نقد اخلاقی سیاست؛ دنیای کهنه پشت سر توست!

به نظر می رسد که میراث سیاست مدرن، و در کل رشته های تخصصی شده ی علوم، قابل بازاندیشی اند، نه تنها با معیارهای درون رشته ای، بلکه با نگرش سیاسی- انتقادی بینا رشته ای؛ نقد سیاست با گفتمان های اخلاقی، نقد علم با جامعه شناسی و تحلیل اهداف بشری علم، تحلیل تکنولوژی از منظر سیاست زیست محیطی و تاثیرات ژنتیکی مواد  کیمیاوی از منظر نا زایی زنان و تغییر هورمون ها در آن ها.
بازاندیشی میراث سیاست مدرن را، شاید، بتوان با نقد فلسفی انتقادی سیاست مدرن ممکن ساخت. زیرا، فلسفه ی سیاسی بنیادهای اعمال و نظریه های سیاسی ما را مورد سوال قرار می دهد. آیا می شود در نقد فلسفه ی سیاسی، در کنار کارکرد نظام سیاسی، از سعادت بشری، به عنوان یک هدف، در درون نظام های سیاسی صحبتی نکرد؟ اولین شک من بر تفکیک امر ارزشی و اخلاقی از امر سیاسی از همین جا آغاز می شود.
 گویی، عده ای میل دارند که سیاست با قوانین خودش مورد نقد قرار گیرد. اما، این در ذات خود چه چیزی به غیر از دانش و عقلانیت ابزاری بوده می تواند، وقتی، سیاست، اهداف و ابزار خود را نمی خواهد بیرون از قواعد داخلی اش تعریف کند و رابطه اش را با سعادت بشری بر اساس ارزش ها  مبهم سازد و حتا انکار نماید؟ چطور مجریان چنین سیاستی می توانند با فرار از نقد اخلاقی در برابر پیامدهای مخاطره آمیز آن، به دلیل منطق درونی اش، بی تفاوت بمانند؟
شاید مشکل باشد که دانش تخصصی شده و رشته رشته شده را با یک نگرش انتقادی بینارشته ای مورد بررسی قرار داد، به ویژه اگر طرفداران تخصصی شدن دانش بگویند که هر رشته دارای قوانین مخصوص به خود بوده که سنجیدن آن با معیارهای دیگر مشکل افزاست.  مثلا، ادبیات انقلابی سه دهه ی گذشته هر آن چیزی را که در خود مایه های سیاست رادیکال را نداشت، متهم به برج عاج نشینی می کرد. به همین خاطر زیبایی شناختی هنر و ادبیات امر مضر برای انقلاب و آگاهی سیاسی تلقی می گردید. همان شد که شاعران برجسته چون سهراب سپهری به دیده ی تحقیر نگریسته شدند و ارزشی به کار آنان که رگه های سیاست را در خود نداشت، داده نشد.
به نظر من، کار اندیشه انتقادی وارونه کردن، آشنایی زدایی و شالوده شکنی به معنای دریدایی ارزش ها و نظریه ها هست. این عملیات چندلایه اگرصورت نگیرد، مطلق گرایی و قبول ناسنجیده مفاهیم و پیش داوری ها سپهردانش و آگاهی را در تسخیر خود در می آورد. محافظه کاران از ما می خواهند که وضعیت موجود، ارزش ها و اصول حاکم و نظریه های قبول شده را احترام بگذاریم و به عقلانیت تجربه شده ی آنها معترف باشیم. به نظر می رسد که هیچ کسی بیشتر از محافظه کاران اصول و ارزش ها را به مناسک بی معنا تقلیل نمی دهند. وقتی ما حق نقد و تغییر را نداشته باشیم، باید به پرستش آنها روی بیاوریم.
