یک سرگذشت – نه زیاد – عجیب

جنگ، وبا، دیرپا نیستند
پایان آنها پیداست.
اما چه کسی از ما در برابر وحشتی محافظت خواهد کرد
که در روزگار دور، گذر زمان می نامیدند؟
– آننا اخماتوا، با ترجمه ی حضرت وهریز از کتاب «گذر زمان» (۱۹۶۱)
«انسان یگانه موجودی است که از مرگ خود خبر دارد.» خوب به خاطر ندارم که این جمله را کجا خوانده ام، مگر جمله ی ساده ای است که از یک حقیقت وحشتناک پرده برمی دارد: دیگر موجودات راحت اند، چون نمی دانند که خواهند مرد،
خدا نیز راحت است چون می داند که نخواهد مرد، در این میان فقط انسان است که باید درد ازلی «آگاهی» را تحمل کند. آگاهی از مرگی که هر لحظه به سراغ اش خواهد آمد، همچون شکنجه ای است که به گفته ی فرخی یزدی تمام عمر آدمی را به جانکدنی عذاب آور تبدیل می کند: «زندگی کردن من مردن تدریجی بود / آنچه جان کند تنم عمر حساب اش کردم».
همان «وحشت»ی را که اخماتوا توصیف می کند، در شعر سیاه فرخی یزدی نیز حس می کنیم. بزرگترین دشمن انسان، عقربه های ساعت است که صدای هر ثانیه اش ناقوس مرگ و ناله ی عزاست. انسان قرن ها برای مبارزه با این دشمن قدیمی، به دنبال «آب حیات» به کوه و دشت و دریا و صحرا سرگردان شد، ولی هربار لب تشنه و ناامید بازگشت و در نهایت مثل اجداد خود به شکم سیری ناپذیر زمین پناه گرفت. در فلم «سرگذشت عجیب بنجامین باتن» کسی به دنبال «آب حیات» نیست، اما روایت یک وسوسه ی قدیمی دیگر آدمی را شاهد هستیم: بازگشت زمان. در شهر نیواورلیان امریکا، به ساعت ساز نابینایی وظیفه داده می شود که ساعت عظیمی را برای بنای اصلی شهر بسازد. او کار را شروع می کند، اما هنوز کار ساعت را به پایان نبرده است که خبر مرگ پسرش را به او می دهند. مرگ پسر جوان در جبهات جنگ جهانی اول، تاثیر بدی بر روحیه ی پدر پیر می گذارد. روزی که از ساعت عظیم شهر پرده برداری می کنند، همگی از گردش برعکس عقربه های ساعت به تعجب می افتند. وقتی از ساعت ساز دلیل این امر را می پرسند، او به سادگی  می گوید:«این یک اشتباه فنی نیست، این کار را قصدا انجام داده ام. این کار را کردم تا زمان به گذشته بازگردد و ما بتوانیم جوانانی را که درجنگ از دست دادیم دوباره به دست آوریم. دوباره به دوران صلح بازگردیم». همگی متفرق می شوند و ساعت همچنان برعکس می چرخد.
تا این جا در واقع صحنه ی افتتاحیه ی فلم ۱۶۰ دقیقه ای دیوید فینچر است. اصل فلم، سرگذشت – نه زیاد – عجیب طفلی است بنام بنجامین باتن که زندگی اش مثل ساعت عظیم شهر برعکس حرکت می کند: او وقتی به دنیا می آید در هیات یک پیرمرد چروکیده ی کوچک اندام است، اما هر قدر که از عمر او می گذرد وضعیت او بهتر می شود. در هفت سالگی مثل پیرمرد هفتادساله ای است که با پشتی خمیده و مویی سفید توسط ویلچیر حرکت می کند. او کم کم ویلچیر را ترک می کند و می تواند راه برود. با گذشت هر روز و هر هفته او جوانتر و تنومندتر می  شود. با تماشای رشد برعکس بنجامین، به یاد ساعت ساز نابینا می افتیم و یک باره خوشحال می شویم. خوشحال از این که بالاخره اگر آب حیات را نتوانستیم بیابیم، اگر زمان را نتوانستیم متوقف سازیم، کم ازکم قادر شدیم تا زمان را به عقب برگردانیم، جوانی مان را بازیابیم و اشتباهات مان را اصلاح کنیم. ولی زود پی می بریم که این هم خیالی باطل است.
دیوید فینچر فلم نامه ی «سرگذشت عجیب بنجامین باتن» را از رمان کوتاهی به قلم فیتزجرالد اقتباس کرده است. داستان فیتزجرالد بسیار کوچک تر است و حالت کمدی دارد. در حالی که فلم فینچر یک داستان بزرگ و پرحادثه ای است که با لحنی تراژیک روایت می شود.
قصه ی اصلی فلم، قصه ی دلدادگی بنجامین باتن به یک دخترک خردسال است. بنجامین وقتی به دنیا می آید، پدرش از دیدن چهره ی پر چین و چروک کودک به وحشت می افتد. او نوزاد را برداشته و در کنار یک خانه رها می کند. کویینی، یک زن سیاه پوست جوان که خانه سامان یک فامیل بزرگ است، او را برمی دارد و به خانه اش می برد. او مثل یک مادر واقعی از بنجامین نگهداری می کند تا این که  او کم کم جوانتر شده و خودش می تواند از خود نگهداری کند.
