کالبد شکافی پدیده ای به نام اوباما

حضور بیش از ۲ میلیون نفر در روز تحلیف اوباما در واشنگتن، رویداد شگفت انگیزی بود. بزرگترین آواز خوانان و هنرمندان غربی نیز قادر به گردآوری چنین جمعیتی نیستند. گفته می شود که سخنرانی معروف مارتین لوترکینگ توانسته بود که چنین جمعیتی را به واشنگتن بکشاند. در این روزگار که صنعت فرهنگ و فرهنگ خوش باشی و عشرت سرمایه داری طبقات اجتماعی را به گونه ی وحشتناک غیرسیاسی و حتا ضد سیاسی کرده است؛ در هنگامه ای که رسانه های سرمایه داری با کنترول اطلاعات و معلومات، طبقه بندی کردن و فیلتر کردن نظرات و اطلاعات منتقد، مردم را با داوری های غیرمنصفانه و غیرمسوولانه و اطلاعات سطحی آلوده ساخته اند، گردهم آمدن جمعیتی به این بزرگی برای سخنرانی یک رهبر سیاسی، پدیده ای شگفت انگیزی می نماید.

به ویژه اگر توجه کنیم که دموکراسی های قدیمی اروپایی با از دست دادن رای دهندگان خود، به ویژه جوانان که مصرف گرایی و سکسیسم را لذت بخش تر از مباحثات خسته کن سیاسی و غالبا مصنوعی، مملو از دروغ و به شدت بی عاطفه در برابر عواطف انسانی و ارزش های اخلاقی به بهانه ای برخورد منطقی جهت تامین منافع ملی یافته اند، بحران فعلی دموکراسی را عدم مشارکت مردم در انتخابات و سایر روندهای سیاسی و شهروندی قلمداد می کنند. بهتر است که بوروکرات های اروپایی و امریکایی بدانند که اوباما در سخنرانی های اغوا برانگیز خویش، صحبت از ارزش های می کند که یا برای بروکرات های دولتی و پارلمانی بیش از حد آرمانی به نظر می رسد، و یا شجاعت طرح چنین آرمان های را در خود نمی بیینند.
اوباما لزوما به آن آرمان هایی که می گوید، جامه ی عمل نخواهد پوشاند. اگرچه او در سخنرانی روز تحلیف خود از تلفیق آرمان ها و واقعیت ها صحبت کرد، ولی دشوار نیست که او روزی، به ویژه در شرایط دشوار تصمیم گیری، جانب واقع گرایی را گرفته و تسلیم فشار های لابی ها و بوروکرات های فاقد وجدان اخلاقی  شود. ولی، روی کارآمدن اوباما و بعد تبدیل شدن آن به یک پدیده، در ذات خود رویدادی قابل تحسین است و هرگز از ارزش او کم نمی شود. با وجود این که موضع گیری اش علیه بحران غزه را نا امید کننده می دانم، ولی با آن هم پیروزی اوباما، پیروزی آرمان های اخلاقی بر سیاست فاسد بوروکراتیک سرمایه داری است.
جالب این است که مردم هیجان و آرمان گرایی اوباما را که تلفیقی از میهن پرستی و نوع دوستی در چارچوب مناسبات جدید بین المللی است، حمایت کردند و در هر سخنرانی او اشک ریختند، مبهوت کلام اش شدند و او را قهرمان عصر خود نمایاندند.
۲
اوباما متعلق به کشوری است که عملکرد جمهوری خواهان در هشت سال گذشته آن را به یک کشور خودخواه، جنگ طلب و زورگو در جهان تبدیل ساختند. جمهوری خواهان، به میهن پرستی و ارزش های امریکایی فخر می کنند. اما، میهن پرستی و ارزش های امریکایی، تنها توجیهی بر هژمونی آن دولت است. میهن پرستی ای که جمهوری خواهان مدعی آن هستند، توام با ارزش های اخلاقی بزرگ است که از دل مدرنیته و آرمان های پدران بنیان گذار امریکا برخواسته است. آنها وقتی به چنین میراثی فکر می کنند برای ملت خود عظمت و ابهتی را قایل شده که بایستی برخوردار از برتریت مشروع بر سایر ملل و فرهنگ ها باشد. از این خاطر، دولت این کشور در مناسبات بین المللی خواهان اقدام های یک جانبه بوده و دلیلی برای پاینبدی به قوانین بین المللی و احترام به نهاد های بین المللی نمی بیند.
