از ورای دود و آتش (۳۲۶)

کاش پسرم آن روز بیرون نمی رفت
امروز از زبان مادری می شنویم که درد و رنج های زندگی  خود را برای ما چنین قصه می دارد: «درد و رنجی که همه مردم بی گناه و بی دفاع ما دارند، زیاد است، جنگ هایی که در سه دهه در وطن ما، میان گروه های مختلف درگیر صورت گرفته، همه تلفات و قربانی های آن مردم غریب و بی گناه شهر کابل و سایر مناطق مختلف بودند.  نمی گویم که تنها من درد و رنج یگانه فرزندم را تحمل کرده ام. نه هرگز چنین سخنی نیست، ما شاید هزاران خانواده ی قربانی بودیم که از جمله ی این داغ دیدگان، یکی هم من می باشم.
 سال ۱۳۷۳را برای تان قصه می کنم. خانواده ی ما که متشکل از شوهر میانه سالم، سه کودکم و مادر شوهرم بود. همه یکجا در خانه ی پدری شوهرم زندگی خوشی را سپری می نمودیم. اما درگیری های احزاب مختلف که در بین خود درگیر بودند، .باعث قتل هزاران فرد بی گناه ما گردید. آنان نه تنها جنگ و وحشت را در بین مردم افروخته بودند، بلکه مواد خوراکه  را نیز از مردم دریغ می کردند. مردم در محاصره ی اقتصادی و غذایی قرار گرفته بودند. از یک طرف جنگ و از طرف دیگر شکم گرسنه ی کودکان برای ما رنج آور بود.
شوهرم که پیشه ی آزاد داشت با پسر جوانم در منطقه ای که نسبت به منطقه ی ما امنیت اش خوب تر به نظر می رسید، دکان داشت. هر روز تا زمانی که آن ها به خانه باز گشت می نمودند،  من و خشویم چشم به انتظار بوده و لحظه شماری می کردیم. در آن روز که برای سیر نمودن شکم کودکانم چیزی در خانه نداشتم شوهرم با پسر بزرگم که در صنف هشتم درس می خواند، به خاطر آوردن مواد خوراکه از خانه خارج شدند و من با درک این که مبادا در آن شرایط برای آن ها اتفاق بدی رخ بدهد، مانع رفتن شان شدم، اما شوهرم قبول نکرد و با پسرم از خانه خارج شدند. ما بی صبرانه منتظر بر گشت شان بودیم. ساعت ها را در انتظار، سپری نمودیم تا این که تاریکی شام شد ولی  از شوهر و پسرم هیچ احوالی برای ما نرسید. دلم بسیار پریشان شد. با خشویم از حویلی خارج شده به کوچه ای که چهره ی  اصلی اش کاملا تغییر کرده بود،  رفتیم. زیرا در آن وقت کسی رفت و آمد نمی کرد. اما از دور روشنی چراغ موتر به نظرم خورد و فکر نمودم شاید آنها باشند. وقتی این موتر به من نزدیک شد، چیزی دیگری اتفاق افتاده بود. بلی شوهرم در حالی که لباس هایش غرق خون بود، با چهره ی گرفته جسد پسر جوانم را که آغشته به خون بود، از موتر پایین کرد. در حالی که دست در گریبان شوهرم انداخته بودم، فریاد می زدم پسرم را چه کردی؟ او همرایت بود، کدام ظالم جنایت کار پسر جوان مرا از من گرفت و به این حالت رساند».  
آنچه را خواندید گفته های یک مادر قربانی بود که پسر جوان خود را در جنگ های میان گروهی از دست داده و این مادر رنج دیده  در گفته های خود اضافه می دارد که هیچ گاهی خون پسرش را نبخشیده و از دولت تقاضا دارد که قاتلین را  محاکمه نماید.

دکمه بازگشت به بالا