خانه ی کلانی که بنجامین درآن بزرگ می شود، پر از پیرمردان و پیرزنان مختلف است. تقریبا هر هفته در آن جا یک سالگره ی تولد و یک مراسم تدفین است. همچنان که موجود عجیب الخلقه جوانتر می شود، او شاهد مرگ بسیاری از دوستان و عزیزان اش است. دیگران در پیش چشم او پیر می شوند و او در حال جوانتر شدن است. او در همان روزها شیفته ی دیزی یک دخترک خرد سالی می شود که عاشق رقصیدن است. بنجامین برای فرار از روزمرگی زندگی اش در خانه ی بزرگ، روزی راهی سفر طولانی دریایی می شود. وقت وداع دیزی از او می خواهد به هر شهری که رفت از آنجا برایش یک پست کارت بفرستد. بنجامین قبول می کند.
او در سفر طولانی اش برای اولین بار معنای مردانگی اش را در یک فاحشه خانه ی بندری می فهمد. بعدها دریک شهر اروپایی زمانی که در یک هوتل اقامت دارد، عاشق یک زن انگلیسی می شود و شب های پرهیجانی را با او می گذارند. او که خود را حال یک «دریانورد» می خواند، تمام این حوادث را در دفتر خاطرات اش می نویسد و از هر شهری که دیدن می کند برای دیزی نیز پست کارت می نویسد. او در یکی از این پست کارت ها داستان عشق اش به زن انگلیسی را نیز به او اطلاع می دهد. دیزی که حالا به یک دختر جوان و رقاص ماهری بدل شده است، در نیویارک زندگی و رقص می کند.
بنجامین در سفرهای طولانی اش جنگ جهانی را هم تجربه می کند و پس از سال هایی پرحادثه دوباره به زادگاه اش نیواورلیان می آید. مادرش را می بیند که پیر شده است، دوستان پیرش را می بیند که مرده اند و دیزی را می بیند که دختری است خوشکل وخوشگذران.  
دیوید فینچر ۴۷ ساله یکی از کارگردانان اصیل هالیوود است که سینما را با دستیاری استفن اسپلبرگ و جورج لوکاس یاد گرفت. او را بیشتر به خاطر دو فلم اش می شناسیم: «هفت» (۱۹۹۵) و «فایت کلب» (۱۹۹۹) که هر دو هم از طرف تماشاچیان عامی و دوستداران عالم سینما مورد استقبال قرار گرفتند. فلم «هفت» درباره ی هفت گناه کبیره است که هر گناه در قالب یک دوسیه ی جنایی توسط دو افسر پولیس بررسی می شود. فلم «فایت کلب» اما در کنار این که ظاهری اکشن و پرسروصدا دارد، مگر بسیار پیچیده و غامض است. فینچر در تمام فلم هایش همواره سعی کرده است که به موضوعات جدی بپردازد. با دیدن فلم های او تماشاچی نه تنها جوابی برای سوال هایش نمی یابد، بل به تعداد سوال هایش درباره ی معنای زندگی، قانون، خشونت، جهان متجدد، روابط انسانی و گذشت زمان افزوده می شود.
موضوع زمان البته موضوع تازه ای نیست. از زمانی که انسان طلوع و غروب خورشید را در آسمان درک کرد و در آینه تارهای سفید را میان موهایش و خطوط عمیق را در چهره اش دید، معنای گذشت زمان را فهمید. از آن پس هم تمام علما و شعرا و حکما در این باره قلم فرسایی کرده اند. فینچر یک موضوع قدیمی و دست مالی شده را تبدیل به یک درام دیدنی و به یادماندی کرده است.
فلم به شکل جالبی همان طور که از ۱۹۱۸ شروع می شود، در سال ۲۰۰۳ ختم می شود. در این سال نیواورلیان شاهد طوفان عظیم کاترینا و سیلاب بی سابقه ای بود که تقریبا نصف شهر را تخریب کرد. در پایان فلم ساعت بزرگ شهر را می بینیم که در گوشه ای افتاده است و هنوز عقربه هایش به طرف چپ می چرخد، سیل می آید و آن را نیز نابود می کند. دیوید فینچر پایان تراژیکی را در فلم گنجانده است. او به ما می گوید عقربه های ساعت هر طرف که بچرخد، باز این مرگ است که پیروز خواهد شد. اگر از پیری به سوی جوانی حرکت کنی باز هم به نقطه ی اول بازخواهی گشت: دور باطلی که در هر صورت انسان در آن نفعی نمی برد.
ساعت شهر را سیل می برد و بنجامین باتن را مرگ. بنجامین آن قدر جوان می شود تا می رسد به حدی که چهره ی یک نوجوان لجوج را به خود می گیرد. او هیچ چیزی را بیاد ندارد و تنها شاهد زندگی او دفتر خاطرات اش است که آن را با خود حفظ کرده است. دیزی پیرزن، نگهداری پسرک لجوج را که زمانی  عاشق و شوهرش بود به دوش می گیرد، تا این که او تبدیل به یک نوزاد شیرخواره ای می شود که فقط می تواند با چشمان اش به چهره ی معشوقه ی سابق اش نگاه کند. بنجامین همان طور که در قالب یک نوزاد به دنیا آمده بود، به همان شکل از دنیا رفت و «سرگذشت عجیب» اش به پایان رسید. سرگذشتی نه زیاد عجیب که در واقع سرنوشت هر آدمی است.

دکمه بازگشت به بالا