 آنها همانند دوران انزوای امریکای قبل از جنگ جهانی دوم فکر می کنند که کشور شان سرزمین یگانه و با ارزش های والا است. بوش با تلفیق این برتری جویی با آرمانگرایی امریکایی، جهانی را به کام آتش و خون کشید. البته، وقتی جمهوری خواهان از ارزش های امریکایی و مذهبی حرف می زنند، منظور محدود کردن منافع و عملکردهای نامشروع شرکت های فراملیتی ای چون هالبیرتون و اکسون موبیل نیست. عقاید آنها متوجه مردم امریکاست که سربازان خود را برای جنگ های دروغین بفرستند، درد و آلام و اندوه از دست دادن فرزندان خود را با میهن پرستی و مذهب تسکین بخشند؛ ایدیولوژی کاذب برای فریفتن امریکایی ها.
حاصل این نوعی از تعامل با جهان، موجب تنش، جنگ های داخلی و منطقه ای و گسترش سلطه بر منابع و موقعیت های استراتژیک است.
 پدیده ای به نام اوباما تب سیاسی ناشی از نا امیدی عمومی است. سیاسی شدن دوباره ی  طبقات مختلف اجتماعی، عجله برای پشتیبانی و حمایت از مردی است که از تغییر صحبت می کند تا از  دام دولتمردان کهنه کار و بی رحم جمهوری خواه کشور شان را بیرون کنند؛ دولتمردانی که هنوز خیال می کنند در دوران جنگ سرد زندگی می کنند. سیاستمداران ماجراجو که برای پیروزی به هر حربه متوسل می شوند، و عملکرد واقعی شان ادامه ی میراث بوش است. آنها هنوز به جنگیدن افتخار می کنند و بزرگترین افتخار شان نیز جنگ بدنام ویتنام است.
همان گونه که در بالا اشاره کردم، هیجان جهانی برای پیروزی اوباما ناشی از نا امیدی است. این هیجان تا آن جای موثر افتاده است که اوباما برای نخستین بار در تاریخ کارزار انتخاباتی امریکا و شاید بسیاری از کشور های غربی، شبکه گسترده ای از جوانان را، نزدیک به ۵ صدهزار نفر و به صورت رضاکار، داخل مبارزات سیاسی و انتخاباتی ریاست جمهوری امریکا کرد.
این جوان گرایی اوباما بالای جوانان اروپایی نیز تاثیر عمیق گذاشت، به ویژه که اروپایی ها از غیرسیاسی شدن جوانان خود و عدم شرکت آنان در انتخابات پارلمانی شکایت دارند. ولی با این وصف، زمانی که اوباما در برلین سخنرانی کرد، با وجود این که رییس جمهور امریکا نشده بود، بیش از ۲۰۰ هزار نفر برای گوش دادن به سخنرانی اش جمع شده بودند. این عدد برای من شگفت انگیز است، و بیشتر یادآوری سخنرانی های رهبران انقلابی در عصر انقلاب ها و ایدیولوژی های بزرگ در دوران معاصر می باشد.
