از ورای دود و آتش (۳۱۸)

پدری از فراق فرزندش دیوانه شده است

داستانی را که می خوانید سر گذشت پدری است که از فراق فرزند خود حالا به سرحد دیوانگی رسیده است و بر آنانی که مرگ می آفرینند و وحشت خلق می کنند، نفرین می فرستد.
آری ! او می گوید در جو و فضای نفرین اختناق آمیزی که مقارن تسلیمی حکومت داکتر نجیب و سرازیر شدن گروه های مختلف، به شهر کابل و زد و بند ی که با گروه ها  به میان آمد، بخش های مختلفی از پایتخت کشور، شهر کابل تحت تصرف هر یک از گروه ها و تنظیم ها در آمد.

تصادفا ساحه و منطقه ی که ما در آن سکونت داشتیم و در قسمت جنوب شرقی پایتخت قرار داشت، تحت تصرف یکی از احزاب قرار گرفت.
آنان به زودی بعد از شکست حکومت قبلی بر نقاط حاکم آن منطقه که تپه های مجاور خانه های مسکونی را احتوا می نمود، تسلط خود را قایم ساخته به اذیت و آزار مردم ملکی شروع نمودند. زد و خورد های خورد و ریزه همه روز ه به بخشی از روند عادی زندگی اهالی منطقه مبدل شده بود. مطالبه پول، اثاثیه ی منزل و تاراج دارایی های عامه یک عمل عادی از سوی آنها تبدیل شده بود که مردم همه روزه شاهد آن بودند.
مردم می کوشیدند خانه ها و دارو ندار شان را به مقصد رفتن و رسیدن به برخی نقاط امن تر شهر و یا هم به خارج از کشور ترک نمایند. پس از چندی ما هم تصمیم گرفتیم به هر طوری که شده ساحه و خانه ی پدری خود ها را ترک نموده به گوشه ی امن تری پناه ببریم .
خانواده ی من شامل دو فرزند پسر و سه دختر خرد و بزرگ و نیز همسرم بودند. در یکی از شب ها که نسبتا آرام تر از شب های دیگر بود ،با مشارکت همه اعضای خانواده به جمع آوری و مرتب نمودن عمده ترین وسایل ضروری برای انتقال آمادگی گرفتیم، و صبح وقت از یک تن همسایه هایی که پیشه حمالی و کراچی رانی داشت برای انتقال اسباب خانه به منطقه ی شمال شهر که از وضع خوب تر امنیتی بر خوردار بود خواستار کمک شدیم. البته وی حاضر شد تا با ما همکاری کند . موقعی که اثاثیه ی لازم و ضروری را جمع آوری و به کراچی وی حمل می نمودیم ،صدای زد و خورد و اصابت راکت شنیده می شد و به هر گونه که بود من و فرزندانم این کار را انجام دادیم و در عین حال شاهد انتقال کالا و فرار سایری مردم و همسایه ها نیز بودیم سر انجام همه اعضای خانواده در همراهی با صاحب کراچی و اجناس شخص خود با پای پیاده و در حالی که صدای اصابت مرمی ها در اطراف ما هر لحظه به گوش می رسید از منطقه حرکت کردیم فقط در چند قدمی خانه با پوسته ی یکی از احزاب مواجه شدیم که توانستیم  با جلب عواطف آنها و این که همسایه شان هستیم به حرکت خود ادامه دهیم ولی وقتی که به جاده عمومی مقابل دروازه یکی از محلات استقرار قوت های نظامی سابق رسیدیم سه نفر از نظامی ها در حالی که یک گروپ بزرگ تر آنان با اسلحه ی ثقیله به شمول راکت انداز ها و ماشیندار ها از دور به سوی ما نشانه گرفته بودند رسیدیم ، ما را متوقف ساخته به پرس و پال شروع نمودند و گفتند باید مبلغ قابل ملاحظه ای را برای آنان فقط به خاطری که ما منطقه را ترک می کنیم بپردازیم. من به استدلال شروع کردم که گویا توان پرداختن آن مقدار پول را ندارم. اما با تاسف که یک تن آنان به سوی دخترک معصوم و کوچکم که هنوز متعلم صنف نهم مکتب بود اشاره نمودو خواست چادر وی را از سرش بردارد و گفت: وی را برایش بدهم. پسر بزرگم که این وضع خلاف موازین اسلامی و افغانی آن راه زنان را دید بالای اسلحه ی وی دست انداخت و خواست سلاح وی را گرفته همه ی شان را نابود نماید. اما دریغا که این افراد مسلح با نامردی تمام وی را با قنداق و میل تفنگ مورد تهاجم قرار دادند. و پس از چند لحظه شهیدش ساختند. ما همه به گریه و ناله مشغول شدیم. این وضعیت و سر و صدای ما در بین صدای اصابت راکت ها و مرمی ها ی توپ که به هر نقطه منطقه اصابت می کرد کدام گوش شنوا و وجدان بیداری را تکان داده نتواست. پس از چندی ما فقط جسد خونین و بی روح فرزند بزرگ و نیز بدن های زخمی و خون آلود سایر اعضای خانواده را از آن جا به سوی منطقه ی دیگر که تحت کنترول گروهی دیگری بود رسانیدیم.
      امروز بیش از شانزده سال از آن حادثه می گذرد و به یاد آوردن آن حادثه روح و جان من و سایر کودکانم را تکان می دهد . من هرگز آنان را نمی بخشم.
 

 

دکمه بازگشت به بالا