار می نگریستم. اشک در چشمانم خشکیده بود. خواهرانم گریه می کردند و صدای مادر مادر گفتن شان را می شنیدم، اما خودم نمی توانستم چیزی بگویم و یا هم اشک بریزم. زمانی که پدرم و همسایه ها آمدند و توته های گوشت را از هرطرف جمع آوری کردند، من با  تماشای این وضعیت امید خود را از دنیا بریدم و با خود گفتم که دیگر مادر نداری. بعد از مرگ مادرم دیگر زندگی برایم خوش آیند نیست و سال های زیادی از این واقعه گذشته، اما من هیچ گاهی نمی توانم حالتی را که جلو چشمانم گذشته است، فراموش کنم و هرگز عاملین این حادثه را نخواهم بخشید». این جوان درحالی که اشک در چشمان اش حلقه زده و گلویش نیز پر از عقده بود، دیگر نتوانست سخن بگوید، اما بعد از چند لحظه ای در گفته های خود چنین علاوه نمود:» من از دولت می خواهم تا برای ما جوانان زمینه ی کار را مهیا بسازد و همچنان دیگر نمی خواهیم در وطن ما جنگ باشد و منتظر روزی هستم که عاملین جنگ های سه دهه به میز عدالت کشانده شوند».

دکمه بازگشت به بالا