وفات هارولد پینتر؛ مرگ آخرین پیامبر پوچی

هارولد پینتر را به کافکا، سامویل بکت و آلفرد هیچکاک تشبیه می کنند. پینتر شاعر و نمایشنامه نویس انگلیسی در شب کریسمس امسال در سن ۷۸ سالگی در خانه اش در لندن با دنیا وداع گفت؛ دنیایی که به نظر او بسیار تاریک و سیاه و پوچ و بی حاصل بود. همزمانی مرگ پینتر و میلاد مسیح، همچون وقایع نمایشنامه های خود او، غریب و غیرواقعی، دردناک و خنده آور و ساکت و بی صدا اتفاق افتاد. داکتران علت مرگ او را سرطان اعلان کردند.
پینتر هنرمند پوچگرا طی عمر پربار هنری اش ده ها نمایشنامه، فلم نامه و داستان منتشر کرد که نمایشنامه های او بیش از دیگر آثارش در شکل گیری شخصیت هنری او تاثیرگذار بوده اند. نمایشنامه های او قصه هایی روزمره ی دنیای مدرن است که سایه ای سیاه و مهی مرموز آنها را فراگرفته است.

در سال ۲۰۰۵ بزرگترین افتخار ادبی دنیا، جایزه ی نوبل به پینتر تعلق گرفت، کسی که همگان او را به عنوان تنها بازمانده ی نسل نمایشنامه نویسان بزرگ قرن بیستم می دانند. این جایزه در قدم اول به خاطر خلاقیت هنری و نمایشنامه های بی بدیل اش به او تعلق گرفت و در قدم دوم به خاطر تعهد خلل ناپذیرش به آرمان های اجتماعی و صلح جهانی. او یکی از معدود هنرمندان سرشناسی بود که در ۲۰۰۳ هنگام حمله ی امریکا به عراق، موضع سختی علیه این جنگ گرفت و به طور پوست کنده ای اعلان کرد: «ایالات متحده خطرناک ترین حیوان درنده ی جهان است». او همواره در کنار کار هنری به عنوان یک فعال سیاسی نیز مطرح بود و سرسختانه از آنچه «امپریالیسم امریکایی» می خواند، انتقاد می کرد. او در مراسم اعطای جایزه ی نوبل شرکت نکرد، مگر با پیامی که به آکادمی نوبل فرستاد نظرات سیاسی اش را با انتقاد های سختی از بوش و بلر اعلان کرد.   
تیاتر پوچی (Absurd) پس از جنگ جهانی دوم به وجود آمد. ریشه ی این پوچگرایی هنری در حقیقت به زمینه های فلسفی اگزیستانسیالیزم ژان پل سارتر و فلسفه ی پوچی آلبر کامو برمی گردد.  پس از جنگ جهانی دوم بود که جنبش های فکری نامتعارف و جریان های هنری ضدواقعگرا از این جا و آن جا سربرآورند. هنرمندان واقعگرای پیش از جنگ، زمانی که کشتارهای میلیونی، کوره های آدم سوزی و انفجارهای اتومی ویرانگر را دیدند، «واقعگرایی» را الکن تر از آن یافتند تا بتواند «واقعیت» جهان را بازگو کند. انسان یک باره چهره ی تازه ای از واقعیت جهان را در برابر خود می دید.
در تیاتر پوچی، دنیا همان دنیایی است که در اسطوره ی یونانی سیزیف می بینیم. آلبر کامو در رساله ی «افسانه ی سیزیف» اش روایتی نیهیلیستی و پوچگرایانه از این اسطوره ارایه داد که اساس فلسفه ی او را تشکیل می دهد. سیزیف قهرمان پوچی است: سیزیف را خدایان المپ به خاطر نافرمانی، بر آن داشتند تا مدام تخته سنگی را به فراز کوهی رساند و هر بار تخته سنگ به سبب وزنی که داشت باز به پای کوه در می غلتید. خدایان چنین می پنداشتند که کیفری دهشتبار تر از کار بیهوده و نومیدانه نیست. از نگاه هنرمندان و فیلسوفان ابسورد، فعالیت انسان در زمین همان قدر بیهوده و بی هدف است که فعالیت سیزیف در کوه های شکنجه. سیزیف به عنوان قهرمان پوچی در کارهای آلبرکامو ظاهر شد و پس از چندی این قهرمان افسانوی در آثار ابسورد دیگر نویسندگان پس از جنگ در چهره های متفاوتی به میدان آمد. نویسندگانی که بدنه ی اصلی تیاتر مدرن در قرن بیستم را تشکیل می دهند: ژان ژنه (فرانسه)، اوژن یونسکو (رومانیا)، فریدریش دورنمات (سوییس)، آرتور آداموف (روسیه)، اسلاومیر مروزیک (پولند)، ادوارد آلبی (امریکا) و فرناندو آرابل(اسپانیا). در این نسل اما چهره ی هارولد پینتر، یهودی چپی از همه برجسته تر است. او کسی است که معنای دراماتورگی، ساختار نمایش، زبان و روایتگری تیاتری را در دنیای انگلیسی زبان به شدت تحت تاثیر خود قرار داد.
سکوت های سنگین و مکث های نفسگیر، مشخصه ی اصلی سبک نمایشنامه نویسی پینتر است. تردید و تهدید چیزی است که در هر شرایطی قهرمانان سرگشته ی پینتر را رها نمی کند. قهرمانان او معمولا آدم های عادی هستند که در شرایط عادی قرار دارند، مگر همواره یک لایه ی سیاه بر روابط شان سایه افکنده است و گفتگوهای شان آکنده از بی هدفی، سرخوردگی، عدم اطمینان و پر از سکوت و مکث است. پینتر در نمایشنامه هایش فلسفه ی پوچی را با کمدی سیاه در می آمیزد و استعاره های زبانی را با تحلیل های سیاسی. صحنه ی زیر را از نمایشنامه ی «سکوت» (۱۹۶۹) او ترجمه کرده ام.
بتز: (به سوی الن حرکت می کند) امشب میشه ببینیم؟
الن: نمی دانم. (مکث)
بتز: امشب با من بیا.
الن: کجا؟
بتز: هر جا که شد. برای قدم زدن. (مکث)
الن: من نمی خواهم قدم بزنم.
بتز: چرا نمی خواهی؟ (مکث)
الن: من می خواهم جای دیگری بروم. (مکث)
بتز: کجا؟
الن: نمی دانم. (مکث)
بتز: چه میشه که برای قدم زدن بریم؟
الن: من نمی خواهم قدم بزنم. (مکث)
بتز: می خواهی چه کار کنی؟
الن: نمی دانم. (مکث)
بتز: می خواهی جای دیگری بریم؟
الن: بلی.
بتز: کجا؟
الن: نمی دانم. (مکث)

دکمه بازگشت به بالا