از ورای دود و آتش (۳۲۱)

نگذارید جنایت کاران زندگی شاهانه داشته باشند

قصه‌ای را که می‌خوانید، بازتاب حادثه‌ای است که در زمان درگیری میان گروه های جنگی اتفاق افتاده است. از زبان خانمی قربانی می شنویم که او سر گذشت خود را چنین قصه می دارد: «ما خانواده ای بودیم که سال‌های زیادی را در کارته نو، که خانه ی پدری شوهرم بود، با هم یک جا زندگی خوشی را سپری می نمودیم و شوهرم با هیچ یک از جناح های سیاسی  وابسته نبوده و پیشه ی  آزاد داشت. در زندگی خود خوش و آرام بودیم. چهار کودک داشتم و با عشق و علاقه ی خاصی که نسبت به پیوند خود داشتیم، زندگی را به خوشی می گذشتاندیم. اما با آغاز درگیری ها در شهر بر باد رفته ی کابل، منطقه ی ما به دست گروه های جنگی افتاده بود. آنان طوری وانمود می کردند که گویا امنیت این منطقه را گرفته اند.
شوهرم  شناختی که  از قصی القلب بودن  آنان داشت،  از موجودیت پایگاه های نظامی شان در اطراف خانه و منطقه ی ما سخت متاثر گردیده بود و هر روز فکری  برای پیدا نمودن راه  فرار را می نمود. در یکی از روز های نیم گرم بهار که در خانه با هم نشسته بودیم و راهی برای بیرون شدن از منطقه جستجو می کردیم، ناگهان دروازه ی حویلی به شدت زده شد. شوهرم از جایش برخاست تا دروازه را باز نماید، اما من برایش اجازه ی باز نمودند دروازه را ندادم و گفتم نباید درچنین شرایطی دروازه را باز نماییم. خوب است تا از پشت دروازه با آنها سخن گفت. چنین کاری را انجام دادیم، اما آنها با خشونت و عصبانیت زیاد برای ما گفتند که اگر دروازه را باز نمی کنید خون همه ی تان را می ریزانیم. با شنیدن این سخن، عاجل دروازه را به روی شان باز نمودیم که با دیدن هر کدام شان ترس و وحشت برای هر انسان پیدا می شد. شوهرم درحالی که با دیدن این چهره ها ترس و وهم در دل اش پیدا شده بود، اما باز هم با بسیار خون سردی از آنان پرسید : کی را کار دارید ؟ چه می خواهید ؟ اما این خدا ناترسان و ظالمان بدون این که سوال شوهرم را جواب بدهند، با تفنگی که در دست داشتند، به سرو و صورت شوهرم کوبیدند. در این وقت من فریاد کنان از داخل خانه خود را به شوهرم رساندم و با چادری خود خونی را که از ناحیه سرش جاری بود، پاک نمودم. اما این ظالمان هیچ نوع ترحم و صله ی رحم در وجود شان دیده نمی شد. ظالمان شوهرم را با خود بردند، بدون این که بدانیم جرم اش چه بوده و چی جنایتی را مرتکب شده است. هر چند پیش شان عذرخواهی نمودم که چرا و به کدام دلیل شوهرم را می برید، بدون این که برایم جوابی داده باشند، با استعمال الفاظ نامناسب برای من نا سزا گفته و من و کودکانم را به مرگ تهدید کردند.
آنها شوهرم را درحالی که تمام  بدن و لباس هایش پر خون گردیده بود، با خود بردند. در حالی که برادران شوهرم پوسته به پوسته گشته و او را جستجو می نمودند، اما یک ماه بعد جسد آلوده به خون شوهرم را که با بسیار بی رحمی و نا جوان مردانه از بین برده شده بود، دریافتیم». در حالیکه از نگاه های این خانم جوان فقر، بی پناهی و بی سرپرستی معلوم می گردید، با گلوی پر از عقده به گفته هایش ادامه داد:» شوهرم را از بین بردند، اما بدون این که دانسته باشم جرم اش چه بوده. آیا این ظالمان قابل بخشش و عفو هستند؟ و ما قربانیان چطور این ظالمان را ببخشیم؟ هرگز نه! درد ناسور، درد تنهایی و درد بی سرپرستی؛ خلاصه درد فقر و گرسنگی را که در وجودم احساس می کنم، همه ی آن از آن روزی نشات نمود که شوهرم را این جنایت کاران  از من گرفتند. پس شما قضاوت نمایید که چطور خون شوهر بی گناه خود را ببخشم. دلم می خواهد فریاد بکشم و بگویم ای مردم نگذارید و ریشه ی این جنایت کاران را از بیخ بکشید، تا دیگر در این وطن زندگی شاهانه نکنند».
آنچه راخواندید، گفته های یک خانم قربانی بوده که در اثر جنگ های میان گروهی شوهر خود را از دست داده این خانم در گفته هایش اضافه می دارد که  هیچ گاهی خون شوهرش را نبخشیده و از دولت تقاضا دارد که هر چه سریع تر در قسمت محاکمه نمودن جنایت کاران اقدام جدی نموده و آنها را  به سزا اعمال شان برساند.

دکمه بازگشت به بالا