چرا این جمعیت بزرگ در پای سخنان یک نامزد سیاه پوست امریکایی جمع می شوند که در بهترین حالت نماینده منافع یک امپراتوری بزرگ است که حساب و کتاب و منافع استراتژیکی این هژمونی بی سابقه می تواند خطری برای ثبات کشورها، معادلات جهانی و منطقه ای، و موجب کشتار بی سابقه ی مردم در عراق و غزه و حمایت از دیکتاتوری های فاسد عربی شود؟
رفاه سرمایه داری به غیر سیاسی شدن حوزه عمومی منجر شده است. اصولا با شکست جنبش دانشجویی اروپا در فرانسه و بقیه نقاط اروپا، که به عنوان نمونه، در آن کارگران فرانسوی با معامله افزایش ۳۰ درصدی دستمزد های خود از سوی دولت، جنبش دانشجویی فرانسه را تنها گذاشته و اعتصاب های عمومی را ترک گفتند، سرخوردگی از چپ گرایی و بی حاصلی سیاست منتقدانه و رادیکال شایع گردید. به ویژه اگر توجه کنیم که رهبران این جنبش نظیر دانیل کوهن بندیت که اکنون از نمایندگان جنبش سبزها در پارلمان اروپا است، با فاصله گرفتن از اعتراض های خیابانی با همان بوروکراسی قدیمی آشتی کرده اند.
البته، این را نیز علاوه کنم که احتمالا از نظر مردم و به ویژه جوانان، سیاست موجود مدرن تبدیل به امر مهمل و بیهوده ای شده است: سیاست یعنی انتخاب یک دولت تا خدمات شهری و درمانی را تامین کند، و اگر کسی بیکار شد، پول تامین اجتماعی او را بدهد. این مفهوم مبتذل از سیاست و دولت به دلیل بی مایگی دولتمردانی است که همیشه اخبار و شایعات در باره ی فساد مالی و اخلاقی شان در روزنامه ها چاپ می شود.
سیاست به معنای اعتراض به وضع موجود است. روزگاری مارکس گفته بود که کارگران با انقلاب چیزی را از دست نمی دهند، به جز از زنجیر های خود. ولی انگار سیاست شورشی بسیاری از اشیای لوکس و لذت بخش مصرفی را از مردم می گیرد. بستر عیش سرمایه داری خواب ناز را در چشمان مردم شیرین تر کرده است. ما چرا علیه دولت بجنگیم و تغییر اش بدهیم، وقتی خانه، موتر، رقص، سکس،  سواحل دریا، بستر عیش و لذت و.. در اختیار ما قرار دارد؟ اگر دولت از وقوع گرسنگی و بیماری های مرگبار در افریقا جلوگیری نمی کند، این کار وظیفه ی دولت های افریقایی است. به این ترتیب، شهروندان حداقلی یا قانع به وضع موجود انگیزه ای برای دگرگونی ندارند. این وضعیت از این جهت منطقی به نظر می رسد که دولت های ملی مسوولیت های اخلاقی فراملی را به دوش ندارند. حد اکثر کاری که این دولت ها کرده می توانند، کمک بی طرفانه و انسان دوستانه به کشورهای نیازمند به خاطر بهبود وضعیت شان است. برای شهروندان این دولت ها سخت است که مسوولیت دولت های خود را در ویرانی ها، مصایب و جنگ های داخلی همان کشور های نیازمند بپذیرند. وقتی دولت منتخب آلمان در یک روند سری به امریکایی ها در جنگ نامشروع عراق کمک گسترده ی اطلاعاتی و استخباراتی کرد، آیا مسوولیت این ریا کاری و دروغ گویی تنها بر دوش دولت آلمان است یا شهروندان این سوسیال دموکراسی نیز زیر سوال می روند؟ وقتی مردم امریکا با تایید دو باره ی بوش به دوام یک فاجعه رای مثبت دادند، نمی توانند از زیر مسوولیت این اشتباه هولناک شانه خالی کنند. بی خبری و بی علاقگی نسبت به سیاست های خارجی دولت های منتخب غربی، شهروندان این دموکراسی ها را بیشتر از گذشته مورد سوال قرار داده است.
