نامه ی پدر (قسمت اول)

«پسرم! شنیده ام درس هایت را ترک نموده و کار می کنی! ای کاش می دانستی این خبر چقدر بر من تاثیر گذاشته و دردمندم ساخته است. می خواستم درس بخوانی و برای خودت کسی شوی که مردم و کشورت را کمک کنی. می خواستم کار های را انجام بدهی که پدرکم سوادت از انجام آن عاجز است. می خواستم دانشگاه بروی، درس بخوانی و افتخاری برای پدر زحمت کشت بیآفرینی! چقدر انتظار داشتم و چقدر امید وار بودم!
پسرم تو مرا مایوس کرده و دلسردم نمودی! ای کاش آن همه زحمت را برایت نمی کشیدم. یادت است، من ترا با پولی به مکتب فرستادم که از کار روی زمین دیگران به دست آورده بودم. لباس ها و کتاب های ترا از سفره نان خود تهیه نموده بودم. اما پسرم تو چه کردی؟!

تو درست وقتی پدرت را نا امید نمودی که باور نموده بودم پسرم دیگر به رهنمایی های پدر پیر و دهقان پیشه اش نیاز ندارد. خیال می کردم تو بزرگ شدی و قادر به درک تمام خوبی ها و بدی های زندگی گردیده ای. پسرم، من که بار ها برایت پول فرستاده ام و همیشه هم برایت قول داده ام که تا پایان تحصیل برایت پول بفرستم. قسم می خورم خیلی از وقت ها بوده که پول مورد نیاز ترا قرض نموده ام، ولی با آن هم خیلی خوشحال شده و از کارم راضی بوده ام. زیرا باور داشتم پسرم، روزی مرد با دانش و با تحصیلات عالی شده و به درد مردم اش می خورد. اما دریغا و صد افسوس که تمام این چیز ها خیالاتی بیش نبوده و من در کمک به تو و آرزوهایم مشکلاتی زیادی داشته ام که خودم نیز از آن ها بی خبرم.
می خواهم در آخرین نامه ام این را برایت تذکر بدهم: اگر درس هایت را ادامه نداده و همچنان به کارت ادامه بدهی، من ترا هرگز نخواهم بخشید. می خواهم با رسیدن این نامه کارت را، که می دانم به خیال کمک به من شروع نموده و به خاطر آن درس هایت را ترک نموده ای، رها نموده و دو باره به دانشگاه و درس هایت برگردی.
(پدرت که آرزو های خیلی بزرگی داشت)… «
دو سال پیش وقتی دوره لیسه ام را در ولسوالی خود ما به پایان رسانده و به هدف ادامه ی تحصیل به این شهر (کابل) می آمدم، پدرم که دهقان کار پیر و تقریبا از کار افتاده ی است، پاکتی را با احساسی خاصی در دستم گذاشت که بعد ها فهمیدم ده هزار افغانی است. می دانستم این پول را از یکی از دوستان اش قرض نموده بود. برای همین گرفتن این پاکت به ظاهر کوچک برایم آن قدر سنگین بود که نمی دانستم چرا، ولی احساس می کردم دست هایم توان برداشتن و نگهداشتن آن را ندارد. با تمام این ها باز هم نمی توانستم این پاکت را نگیرم، چون می دانستم برای درس می روم و باید هزینه راه و بود و باشم در کابل را داشته باشم.
باور کنید نمی توانم لحظه های را فراموش کنم که در یک صبح سرد خزانی پدرم زیر تنها پراهن و واسکت نازک اش می لرزید و باز هم نمی توانست خوشی هایش را نشان ندهد. او آن چنان سرخوش و سرحال بود که حتا یک لحظه از خنده هایش دست بر نمی داشت. تکان دست های او را تا آخرین لحظه ها می دیدم که موتر سراچه که سوار آن بودیم از کوتلی عبور نموده و بین ما و آن جایی که پدرم ایستاده بود، مانع دیدن ما گردید…
ادامه دارد

دکمه بازگشت به بالا