از ورای دود و آتش (۳۲۲)

پدری که هیچ فرزند ندارد
گزارش امروز سرگذشت زندگی پر خاطره ی بوده که از زبان پدر غم دیده‌ای که سال‌هاست درد و رنج جدا خانواده اش را می کشد می شنویم: «به یک مرد که کمرش خمیده و دستمالی در کمر بسته بود نزدیک شده خواستم جریان سر گذشت خانواده‌اش را که در جریان جنگ ها از دست داده برای ما قصه کند، با بسیار لحن زشت و  دل پر غم و درد چنین  گفت: «چی می خواهید. آیا با گفتن اینکه چطور خانواده ی خود را از دست داده ام برایم چیزی حاصل می گردد و یا مرهمی بر سینه‌ی پر خونم می شود».

در حالیکه گلویش پر از عقده بود  و از نگاه هایش معلوم می گردید که چی قدر زحمت و رنج بی کسی و نابسامانی های روزگار را سپری نموده باشد. نفرتی که نسبت به جنایت کاران و ظالمان داشت نفرین فرستاده سرگذشت تلخ زندگی خود را چنین قصه کرد:» تازه در آن روز ها گروه های متخاصم موفق شده بودند تا حلقه ی محاصره شهر را شکستانده و وارد شهر شوند. این گروه های جنگی با داخل شدن به شهر، دست به کشتار مردم ملکی، چور و چپاول دارایی های مردم عادی و اماکن مقدسه و دوایر دولتی و مکاتب زده به هیچ کسی و به هیچ انسانی رحم و ترحم ننموده مردم را اذیت و آزار می دادند .
خانواده‌ی من که شامل چهار فرزند و همسرم بود در خانه با هم یک جا بالای یک سفره‌ی غریبانه نشسته نان می خوردند و من که در یکی از مکاتب شهر وظیفه شبانه روزی آن را به عهده داشتم مصروف بودم. از قضای روزگار بد، در همان موقعی که همه فرزندان و همسرم در خانه باهم بودند. راکت کور، این ظالمان در همان اتاق که همه اعضای خانواده ی من بودند اصابت می کند، و در یک دقیقه همه چیز دگرگون می گردد. همسرم با چهار کودک معصوم و بی گناه‌ام به خاک و خون کشانیده شدند،  من بی خبر از همه چیز مصروف کار و غریبی خود بودم که ناگهان برایم اطلاع داده شد تا هر چی زودتر خود را به خانه ام برسانم. در آن لحظه فکر می‌نمودم شاید کدام حادثه ی بدی بالای همسرم وارد شده و یا هم چیزی دیگری، اما زمانی که وارد منزل خود گردیدم حویلی و اتاق های ویرانه خود را با انبار گل و خاک یافتم دانستم که عمق فاجعه در منزل خودم است اما تا آن موقع فکر نمی کردم که تا این سرحد من تباه و سیاه بخت شده ام که همه اعضای خانواده ی خود را از دست داده باشم . دویدم و ناله وفریاد زدم اما جسد های آغوشته به خاک و خون خانواده ام را دیدم که همه غرق خون هستند. در این حالت دیگر به خود ندانستم و آرزوی مرگ را از خداوند برای خود می کردم اما هر لحظه ای که این خاطره ی تلخ زندگی به یادم می آید برای آنان که وحشت و دهشت را در وطن ما فرستاده نفرین می فرستم و هر باری که یاد از پروردگار می نمایم مرگ برای خود می خواهم.
ای کاش همراه با خانواده ام یک جا از بین می رفتم نه این که روزی هزار بار بمیرم.
آنچه را که خواندید گفته های یک پدر قربانی بوده که اعضای خانواده ی خود را از دست داده است این پدر رنج دیده در گفته های خود اضافه می دارد که هیچ گاهی عاملین این فاجعه را نه بخشیده و از دولت تقاضا دارد که این جنایت کاران و ظالمان را به پایه ی میز عدالت واقعی بکشانند و به سزا اعمال شان برساند.

دکمه بازگشت به بالا