اندیشه انتقادی حکم می کند، هرآن  چیزی که سخت است روزگاری دود می شود و به هوا می رود. هر حکم اخلاقی، هر دستور سیاسی و هر اصل دانشی قابل تغییر است. پس چرا ما این کار را از قبول شده ترین مفاهیم آغاز نکنیم؟ چرا از درهم ریختن بناهای با اعتبار مفاهیم که شالوده ی آنها برمطلق گرایی و تجربه ی محدود به زمان و مکان معین، بازتاب دهنده ی رویکرد افراد در یک مقطع تاریخی استوار است، ابا ورزیم؟ اصلا چرا ما این کار را می کنیم؟ چون باور داریم که تجربه های گوناگون افراد دانش و فهم را از بستر ایدیولوژی بیرون کرده و آن را در بستر های گفتمانی پرتاب می نماید. ایدیولوژی به ما راه و رسم رسیدن به حقیقت را می آموزاند اما، می دانیم که حقیقت نهایی چیزی بیشتر از اعمال سلطه و اسطوره خطرناکی نیست که پیشرفت دانش و فهم بشری را به خطر می اندازد، و دانش و اندیشه ورزی را به ساختن مناسک و بت های ذهنی و عینی  مشغول می نماید.
سیاست واقع گرایانه در متن تعهدات اخلاقی
یکی از پیش فرض ها این است که امر اخلاقی و امر سیاسی از هم جدا اند،  و می توان اساس امر سیاسی را واقع گرایی دانست. اما، به تعبیر شانتال موفه، نقطه ی کور گفتمان واقع گرایی به عنوان منطق سیاسی این است که می‌خواهد امر سیاسی را تا حد یک فعالیت ابزاری تقلیل دهد. در واقع، توسعه‌ علوم سیاسی و تمایز پوزیتیویستی میان واقعیت و ارزش، کل جنبه‌های هنجاری سیاست را بی‌اعتبار کرده است. از همین‌رو است که مجموعه ی‌ کاملی از پرسش‌هایی که، همچون پرسش عدالت، بی‌چون و چرا ماهیتی سیاسی دارند به قلمرو اخلاق تنزل یافته و منحصر شده‌اند. یعنی، هرگاه به سیاست به عنوان امر نورماتیف یا ارزشی و اخلاقی نگاه می کنیم، متهم به آرمان گرایی و عدم درک امرسیاسی به منزله ی امر واقع گرایانه می شویم.
چرا سیاست نمی تواند از منظر امر اخلاقی مورد بررسی قرار گیرد؟ بعضی ها بر این عقیده هستند که چون منطق سیاسی منطق عملی و در بسیاری از مواقع دارای اهداف و انتظارات حداقلی است، و از سوی دیگر سر و کار با بایدها و واقعیت های سخت دارد نه با آنچه باید باشد، نقد اخلاقی سیاست دور شدن از این منطق است. لحن این نگرش به سیاست ما را به واقع بینی و برگزیدن وسایل متناسب با آن فرا می خواند.  واقع گرایی از منظر ماکیاولیستی، تعقیب سیاست بدون نورم های مشخص اخلاقی است. وقتی یک دولتمرد می تواند اهداف و منافع خود را بدون تعهد به اصول و ارزشی به دست آورد، به لحاظ سیاست واقع گرایانه چنین کاری مجاز است.
در عصر کنونی که کنوانسیون ها و تعهدات بین المللی مختلف برای تنظیم چگونگی  رفتار دولت ها و نهاد های بین المللی و چند ملیتی وضع شده است، تعقیب اهداف با هرگونه وسایل محدود شده است. ولی، در موجودیت این کنوانسیون ها نیز دولت های قدرتمندی هستند که قوانین و کنوانسیون ها را یا به نفع خود استفاده کرده و یا به صورت یک جانبه نقض می کنند. منطق این کار شان، تعقیب منافع ملی است که ظاهرا از نظر آنها در جایگاه بالاتر از بسیاری از کنوانسیون ها و منافع دیگران قرار دارد.