اگر این وضعیت ادامه داشته باشد، شاید، تمدن مسلط از مسوولیت های انسانی خود فاصله گیرد، و شاید، تنها تصاویر رسانه ها از مرگ، عزاداری، رنج و ذلت مردم شوک را در وجدان مردم وارد کرده و مانند بحران غزه تا میزانی از خود واکنش همدردانه نشان بدهند. ولی این شوکه ها نیز موقت بوده می تواند و حتا به گفته ی فریدریک جمیسون در مقاله ی «دیالکتیک فاجعه»، احساسات و عواطف انسانی در زیر تاثیر منافع، ایدیولوژی ها، مواضع سیاسی، فرهنگی و مذهبی شهروندان به حاشیه رانده شده و یا صداقت خود را از دست بدهند.
۳
 اوباما نماینده ی دو شوک است: جنگ طلبی هژمونیسم جمهوری خواهی امریکایی و بحران اقتصادی فراگیر. این دو شوک مردم را دو باره سیاسی کرده است. در این جا، بازگشت به سیاست به عنوان یک مسوولیت خطیر برای نجات و گذار ملت- دولت ها از بحران های بنیاد برافگن، ترک عیش و لذت مصرف گرایانه نیست. از یک جانب همه در نظام سرمایه داری نگران امتیازات مالی، دستمزد های سرسام آور و عیش و لذت بی دغدغه ی قدیمی شان هستند، و از جانب دیگر شوک جنگ های وسیع آن صلح طلبی و لذت جویی حاصل تمدن های ثروتمند و تجمل گرا را به خطر انداخته است. اگرچه رادیکالیسم و سیاسی شدن حوزه عمومی، پاسخی به بحران ها و حرمان های ساختاری و ارزشی ای است که یک جامعه را به ستوه و عصیان در می آورد که اگر نهاد ها و نخبگان حاکم از در سرکوب و تحمیل یک اراده و نظم نامشروع اقتدارگرایانه پیش بیایند، روندهای سیاسی و اصلاحی در قالب انقلاب ها به خشونت می گرایند. ولی این بار، ماهیت این حرمان ها تلاش برای دستمزدهای مناسب به خاطر زندگی شرافتمندانه  و تامین نان و فراغت بدون سختی و مرارت نیست، بلکه چرخه ای مصرف گرایی که با روند الیناسیون یا بیگانه سازی شهروندان نظام سرمایه داری همراه است، کند شده و مردم خطر توقف آن را نیز پیش بینی می کنند.
مساله و نگرانی، عدالت در توزیع سرمایه ها و استفاده ی منصفانه از منابع طبیعی و انسانی جهان ما نیست، نوستالوژی برای خرید بیشتر، مصرف بیشتر و افزایش روزافزون قدرت خرید، لذت بی کران و سبکبالی در سواحل دریا با معشوقه های سخاوتمند است. سرمایه داری این هوشیاری را داشته است که برای بقای سیستم تمام نیروهای رادیکال و نا راض جامعه را که به عنوان نمونه، در عصر مدرن کارگران و جنبش های دانشجویی بوده اند، در منافع سیستم شریک ساخته و خطر سرنگونی را به دلیل منافع مشترک کاهش بخشیده است. گسترش صنعت و تکنولوژی سرگرمی و خوش باشی و هچنان امپراتوری سینما و رسانه های الکترونیک، خطر غیرسیاسی شدن و در عین حال فاسد شدن دموکراسی های غربی را افزایش داده است. دولت ها با انتخاب مردم به قدرت می رسند، ولی منافع الیگارشی ها و شرکت های چند ملیتی و سناتور ها را تامین می کنند. این دموکراسی ها با دروغ های بزرگ لشکر کشی می کنند، و زیر نام آرمان ها و ارزش های جهانی با دشمن خود جنگ و معامله می نمایند.
