از ورای دود و آتش (۳۲۰)

درد دل‌های مادر بر سر قبر پسر
گزارش امروز ما سرگذشت روزگار سیاه و تلخ مادر غم دیده‌ای می‌باشد که قصه‌ی  زندگی خود را برای ما چنین می‌گوید: «من و شوهرم در یکی از نقاط پر جمعیت کشور با پنج کودک خود زندگی خوشی را سپری می نمودیم.
شوهرم پیشه ی آزاد داشت و به هیچ یک از گروه‌های جنگی و سیاسی وابسته نبود. ما فقط به زندگی و آینده ی کودکان خود می اندیشیدیم.  
دیری نگذشت که منطقه ی ما مورد تهاجم گروه های نا متجانس ضد دولت قرار گرفت و ما را مجبور ساخت تا حویلی و اسباب خانه را رها نموده فرار نماییم. که این کار هم در ظرف یک شبانه روز صورت گرفت.

ما به طرف کشور همسایه که در آن وقت یگانه پناهگاه مردم بی چاره و ناتوان شهر کابل  بود، روانه گردیدیم. اما بعد از یک مدت کوتاهی شوهرم دوباره به خاطر آوردن بعضی اسباب و لباس های کودکانم به طرف کابل باز گشت نمود. قرار وعده ای که برای ما سپرده بود، او تصمیم داشت فقط بعد از گرفتن اجناس دوباره برگردد. مدت یک هفته گذشت، اما از او هیچ احوالی نبود. به همین شکل یک ماه گذشت اما خبری از آمدن و جان جوری اش برای ما نیامد. هر روز کودکانم از من می پرسیدند که پدرم چه وقت می آید ؟ چرا دیر کرد؟ آیا پدرم نمی دانست که در منطقه ی ما جنگ است؟ باید زود بر می گشت. برای هر کدام شان وعده ی باز گشت پدر شان را داده بودم. اما با آمدن برادر شوهرم به پاکستان، برایم احساس بدی رخ داد. شوهرم را از او  پرسیدم که چرا نیامد. او با چشمان پر از اشک برایم گفت: او دیگر زنده نیست، عمر خود را برای تو و کودکان اش بخشید. با شنیدن این سخن دیگر به خود ندانستم. زمین زیر پایم لرزید و به ناله و فریاد آغاز نمودم، اما هیچ چیزی به دست نیاوردم به جز از غم و پریشانی.  از ناچاری و تنهای و بی سرپرستی مجبور گردیدم با برادر شوهرم که او هم زن و فرزند داشت، ازدواج نمایم. اما بعد از پیروزی دولت اسلامی که خبرهای آن از طریق رسانه‌ها هر روز پخش می‌گردید، دوباره با کودکانم به وطن باز گشت نمودم. این بار از درد دیگری بدنم آتش گرفت؛ درد از دست دادن یگانه فرزندم که بعد از باز گشت دوباره به وطن، شامل مکتب گردیده بود و در صنف نهم مکتب  درس می خواند. پسرم با اصابت راکت در نزدیکی خانه‌ی ما، جام شهادت نوشید. این بار در آتش  جدایی پسرم می‌سوختم و با یاد نمودن خاطرات گذشته روز را شام می‌کردم. دیوانه‌وار بالای مزارش رفته با وی درد دل می‌کردم و رازهای دلم را قصه می‌کردم». در حالی که با ریختن قطره‌های اشک، دیگر توان سخن گفتن در وجود این مادر دیده نمی‌شد، بعد از یک وقفه‌ی کوتاه دوباره به سخنان اش ادامه داد: «امروز که  از آن حادثه سال های زیادی می‌گذرد، اما گذشته‌ها و خاطرات پسرم یک لحظه هم از ذهنم دور نیست. و هر باری که بر دلم سوز و درد بی درمانی رخ می دهد، برای این ظالمان و خدا نترسان نفرین و دعای بد  می‌فرستم. شما بگویید ما چگونه خون این جگر گوشه های خود را بر این ظالمان ببخشیم ؟».
آنچه را خواندید، گفته های مادری بود که ابتدا در زمان حکومت داکتر نجیب شوهر خود را از دست داده و بعد از پیروزی حکومت اسلامی که دوباره به وطن  بازگشت نمود، پسر جوان خود را از دست داده است. این مادر غم دیده در گفته‌های خود اضافه می‌دارد که هیچ گاهی خون شوهر و پسر خود را نبخشیده و از دولت تقاضا دارد تا این قاتلین هرچه زودتر به پای میز عدالت واقعی کشانیده شوند.

دکمه بازگشت به بالا