به نظر می رسد که همیشه عنصر واقع گرایی در سیاست، ما را به این تفکر وا می دارد که پلیدی های آن را به رسمیت بشناسیم. سیاست اداره ی فرشتگان در یک کشور نیست، نبرد قدرت میان خوب ها و خوب ها، شرها و خوب ها و شرها و شرها است. سیاست، به حکم واقع بینی، کنار هم قرار گرفتن افراد گوناگون با منافع مختلف نه همیشه بر اساس خیر سیاسی و یا اجتماعی، در ساختار دولت و اقتصاد در درون یک جغرافیای سیاسی است. پس سیاست نورماتیف در درون یک اتوپیا نقش بازی نمی کند، قواعد دنیای سیاست، توازن نیروها، مجبوریت ها و مصلحت های دشوار را نا دیده نمی گیرد. اگر فکر کنیم که سیاست را به سوی خواسته ها و سیاست های حداکثری پیش ببریم، جنگ بی امان را علیه افراد شرور آغاز کنیم، ساختار های ارتجاع را به چالش بکشیم و نابود کنیم و سپس انسان های جدید بر اساس اتوپیای سیاسی و فلسفی بپرورانیم، بی تردید که حاصل کار ما فانتزیک و حتا کمدی خواهد بود.
اما در مقابل، مشکل واقع گرایی سیاسی بدون در نظر داشت امر اخلاقی و نورماتیف این است که نهاد سیاسی هر لحظه می تواند تعهدات اخلاقی و قانونی خود را نقض کند و در شدیدترین حالت به جنایت تمایل پیدا کند. زیرا، مقتضای منافع ملی چنین است. اگرچه، سیاستمدارانی در تیوری در پی تلفیق سیاست واقع گرایانه و نورماتیف هستند، ولی، تجربه دولت های مدرن نشان می دهد که نقض تعهدات به بهانه ی منافع ملی امری سهل بوده و بسیاری از این دولت ها در رویدادهای خونین بشری و نقض قوانین و کنوانسیون ها نقش عمده دارند.
 بحران مشروعیت سیاست مدرن تنها در ناکارایی نهاد های بین المللی چون سازمان ملل، عدم جلوگیری از فقر، بیماری های واگیر، عدم جلوگیری از گرمایش زمین، جنگ های منطقه ای و… خلاصه نمی شود، بلکه، ورود آگاهانه ی دولت های مدرن در جنگ های خونین، حمایت از کودتاهای جنرال های دیکتاتور، فروش سلاح های مرگبار به دولت های در حال جنگ، مانند دولت صدام حسین در عراق، که علیه شهروندان خود و دیگران استفاده کرد و… نیز مدنظر است. درست است که دموکراسی ها به جنگ یک دیگر نمی روند، ولی، دموکراسی ها می توانند سلاح های کیمیایی بسازند و برای دولت های در حال جنگ، مثلا در افریقا و آسیا، بفروشند. دموکراسی ها می توانند دولت های مشروع را، دولت مصدق در ایران و دولت سالوادور آلنده در چیلی، را سرنگون کنند. این دموکراسی ها، مانند فرانسه و بلجیم، می توانند شاهد نسل کشی در رواندا بوده، بعضی شان در آن نسل کشی مانند دو کشور نام برده دخالت مستقیم و غیر مستقیم داشته باشند و عده ای دیگر مانند ایالات متحده در برابر آن خاموش بنشینند. فقر و ایدز جان انسان های زیادی را در افریقا می گیرد، ولی، با وجود وعده های زیاد و ثروت های افسانوی کسی برای آنها کاری نمی کند؛ با وجود این که می دانند به صورت تاریخی، مسبب بسیاری از بحران ها و جنگ ها هستند.
