از ورای دود و آتش (۳۲۵)

چشم انتظار پدری که زندگی و مرگ‌اش معلوم نیست
باز هم به یاد آن روزهای پرخاطره می‌افتیم که مردم شهر کابل از طرف حکومت کمونیستی سابق  اذیت و آزار می شدند. آنان هر فردی را که فکر می‌کردند با روحیه ملی و اسلامی ملبس است، از بین می بردند.
افراد سرشناس، کارمندان عالی رتبه ی نظام قبلی، سران اقوام، علما و روحانیون و خلاصه بیشتر مردم را در برابر خود دشمن تصور می کردند و با کوچک ترین اشتباه، آنها را زندانی و یا هم مستقیما به شهادت می رسانیدند.

این بار سرگذشت یک جوان را می شنویم که برای ما چنین قصه می دارد: «پدرم یک کارمند عالی رتبه ی نظام قبلی بود و به هیچ یک از احزاب سیاسی وابسته نبود. او کتاب را زیاد دوست داشت و یگانه سرمایه ای که داشت، همان کتابخانه اش بود. پدرم همیشه مصروف مطالعه ی خود بود و از هیچ نوع کمک و خدمت دریغ نکرده، همیشه برای فرزندان خود تعلیم می داد. اما یک روز پدرم از طرف بعضی از اشخاص دولتی برده شد. در آنها در وقت نان چاشت که همه مصروف خوردن نان بودند، آمده و پدرم را با خود بردند، بدون این که بدانیم جرم پدرم چه بوده است. من آن وقت در مکتب بودم، زمانی که خانه آمدم و از این خبر آگاه شدم، دانستم که جان پدرم در خطر است. از آن روز به بعد سختی و مشکلات با زندگی ما همراه شد.
سرنوشت شومی در انتظار پدرم بود. وقتی جستجوی پدرم را شروع نمودیم، به همه جا و همه نهادها سر زدیم، اما هیچ کس درباره ی محل اسارت او خبر درستی به ما نداد. این بدترین مصیبت زندگی ام است که تا امروز مرا عذاب می دهد. اما دیری نگذشت که خبر شوم دیگری را شنیدم، که کشور ما بر علاوه ی این همه بدبختی ها، ظلم و استبداد، حالا به اشغال بیگانه ها هم در آمده است. وقتی که دولت امین سقوط نمود، ما خوش شدیم. فکر نمودیم شاید حالا می توانیم از پدر خود اطلاعی به دست بیاوریم. اما حکومت امین چنان اختناق را حاکم نموده بود که همه ی مردم در اعمال شان مانند ما ناتوان بودند. 
خلاصه در آن رژیم هم نتوانستیم از پدر بی گناه خود اطلاعی به دست بیاوریم تا این که صدای کارمل را از رادیوها شنیدیم. دانسته نمی شد که پیام اش از کجا پخش می گردد. بعد از آن مردم از فجایع بی شماری که در زمان او صورت گرفته بود، با خبر شدند و فهمیدند که هزاران نفر از عزیزان شان درشکنجه گاه های او به قتل رسیده اند و هزاران نفر دیگر به زندان رفته اند. همه ی مردم در ماتم و عزا فرو رفته بودند. همه مانند ما در جستجوی گم شدگان خود سرگردان بودند. تا امروز هیچ خبری از زنده بودن و یا مرگ پدرم نداریم».
آنچه را خواندید گفته های یک پسر قربانی بود که پدرش در رژیم وقت لادرک گردیده و تا امروز از وی هیچ اطلاعی به دست نیامده است. وی از دولت تقاضا دارد که با این خانواده ها کمک و همکاری نماید.
 

 

دکمه بازگشت به بالا