ملاحظاتی در باب روشنگری (قسمت اول)

۱- خوشبینی به رهایی انسان از صغارت: امری محال یا ممکن؟
مقاله ی» روشنگری چیست؟» از ایمانویل کانت فیلسوف آلمانی در قرن هجده، با جملات ارزشمند در باب وضعیت بشری آغاز می گردد: «روشنگری خروج انسان از صغارتی است که خود بر خویش تحمیل کرده است. صغارت، ناتوانی در به کاربردن فهم خود بدون راهنمایی دیگری است. این صغارت خود- تحمیلی است اگر علت آن نه در سفیه بودن بلکه در فقدان عزم و شهامت در به کارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگری باشد. شعار روشنگری این است: «در به کار گیری فهم خود شهامت داشته باش!»تنبلی و ترسویی دلایلی هستند بر این که چرا بخش بزرگی از انسان ها، زمانی طولانی پس از آن که طیبعت، آنان را به بلوغ جسمی رسانده و از یوغ قیمومیت دیگران آزاد کرده است، همچنان با خرسندی در همه ی عمر صغیر می مانند؛ و نیز به همین دلایل است که چرا برای دیگران چنان آسان است که خود را قیم آنان کنند».
این جملات در یک کوشش فیلسوفانه در پی رهایی انسان از نظام سلطه به معنای فراگیر آن است؛ مانیفست دنیای جدید است، نوید دهنده ی مدرنیته و عصر روشن اندیشی و خردگرایی است. لحن امیدوار کننده برای پیشرفت بشر در قرن هجده. فقدان این خوشبینی در عصر ما و برای جوامع ما که از خودکامگی و عدم عقلانیت فراگیر و بدویت خشونت بار رنج می برد، جانکاه و شگفتی زا است. این سخن کانت برای اروپای قرن هجده که «در عصر روشنگری زیست می کند»، رشک برانگیز است. ما به آن حدی از سترونی درونی رسیده ایم که نوشتن کتابی مانند «سنجش خرد ناب» و «سرمایه» امری ناممکن است؛ اگر اتفاق بیفتد به معنای دگرگونی منطقه و تاریخ آن است. زیرا، اندیشیدن در قلمرو امتناع از تفکر  همیشه امر شگفتی زا است. ما با نوشتن به سوی نقد ارزش ها و نهادهایی می رویم که مناسبات و مجموع فکر ما بازتاب آن ارزش ها و نهاد هاست. اگر مانند کانت جرات اندیشیدن را پیدا کنیم و شجاعت نقد را، خود را در شعله ای خشم و کینه و انتقام جویی جامعه انداخته ایم، جامعه ای که به بهای نابودی انسان سنت ها و اصالت های خود را حفظ می کند.
من لحن کانت در مقاله ی «روشنگر چیست؟» را خوشبینانه قلمداد می کنم. آنچه که کانت در باب روشنگری گفته بود تنها یک امکان ایده آل است و با تحقق پیش شرط های روشنگری از نظر کانت در جامعه معاصر، هنوز روشنگری به وضعیت عمومی و یا حد اقل غیر اروپایی آن تبدیل نشده است.
در کدام مواضع کانت یک روشنگر خوشبین است؟ و چرا ما با آنچه او می گوید فاصله داریم؟
کانت در آن نوشته اش باور دارد، «قیم ها پس از آن که گاوان خود را رام کردند و مطمین شدند که این زبان بسته های مطیع و سر به راه، بدون یوغی که بر گردن دارند گامی بر نخواهند داشت، آنان را برحذر می دارند که مبادا این یوغ را از گردن خود بیفکنند و آزادانه گام بردارند؛ چون در آن صورت خطر، آنان را تهدید خواهد کرد». زیرا، «در حقیقت، اگر آزادی داده شود، روشنگری تقریبا گریز ناپذیر می شود. چون حتا در میان کسانی که به عنوان نگهبانان توده های عوام برگزیده شده اند همیشه متفکرانی مستقل اندیش هستند که یوغ صغارت را از گردن خود به دور می افکنند و روح درک عقلانی را در خصوص منزلت و حیثیت خویش و نیز در مورد وظیفه  هر انسانی که دیگر صغیر نباشد و مستقل بیندیشد، می گسترانند».
