همکاری با قبایل برای پیروزی بر طالبان

جنرال دیوید پتریوس، قوماندان نیروهای امریکایی برای خاورمیانه و آسیای میانه، اعلام کرده است که « به همان طریقی که ملیشه‌های عراقی در مخالفت بر ضد شورشیان در عراق قیام کردند، در افغانستان نیز به قبایل به عنوان یک متحد بسیار قاطع علیه طالبان و سایر افراط‌گرایان ضرورت است».

این اظهار نظر خیلی جدی و قاطع توسط یک جنرال امریکایی، حاصل تجربه‌ای است که وی از عراق اندوخته است و با یک قیاس خلاف واقع می‌خواهد آن را در افغانستان نیز به کار بندد. طبعا پس از پیروزی نا محتمل قبایل بر طالبان،  تطبیق دموکراسی و قانون و ارزش‌هایی که از کنفرانس بن بدین سو دولت و نیروهای خارجی پشتیبان‌اش،  پیوسته از آن دم زده‌اند، نیز جز با همکاری قبایل میسر نخواهد بود:  ساختن فردا با ابزار و وسایل فرسوده و کهنه دیروز؛ اشتباه و خطایی که تکرار آن جز ادامه‌ی بحران در افغانستان نتیجه‌ای در برندارد. اولا قیاس عراق با افغانستان قیاسی است که به تعبیر منطقان قیاس مع الفارق نامیده می‌شود، زیرا وضعیت در عراق با افغانستان قابل مقایسه نیست. در عراق پس از حکومت حزب بعث و صدام، هم کردها و هم شیعیان در موقعیت کاملا متفاوت با مرحله‌ی قبلی قرار گرفتند؛  موقعیتی که شاید فقط در رویاهای‌شان می‌توانستند ببینند. کردها و شیعیان زخمی و سرکوب شده که کابوس وحشتناک صدام و حکومت‌اش را در خواب و بیداری پیش چشم داشتند، از دل وجان با روند جدیدی که توسط امریکا آغاز شده بود، همراه شدند و هر چند گروه کوچکی از شیعیان پیرو مقتدی صدر موضع نیمه موافق در پیش گرفت، آیت الله سیستانی رهبر مقتدر مذهبی شیعیان موضع موافق در پیش گرفت؛ حداقل مخالفتی از خود بروز نداد.  کردها نیز که در تحول جدید امتیازات زیادی به دست آورده بودند و جلال طالبانی یکی از رهبران آنان به ریاست‌جمهوری رسیده بود، روند جدید را از صمیم قلب استقبال کردند. به همین تناسب تعداد زیادی از سنی‌های عراق که مطرح شدن کردها و شیعیان و مشارکت آنان در راس اهرم قدرت را بر خلاف دوره‌های قبلی، مغایر با انتظارات‌شان یافته بودند و حتا خطر کنار زده شدن‌شان را احتمال می‌دادند،  پس از مخالفت و ضدیت‌های عملی و درک ناتوانی‌شان،  همکاری با روند جدید را به مصلحت دیدند، زیرا این کار دست کم خطر قدرت‌یابی بیشتر کردها و شیعیان را کاهش می‌داد. به هرحال آنان انگیزه‌ای برای این کار یافته بودند و همین انگیزه می‌توانست برای امریکاییان امکان دهد که مشارکت آنان را بر خلاف شورشیان جلب نمایند.  اما چنین وضعی در افغانستان وجود نداشت، بلکه کاملا برعکس بود، زیرا قبایل مورد نظر جنرال انگیزه‌ای برای جنگ علیه طالبان ندارند که بر عکس همیشه پایگاه مساعدی برای آنان بوده‌اند و هستند. هم حزب اسلامی و هم طالبان،  بهترین زمینه‌ی فعالیت را در این مناطق داشته‌اند. به یاد داشته باشیم که وقتی شورش منگل در زمان غازی امان الله خان به وقوع پیوست و امان الله خان از نادرخان خواست که برای خاموش کردن این فتنه،  سرکردگی سپاه افغانی را بر عهده گیرد،  نادر شاه شرط قبول آن را موکول به اعطای امتیازات، به قبایل نمود که توسط امان الله خان پذیرفته نشد و در نتیجه نادرخان از وظیفه‌اش سبک‌دوش و راهی خارج گردید، تا این‌که رژیم امانی سقوط کرد و نادرخان به کمک برداران و حمایت انگلیس‌ها و جواسیس هندی آنان، قبایل را با اعطای امتیازات و رتب اعزازی برانگیخت و ظاهرا تحت عنوان کوشش برای احیای رژیم امانی به کابل حمله کرد و پس از استقرار حاکمیت‌اش،  آنان را به شمالی فرستاد.  اکنون ظاهرا تاریخ تکرار می‌شود. اعطای امتیازات به طالبان،  بسیج قبایلی که پایگاه سنتی طالبان در آن‌جا می‌باشد، پشت کردن به وعده ها،  همه و همه نشان‌دهنده‌ی آن است که تاریخ بر ما تکرار می شود.

دکمه بازگشت به بالا