شرارت هابزی و نیکو منشی لاکی
امر واقع به عنوان منطق سیاست ریشه در درک بیولوژیکی هابزی از انسان دارد. انسان ها چون گرگ ها در برابر یک دیگر قرار دارند، چه کسی به جز از یک دولت مقتدر این گرگ ها را به صلح وا داشته می تواند؟
فکر می کنم که با خلق تمدن گرگ ها به انسان های عاقلی تبدیل شوند. ریشه ی خوش بینی لاک در همین نظر بود. انسان می تواند به صورت عقلانی منافع خود را تشخیص داده و جنگ را به ضرر خود بداند. ولی درک بیولوژیکی هابز بر تصور عقلانی- آرمانی لاک نسبت به انسان، هنوز می چربد. اگر از روایت بدبینانه ی فلسفه قاره ای از شکست روشنگری فاصله نگیریم، مدرنیته و سایر فرآیندهای تمدنی، هنوز قادر به تحول گرگ های هابزی  نشده اند. در نهایت، انسان مدرن استفاده ی هوشمندانه از جنگ، خشونت و سلاح های مرگبار می کند. مثلا، در آزمایشگاه ها به تکنولوژی ای دست پیدا می کند که حجم کشتار و نابودی آن چند برابر است. انسان مدرن، سعی می کند که بازهم ظرفیت آن را بیشتر کرده تا فانتزی جنون روح آدم ها را تسخیر کند. استفاده ی هوشمندانه از این تکنولوژی مرگبار، بخشی از اخلاق واقع گرایانه ی سیاسی سرمایه داری است. وقتی جنگ سالاران افریقایی در رواندا، کنگو، زیمبابوه، سومالیا و…. با معدن های الماس خود  خریداران حریص این تکنولوژی ها هستند، وقتی صدام حسین با سلاح های کیمیایی و متعارف خود می تواند رژیم بنیادگرای ایرانی را سرنگون سازد، چرا کارخانه های ما به تولید خود ادامه ندهند و سود سرشار آن به خزانه های ما سرازیر نشود؟
فکر می کنم وقتی می دانیم که در جنگ های دولت ها و جنگ سالاران، قتل عام شهروندان به وسیله ی سلاح های مرگبار ما صورت می گیرد، نباید بر اساس ارزش های انسانی، قوانین بین المللی، پیش بینی وقوع نسل کشی و قتل عام مردم عادی و… با عدم فروش آن اجازه  چنین استفاده ای را بدهیم. به نظر من، هنوز آن خوی وحشی هابزی در درون دولت های مدرن زنده است که نمی توانند از وضعیت طبیعی به معنای هابزی به وضعیت مدنی که عقلانیت و درک منافع و خیر سیاسی به معنای لاکی در آن حاکم است، به صورت کامل گذر نمایند.
پبشرفت تاریخی: گرگ های هابزی و آدم عاقل های لاکی
در یک جای حق با واقع گرایی سیاسی است: هر کشوری متشکل  از افراد گوناگون است. عده ای سیاست شرورانه را در پیش دارند و عده ای سیاست خیرخواهانه سیاسی را. اگرچه توازن منافع و دفاع دولت از نظم مستقر، مانع از جنگ و تنش می شود، ولی، رقابت اقتدارآمیز میان نیروهای گوناگون اجتماعی، سیاسی و اقتصادی وجود دارد. دولتی که بتواند به نوع آرمانی جامعه را اداره کند، با دولت های دیگر از روی اصول و وقواعد خیرخواهانه  بشری برخورد نماید، ایتلاف ها به منظور اهداف انسانی علیه دولت های شرور شکل دهد، آشکارا غیرواقع گرایانه است. به ویژه که کشور ها ناگزیر به همکاری با یک دیگر هستند، چه از یک دیگر خوش شان بیاید یا نیاید.