 این جنبه های خردگرایی و روشنگری برای جوامع ما رهایی بخش اند. ما در گیر آن مناسبات و نهادها و سنت هایی هستیم که انسان را در مناسبات سلطه، خشونت، جنایت و امتناع از تفکر گرفتار می سازند. این انسان که در رنج و مصیبت و ستم گرفتار است، از نیروی خرد و امکانات مادی و معنوی طبیعت و جهان برای تقلیل مرارت و انسانی کردن زیست جهان خود استفاده کرده نمی تواند. صغارت انسان جامعه ی من در ناتوانی از به کارگیری خرد و امکانات زیست جهان برای سعادت اش است. او بی آن که وهله ای فکر کند، ادامه ای بقایش در جهت تخریب طبیعت، تمدن و زیست جهان معاصر است. ما نام ساده ای این صغارت را جهالت می گذاریم، ولی، عمق این جهالت به معنای افشا کننده ی ماهیت اخلاقی جهان معاصر مدرن نیز است؛ انسانی که خود در به وجود آمدن صغارت انسان پیرامون اش نقش اساسی دارد.
نقطه ای مشکل ساز با خوشبینی کانت چیست؟کانت با خیرخواهی تمام به این فکر می کند که هستی انسان و شیوه ی اندیشیدن او تحت سلطه ی خرافات و استبداد نهادها، مناسبات و افراد قرار گرفته است، ولی، این انسان با تمام این موانع، نیرویی در خود دارد که با استفاده از  آزادی به سلطه و خرافات پایان می بخشد.
فرد و یا سیستم آزادی را از انسان می ستاند، تا او نتواند عقل را در حوزه ی عمومی به کار برد. البته کانت یک نکته را فراموش نمی کند که بخشی از صغارت بشر را به حساب کاهلی انسان بگذارد. آیا ما می توانیم برای رهایی انسان از صغارت اش چنین دلایلی فرض کنیم؟ به قطع آری گفته نمی توانیم، به ویژه در باب انسان های جوامع مدرن.
آنان محصول واقعی فرایند مدرنیته اند. به باور کانت، «قوانین و اعتقادات جزمی که ابزارهای میکانیکی برای استفاده (یا بیشتر سو استفاده) عقلانی از مواهب طبیعی بشرند، بندهایی هستند که صغیر بودن فرد را دایمی می کنند». اما، دیری نپایید که امکان رهایی از این بند ها برای انسان مدرن میسر شد. با پیشرفت افراطی فرد گرایی تا مرز پوچ انگاری و هیپی گری، او بر علیه قید و بند ها ایستاد شد. او توانست به دلخواه خود عقل را در امور عمومی به کار بندد و سرمایه داری نیز در برابر سنت و مذهب از اش دفاع کرد. انسان غربی از صغارت آزاد گردید، اما به سعادت دست نیافت. زیرا، بشریت با پراگنده شدن در مرزهای ملی، از سطوح متفاوت سعادت و پیشرفت برخوردار گردید، اما، بی تفاوتی در برابر سرنوشت دیگران نیز گسترش یافت. دولت های ملی اجازه یافتند که با گسترش بی تفاوتی عمومی انسان ها در برابر یک دیگر، به دسیسه ها و استراتژی های خشونت بار و غیر اخلاقی مشغول شوند. مهمترین عناصر این دسیسه ها برافروختن جنگ ها و بی ثباتی مناطق با گسترش سرمایه داری نظامی است. آیا کسی در فرانسه به گزارش۵۰۰ صفحه ای دولت رواندا توجه می کند که در آن دولت فرانسه به دلیل حمایت از دولت دست نشانده در یک جنگ داخلی، در قتل عام هشت صد هزار نفر شریک دانسته شده اند؟ آیا جنگ عراق برای مردم امریکا از این جهت که فرزندان شان کشته شده است، فاجعه بار است، یا از این که عراق در کام خون و جنایت رفته است؟ باراک اوباما جنگ عراق را یک اشتباه خواند. اما، کلمه ی اشتباه تنها یک حرف توجیه کننده است، و هرگز نمی تواند ما را به درک هزاران کشته ای که در خیابان های بغداد و بصره و دیاله افتادند، قادر سازد. دولت های ملی با دروغ های بزرگ تمام این رفتارهای خود را توجیه می کنند، اما، کمتر کسی پس از این باور خواهد کرد که ملت ها چون جنبش های ضد جنگ ویتنام علیه دولت های خود ایستاد خواهند شد. مگر در عصر هالیوود و آی پاد و صنعت فرهنگ، چنین وجدان اجتماعی ممکن است؟
عقل مدرن با پی افگندن نظام سرمایه داری، غلبه بر طبیعت و صنعتی کردن و کالایی کردن همه چیز به نفع سود بیشتر، به بهبود وضعیت انسان غربی پرداخت. اما این نظام هرگز نتوانست بالای نژادپرستی، فقر عمومی در جهان پیرامون، تخریب طبیعت، مرد سالاری، استعمار، تحکیم رژیم های فاسد، به راه انداختن جنگ های محلی و جهانی، بنیادگرایی و… غلبه کند.
