از ورای دود و آتش (۳۲۳)

جان دادن برای یک لقمه نان
تمام گزارش های «از ورای دود و آتش» تلخ است. اما تلخ تر این که، راویان این قصه ها می گویند تمام عاملین جنایت ها با گذشت سال ها از عمل کرد جنایت کارانه ی شان هیچ گونه عذر خواهی از آنها نکرده اند. این جملات را خانمی میان سالی می گوید که شوهر غریب کار خود را در جنگ های میان گروهی از دست داده است. امروز از زبان این خانم قربانی می شنویم که چنین قصه می دارد. «شوهرم که یگانه نان آور خانه ی ما بود، در نقطه ی پر ازدحام شهر کابل کراچی داشت و از همین طریق روزی حلال به دست می آورد.

زندگی بخور و نمیر خود را سپری می نمودیم و هم چنان شکر پروردگار را به جای می آوردیم. اما دیری نگذشت که درگیری های شدید میان احزاب مختلف درمنطقه ی ما در گرفت که در نتیجه ی این درگیری ها همه مردم از خانه و منطقه فراری گردیدند. در کوچه به جز از ما و چند همسایه ی دیگر کسی باقی نمانده بود. کوچه و منطقه، وحشت زده به نظر به نظر می رسید طرف دیگر مردم شهر کابل به کمبود مواد اولیه دچار گردیده بودند. افراد جنگی نه تنها حامل پیام مرگ بودند، بلکه ضروریات اولیه انسان ها را نیز از انها گرفته بودند و مردم به قحطی مواد خوراکه دچار شده بودند. در این موقع مواد اولیه از نقاط امن توسط مردم به شکل قاچاق آورده می شد که با استفاده از این موقع شوهرم نیز خواست با جمعی از سایر مردمان برای آوردن مواد ارتزاقی برود. خوب می دانستیم که این کار خالی از خطر نیست، اما چاره ی دیگر نبود؛ همه کودکانم شب ها با شکم گرسنه می خوابیدند.
شوهرم دنبال نان رفت و من با کودکان گرسنه ام چشم به انتظار نشسته بودیم. ساعت ها گذشت و بالاخره سه شبانه روز سپری شد، اما از شوهرم هیچ احوالی نیامد. با گذشت هر لحظه احساسی بدی به من رخ می داد و دلم بسیار پریشان بود. هر ساعت به دروازه حویلی نگاه می کردم. دلم گواهی خبر های آزار دهنده را می داد. هنوز آن افکار آزار دهنده و نگران کننده دست از سرم بر نداشته  بود که صدای تک تک دروازه را شنیدم. من با کودکان گرسنه ام  که همه منتظر برگشت دوباره ی پدر شان بودند، دوش کنان به طرف دروازه حویلی شتافتیم، اما همان خیالات و احساسی که داشتم به حقیقت پیوسته بود. جسد پر خون شوهرم را مردم منطقه به عوض نان، با خود آورده بودند». در حالی که از سیمای این خانم فقر و بی پناهی می بارید، با دل پر درد و غمی که داشت، ادامه داد: «بعد از این که جسد خون آلود شوهرم را برایم آوردند، شرایط به حدی وخیم بود که مجال کفن نمودن را از ما سلب نموده بود. شوهرم را با همان لباس های پر خون اش دفن نمودیم.
شوهرم به خاطر به دست آوردن یک  لقمه نان حیات اش را از دست داد. داغ این فاجعه تا امروز بر دل من و کودکان گرسنه ام مانده است. از آن روز به بعد این همه مشقت های روز گار را با شانه های خود حمل می نمایم.
از خداوند التجا دارم که قاتلان مردم بی گناه را به جزای اعمال شان برساند».
آنچه را خواندید گفته های یک خانم قربانی بود که شوهر خود را در جنگ های میان گروهی از دست داده است. و این خانم قربانی که دل اش پر از درد و غم است، اضافه می دارد که «هیچ گاهی خون شوهر بیگناه اش را نبخشیده و از دولت تقاضا دارد تا برای مردم صلح و آرامی را تامین کند؛ چون مردم دیگر تحمل جنگ را ندارند.

دکمه بازگشت به بالا