یک دولت دموکراتیکی مانند سویدن و یا فنلند، ناگزیر است که با دولت عربستان سعودی که زنان حتا اجازه ی کار در بیرون از خانه را در آن کشور ندارند، رابطه ی خود را محکم نگهدارد. زیرا، سعودی یکی از کشورهای اصلی تولید کننده ی نفت است. ما نمی توانیم، چینی ها، روس ها، مصری ها، ایرانی ها و… را به دلیل حکومت های غیردموکراتیک و ظالمانه ی شان نادیده بگیریم. آنها بخشی از نظام اقتصادی، سیاسی و امنیتی بین المللی هستند. سیاست نورماتیف نمی تواند فارغ از این منطق عمل کند. از این خاطر، برای همکاری کشور ها روی ارزش های مشترک تکیه می شود. منظور ارزش های مشترک نظام مشابه سیاسی و اجتماعی نیست، بلکه آن عده ارزش هایی است که منجر به همکاری دولت ها می شود، مانند زدودن فقر، مبارزه با گرم شدن زمین، قاچاق زنان و کودکان، جنایت های سازمان یافته و….
این همکاری مشترک از این جا ناشی می شود که تغییر دولت ها به معنای روی کار آمدن یک دولت و جامعه مدرن نیست. چه بسا که تغییر دولت ها منجر به جنگ های داخلی و قتل عام  شهروندان غیرنظامی شود. واقع گرایی حکم می کند که جوامع به صورت تدریجی با همکاری دیگر جوامع تغییر می یابند. اما، این نوع از واقع گرایی مبتنی بر ارزش ها، آرمان ها و رویکرد های مثبتی است که رفاه بشر، پیشرفت و توسعه جوامع، تقویت همزیستی مسالمت آمیز، شکیبایی گروه های مختلف و… را در طول یک روند تدریجی، کشور و دولت ها به دست می آورند. البته اگر این خوش بینی را با تردید زهرآگین پست مدرنیستی زیر سوال نبریم.
اما، به نظر من، دولت های مدرنی که میراث استعمار را در پشت خود دارند، مانند آلمان، انگلستان، فرانسه و… واقع گرایی را به معنای توجیه ِاعمال سلطه نیز به کار می برند. ما وقتی صحبت از سیاست واقع گرایانه در متن رفتار آنها می کنیم، گاه عبارت از تعقیب اهداف و سیاست ها فارغ از تعهدات قانونی و ارزشی در بیرون از مرزهای شان است. گاه این سیاست چنان خشونت بار است که گویی برای اجرا کنندگان آن هرهدفی با هر وسیله و روشی مجاز است. به نظر من، نمی شود از این نوع از واقع گرایی دفاع کرد، و درک منطق این نوع از سیاست واقع گرایانه را به دلیل درک اخلاقی از امر سیاسی، روشنفکرانه و غیرموجه قلمداد کرد.
انسان ها در دروان معاصر، قوانین، کنوانسیون ها، اعلامیه ها، نهادهای بین المللی، منطقه ای را ایجاد کردند که روح وحشی هابزی دولت ها را مهار بزنند. این کنوانسیون ها، اعلامیه ها، سندهای همکاری و… علیه تبعیض ها، محرومیت ها، شکنجه و قتل عام انسان ها، بهبود وضعیت اقتصادی، همکاری های بین المللی برای کاهش فقر و بیماری های واگیر، پیمان های بین المللی برای کاهش جنگ ها و… به تصویب رسیدند. بدون درک نورماتیف و انسانی از بشر و زیست جهان اش و نقشی که دولت ها در این راستا بازی کرده می توانند، این قراردادها، اعلامیه و نهادها هرگز ساخته نمی شدند. جدا کردن امراخلاقی از امر سیاسی به صورت مطلق بدون در نظر گرفتن رابطه ی دیالکتیکی شان، تنها یک اسطوره ی جعلی و یک تفکیک خلاف منطق پیشرفت های تمدنی است.
مساله این است که واقع گرایی سیاسی پبشرفت تدریجی بشر به سوی اهداف اخلاقی و انسانی است؛ مبارزه با چالش هایی است که تمدن بشری را نابود خواهد کرد و اخلاق بشری را فاسد می نماید. بدون درک اخلاقی از سیاست، امر سیاسی تنها هراس از دریده شدن و ماندن در چاه رنج و فلاکت است.

دکمه بازگشت به بالا