بحران مالی معاصر طبقات فقیر را در معرض آسیب قرار داده است. مردم خانه ها، موترها، شغل و پس انداز های بانکی خود را با ورشکستگی بانک ها از دست می دهند، ولی، ثروت های موجود تنها حاصل کار کارگران و کارمندان کارخانه ها و ادارات غربی نیست، هژمونی های غارتگر چنانچه تاریخ ثروتمند شدن ملل غربی نشان می دهد، نمی توانند بدون جنگ های منطقه ای، بی ثباتی کشورهای مستقل و یا مخالف، سرکوب رژیم های نامناسب، تجزیه کشورها به منظور پیروزی در رقابت های جدید و… به بخشی از این ثروت های کلان دست یابند.
مردم لازم است که بدانند مواد خام کارخانه های بزرگ، اموال ارزان، کارگران مفت، جهانی شدن سرمایه به واسطه ی به خدمت گیری حقیرانه کارگران کشورهای فقیر ولی مستعد و…. چگونه و به چه شیوه ای به دست می آید. آیا در تمام فرآیندها عدالت و انصاف اقتصادی و اجتماعی در نظر گرفته شده است؟ آیا در کارخانه های تولیدی اموال ارزان چینی کودکان ربوده شده کار می کنند یا مردان و زنان بالغ که با شرایط مناسب استخدام شده اند؟  و اگر چنین نباشد مسوولیت اخلاقی شهروندان تمام جهان است که این تولیدات را تحریم و بر دولت های خود برای تجدید رابطه با این گونه کشورها فشار بیاروند. این کمترین کاری است که شهروندان یک دموکراسی مدرن و طرفدار حقوق بشر کرده می توانند.
اما، چنین به نظر می رسد که رفع بحران سرمایه داری که رکود اقتصادهای ثروتمند است، تنها شهروندان و نخبگان نظام های سرمایه داری را شادمان و کامگار می سازد. زیرا، ساختارهای این اقتصاد ها و شیوه ی درآمد و توزیع ثروت و استفاده از منابع برای کشورهای پیرامونی نا عادلانه و غیر قابل قبول است
اوباما از عدالت و صلح صحبت می کند، ولی، وقتی دموکراسی های جنگ طلب اروپایی و امریکایی، رقابت برسر منابع را در قالب جنگ های منطقه ای و غیر مستقیم دنبال می کنند، سخنرانی های او، مبدل به متن های زیبای ادبی می شوند. مساله این است که سیاست مدرن به خاطر تسلط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی نخبگان و احزاب راستگرا نمی تواند متعهد به ارزش های اخلاقی، حد اقل برای تامین وضعیت زیست جهان ما شود. پدیده ای به نام اوباما در پی بازگرداندن سیاست مدرن به تعهدات و ارزش های اخلاقی  درهم شکستن اشرافیت نخبگان سیاسی و احیای اعتماد به سیاستمدارانی ارزشگرا است. اما، اوباما تنها یک فرد است و چهار سال زمام حکومت را در دست دارد. ولی معلوم نیست که بر سر میراث او پس از رفتن اش از کاخ سفید چه می آید. طبق معمول جمهوری خواهان قدرت را دو باره به دست می گیرند، و تردیدی نیست که جمهوری خواهان کنونی امریکا، افرادی بهتر از بوش نیستند. زیرا، آنان به گفته ی جیمز بیکر وزیرخارجه ی سابق امریکا، به یک دشمن خیالی ضرورت دارند تا به مردم نشان بدهند که با سلاح و زور قدرت و بزرگی امریکا را حفظ می کنند، و این تفکری مبتنی بر میراث ریگانی و در کل جنگ سرد است.
ترس من این است که اوباما یک پدیده ای موقتی در هیجان سیاسی عمومی نباشد. اگر اوباما نتواند کاری برای اقتصاد امریکا و بحران مالی جهان انجام دهد، شهرتی بیشتر از بوش به دست نخواهد آورد، مگر این که مردم را قانع به اقدام های گام به گام، واقع گرایی و شکیبایی نماید. ولی، اگر در این کار شکست خورد، ارزش های اخلاقی و سیاسی اش فدای ناکامی های سیاست های اقتصادی اش خواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا