نه لنگ بوت و نه مدال افتخار

با فرا رسیدن بیستم جنوری، روز های پایانی دولت جورج بوش نیز فرا می رسد. ولی، با افتضاح اخیر در کنفرانس خبری اش در بغداد که بسیار نمادین و در عین حال زشت بود، این روزها را بیشتر از هر وقت دیگر مورد توجه قرار داده است. در کل برای بسیاری از روشن فکران سخن گفتن در باره ی بوش حقارت بار است. به ویژه اگر قلم راه خود را بسوی همدلی با بوش از بعضی جهات بکشد. از این خاطر، به عنوان یک روزنامه نگار دو احساس متضاد خود را نسبت به جورج بوش ابراز می دارم.

احساس اول
موضوع جدیدی نیست اگر کسی از بوش اظهار نفرت نماید. ضدیت و تحقیر بوش تبدیل به شاخص چهره ها و گروه ها، ضد جنگ و امپریالیسم شده است. شدید ترین حالت آن نفرت پرتاب بوت در کنفرانس خبری جورج بوش در بغداد بود. آن هم از سوی خبرنگار شبکه نلویزیونی البغدادیه که دو بار از سوی نیروهای امریکایی دستگیر شده و گفته می شود که در جریان بازداشت لت و کوب هم شده است. اما، ما جورج بوش را به خاطر جنگ دروغین عراق سرزنش می کنیم، و او را به خاطر دروغ های که به مردم خود و افکارعامه جهان گفت، مسوول وضع نا بسامان عراق و کشتار روزمره ی مردم عادی آن قلمداد می نماییم.
بوش، نمونه ی آن توصیفی است که نوام چامسکی روشن فکر منتقد امریکایی در باب مردم اش به کار می برد: حماقت نهادینه شده. بوش، نماینده جناح جنگ طلب جمهوری خواهان در کاخ سفید با حمله به عراق بزرگ ترین نوع نقض قوانین بین المللی و خونین ترین شکل اشغال نظامی یک کشور را در جهان معاصر رقم زد. او اگر چه می دانست که سلاح کشتار جمعی در عراق وجود ندارد، با اهداف پنهانی که بی رابطه با منافع ایالات متحده و شرکت های بزرگ نفتی و سلاح سازی چون هالیبرتون و شفران در منطقه نبود، آن کشور را اشغال کرد.
اگرچه، ایالات متحده خود را مدافع ارزش های کلانی چون آزادی و دموکراسی می پندارد، اما، هیچ کسی به اندازه ی بوش در سقوط و تنزل این ارزش ها در میان کشور های جهان، کمک نکرده است. با توجه به سیاست نظامی گرانه ی بوش در منطقه و تهدید کشور های خورد و کوچک، از روسیه تا ایران و از عراق تا سوریه، دولت های منطقه به جنبش های مدنی و دموکراسی خواه به دیده ی سوظن نگریسته و آنان را تحت فشار شدید قرار داده اند. زیرا، این کشور ها متوجه شده اند که غرب با حمایت از جنبش های دموکراتیک، قصد راه اندازی انقلاب های نرم به منظور سرنگونی دولت های نامطبوع و محدود سازی قدرت های نوظهور منطقه نظیر چین و روسیه را دارد.
می دانم که این تحلیل طعم خوش در مذاق  حکومت های مستبد منطقه دارد، اما، واقعیت این است که درک کشور های منطقه و جهان از حمایت امریکا از دموکراسی یک پروژه ی سیاسی برای ثبات رژیم ها بوده است. نمونه ی مشهود آن جمهوری اسلامی ایران است که به بدترین شیوه به سرکوب جنبش های دانشجویی، کارگری، صنفی، فمینیستی و…. می پردازد. زیرا، بارها مقامات این کشور اعلام کرده اند که با هر نوع انقلاب مخملی و نارنجی و… مبارزه می کنند. منظور شان این است که غرب با حمایت از این جنبش ها، آنان را بر علیه حکومت های شان می شورانند. در نتیجه، حکومت های فاسدی مانند جمهوری اسلامی ایران، با اغتنام از فرصت هر نوع صدای اعتراضی را سرکوب کرده تا به غرب بفهماند که حکومت آن بیشتر از دولت های اوکراین و یوگسلاوی و گرجستان با ثبات است. به این خاطر، هر نوع فعالیت مدنی و سیاست مخالفت آمیز تاپه ی امریکایی خورده و به بدترین نوع ممکن سرکوب می گردد.
امریکایی ها نیز در عمل نشان دادند که از دموکراسی و حقوق بشر به عنوان سیاست فشار استفاده می کنند تا استراتژی واقعی به منظور تغییر وضعیت اجتماعی و سیاسی و اقتصادی منطقه. آنها ایران را در مقاطع مختلف از بابت نقض حقوق بشر با گزارش های متنوع از طریق نهاد ها و افراد گوناگون محکوم کرده و مشروعیت بین المللی آن را زیر سوال برده اند. ولی، در باره ی کشور های عربی که به پیمانه ای وسیع تر به نقض حقوق بشر، حقوق زنان و آزادی های سیاسی و شهروندی می پردازند، سکوت کرده اند. عربستان سعودی در قسمت پیشرفت های اجتماعی و سیاسی، به ویژه مشارکت زنان، البته در مقام مقایسه، اصلا  با جمهوری اسلامی ایران قابل مقایسه نمی باشد. اما، ایران بیشتر از هر کشور منطقه مورد  فشار واقع قرار دارد.
حالا اگر فرض کنیم که احمدی نژاد در دور بعدی انتخابات برنده شد، و اوباما نیز بر اساس وعده های انتخاباتی با این کشور به توافق هایی دست یافت. در آن صورت بازهم این حجمی از فشار ها و گزارش بخاطر نقض حقوق بشر از سوی غرب بالای ایران را شاهد خواهیم بود؟ به نظر من هر نوع توافقی میان امریکا و  ایران، جمهوری اسلامی را از زیر بار فشارهای حقوق بشری می رهاند. وقتی ایالات متحده می تواند با عربستان سعودی که ناقض وسیع آزادی ها و حقوق شهروندی است، کنار بیاید، چرا احمدی نژاد نتواند در سایه روابط نیک خود با امریکا به تحکیم حکومت خودکامه ی مذهبی ایران نپردازد؟
نتیجه این که غرب از موضوع حقوق بشر و دموکراسی به نفع منازعات خود با ایران بر سر پرونده ی هسته ای ایران و بحران عراق که ایران نقش گسترده ی تخریبی را در آن جا دارد، استفاده کرده است. از این خاطر، اگر امریکایی ها در باره ی گسترش دموکراسی در منطقه صحبت کنند، کشور های منطقه این سیاست را به معنای گسترش سلطه ی ایالات متحده در این حوزه قلمداد می کنند. زیرا، نکته ی روشن این است که دموکراسی در گفتمان نخبگان سیاسی، نظامی و صنعتی ایالات متحده، ایدیولوژی  توجیه هژمونی و گسترش حوزه ی اقتدار آن کشور برای مشروعیت بخشیدن فشارهای بین المللی و احیانا حضور نظامی امریکا در جهان است، و حمایت واقعی از دموکراسی خطر اصلی برای منافع سرمایه داری در منطقه و به ویژه کشور های خلیج است. زیرا، محصول چنین دموکراسی شکل گیری حاکمیت های ملی و احترام متقابل به منافع کشور ها در چارچوب نظام عادلانه ی بین المللی است.
وقتی که آقای کرزی نشان غازی امان الله خان را که ما به آزادگی و تجدد طلبی اش افتخار می کنیم، بر سینه ی جورج بوش نصب کرد، برای من بسیار ناخوشایند بود. زیرا، بوش مستحق چنین مدالی نیست، و آقای کرزی با این کار خود از ارزش آن کاست.

احساس دوم
با وجود این که بوش را مسوول هشت سال نظامی سازی جو منطقه و نظام بین المللی به بهانه ی جنگ با تروریسم می دانم، ولی، چه بخواهیم و یا نخواهیم، سقوط طالبان محصول پول و کشته شدن سربازان امریکایی و اروپایی در افغانستان است. می دانم که بر اساس تصور عمومی، طالبان در همکاری با پاکستان، بریتانیا و ایالات متحده به وجود آمده اند، ولی در اواخر گمان این می رفت که دولت کلینتون در زیر فشار لابی های امریکایی و پاکستانی و عربی باب رابطه ی رسمی با طالبان را باز کند. اگر چه اختلاف دولت کلینتون با رژیم طالبان تنها مساله ی تحویل دهی بن لادن بود و نه نقض حقوق بشر و حقوق زنان، ولی با آن هم امکان نزدیکی امریکا و طالبان می رفت. و این خطرناک ترین موضوع برای رهایی افغانستان از چنگال طالبان بود.
من که در آن زمان در افغانستان زندگی می کردم، بصورت نا امیدانه به فردای کشور نگاه می کردم که کوچک ترین روشنی در آن دیده نمی شد. حضور طالبان برای دهه های متمادی به معنای برگشت این کشور به قرون وسطا بود. خشونت و بربریتی که در طالبان وجود داشت، امکان هر نوع تغییر از درون و بیرون را از میان می برد. هیچ گاه در آن زمان تصور نمی کردم که روزی طالبان سقوط کنند. از این خاطر نقش ناخواسته ی ایالات متحده در سرنگونی طالبان، نقش بسیار حیاتی برای افغانستان بود. اگر چه، ما دارای یکی از ضعیف ترین و فاسد ترین حکومت های جهان هستیم، ولی با آن هم افغان ها این فرصت را دارند که کشور خود را بسوی ترقی و آزادی ببرند. تمام خرابی های هفت سال گذشته تنها محصول جامعه جهانی نیست. ما در از دست دادن فرصت ها نیز نقش اساسی را داریم. به نظر من افغانستان با قرار گرفتن در کانون استراتژی های ایالات متحده فرصت استفاده از امکاناتِ بسیار زیاد این کشور را به دست آورده است. هیچ گاهی افغانستان تا این اندازه در معرض توجه و کمک های جامعه جهانی نبوده و موقعیت استراتژیک افغانستان این امکان را فراهم کرده است. فقط مشکل در این است که هوش مندی تاریخی و ملی افغان ها در چنان سطح نازلی قرار دارد که همراهی با یک ابرقدرت آنان را نمی تواند از یک رکود و انزوای تاریخی نجات بدهد.
چه بخواهیم و یا نخواهیم، افغانستان با تلاش های ایالات متحده از انزوای مرگ بار دوره ی طالبان بیرون و  در مرکز توجه جهانی که برای بسیاری از کشورهای جهان رشک برانگیز است، پرتاب شده است. ما چه بخواهیم و یا نخواهیم، امریکایی ها در افغانستان نظام سیاسی و حقوقی ای را پایه گذاری کرده اند که تمام گروه ها خود را ملزم به رعایت آن می دانند. دیگر نه کسی هوای سلطنت را بر سر دارد و نه حکومت های توتالیتر را. مردم به سهم گیری بیشتر در نظام سیاسی معتقد شده اند، و از دولت در قبال مطالبات برآورده نشده بازخواست می نمایند. یکی آن را دشنام می دهد، و دیگری آن را تحقیر می نماید. چنان حادثه ی در تاریخ سیاسی افغانستان و شاید منطقه اتفاق نیفتاده است. شاید نظام سیاسی ما مملو از فساد و سیاست مداران و رهبران ما ناتوان و بی مایه باشند. ولی مردم این حق را به خود قایل هستند که به قانون اساسی و دموکراسی استناد کنند، و با شجاعت دولت را مسوول فساد، بی کارگی و ناکارامدی سیستم موجود بدانند.
اگر من در آن روز به جای خبرنگار عراقی می بودم، نفرت و خشم خود را از جورج بوش با پرتاب بوت نشان نمی دادم، بلکه، به آقای بوش می گفتم که چقدر از سیاست های غلط و از اشغال جنایت بار  عراق به ستوه آمده است، و چقدر در نتیجه ی این اشغال مردم عراق روزانه به دست تروریست ها کشته می شوند. به آقای بوش می گفتم که مردم عراق دروغ های شما را باور نمی کنند، و حمایت تان از رژیم های فاسد عربی زمینه ساز رشد بنیادگرایی و امریکایی ستیزی در منطقه شده است. به آقای بوش می گفتم که من دموکراسی را دوست دارم و جای افتخار است که رای ام را در صندوق در روز انتخابات انداخته می توانم. اما، فقر و شکم های گرسنه دموکراسی را از پای می اندازد. دموکراسی یک فضیلت سیاسی است، اما، نمی تواند شکم بی کاران و زنان بیوه را سیر نماید. فقر فضلیت های اخلاقی را زایل ساخته و پایه های حکومت ها را لرزان می سازد. دموکراسی بدون توسعه اقتصادی مشکلات منطقه را حل نمی کند. شما دموکراسی را از حکومت های ما می خواهید اما، نسبت به توسعه منطقه بی توجه هستید. به آقای بوش می گفتم که دلم می خواست با این کفش ها به شما حمله ور شوم تا شما عمق نفرت من را از خود و حکومت تان دریابید. ولی این کار را نمی کنم، زیرا صبوری و تعقل ما را از فلاکت فعلی نجات می دهد، نه عصبانیت و احساسات آتشین سیاسی.

دکمه بازگشت به بالا