با وجود این حقایق، وقتی انسان از نیروی خرد استفاده کند و به صغارت خود خاتمه بخشد، می تواند به روشنگری دست پیدا کند؟ چنین کاری دشوار به نظر می رسد.
بشر سود و منافع سیاسی و اقتصادی خود را در قالب یک ایدیولوژی فراگیر و توجیه عمومی تنظیم می کند تا به مدد آن بتواند «هژمونی» و «سلطه» را توجیه کند. این بشر تکنولوژی و دانش را در اختیار دارد و جنبش های اجتماعی آزادی بخش و انسان مدار را تجربه کرده است، و میراث دار فلسفه ها و قوانین بزرگ  نیز است. اما، هنوز با یک ایدیولوژی دروغین و نظم سلطه جو، هژمونی خود را توجیه می کند. او به این فکر است که رقابت در نظام کنونی ناگزیر از سلطه و خشونت است. بازی آدم ها و سیستم ها انسان را از تقسیم عادلانه ی منابع و فرصت ها باز می دارند. او می ترسد که مبادا دیگران با سلطه بر او همه چیز را تصاحب کنند. او با خروج از صغارت، عقل را به عنوان ابزار سلطه استفاده می کند. او با ترسیم قلمرو خون و جنایت، کشتار و ویران گری را توجیه می نماید. او گونه ای از نظام سیاسی را پی افگنده است که در آن اصل، منافع گروه ها و دولت های ملی است. اگر در این راه انسان ها کشته شدند، توجیه اخلاقی و اجتماعی دارد. وجدان آسوده ی اجتماعی شان، آنان را به تعقیب ناعادلانه و غیر انسانی منافع ترغیب می کند. آیا خوش بینی کانت یک مقدار ساده انگارانه نیست؟ کانت از این غافل بود که کاربرد عقل در حوزه ی عمومی به لزوم به معنای تضمین عملکرد اخلاقی بشر نیست.

۲- بنیادگرایی: محصول مدرنیته؟
صغارت انسان تنها محصول عدم آزادی نیست، آن گاه که بشر، خود خشونت و جنایت را زیر نام مذهب و ایدیولوژی های مترقی توجیه می کند، سویه ای شرورانه ی بشر هویدا می گردد. انسان پیش مدرن و مدرن با تکنولوژی و پارادایم های نظری پیشرفته، جنگ و رنج را خلق می کنند. بنیادگرایی نه تنها محصول مدرنیته نیست، بلکه تکنولوژی و انسان با یک طرح هوشمندانه  در آزمایشگاه های مراکز تحقیقاتی و استخباراتی انسانی را طراحی می کنند که با غلیان خشونت، او را به موجود جنایت کار مبدل می سازند. این به معنای توجیه تروریزم نیست، اما، وقتی سرمایه داری و کمونیسم در جنگ بر سر هژمونی و توسعه قلمروها، رژیم های سرخ توتالیتر و نهضت های عظیم جهادی و اخوانی را در برابر یک دیگر به میدان جنگ فرستادند، به تنهایی می توان مشروعیت اخلاقی بسیاری از دولت های مدرن را زیر سوال برد. به نظر من تنها جنگ جهانی دوم نیست که به تعبیر پوپر معیار های اخلاقی  جهان مدرن را تنزیل داد. استعمار، نژادپرستی، فروش تسلیحات مرگبار به رژیم های جنایت کار به خاطر قتل عام شهروندان شان، پی ریزی سیاست واقعگرایانه در برابر سیاست نورماتیف یا ارزش گرایانه و…  معیار های اخلاقی غرب را تنزیل داده است. پوپر به درستی در مقاله ی «خشونت و آرمانشهر» اشاره می کند که هیتلر بر غرب پیروز شده است. زیرا، به گفته ی او، ما آن سلاح های مرگباری را استفاده می کنیم که هیتلر با آن اروپا را ویران کرد.
۳- انسان پیش مدرن و صغارت اش
در عصر جهانی شدن، رهایی از صغارت برای انسان پیش مدرن امری سهل شده است. تکنولوژی و دانش گسترش یافته است. درک انسان از مشکلات جهانی افزایش یافته و در تولید دانش پیشرفت سرسام آور اتفاق افتاده است. اما، بنیادگرایی به عنوان خرافات جدید به رادیکال شدن انسان سنتی می پردازد. بنیادگرایی، انسان پیش مدرن را کمک می کند که با دستاورد های تکنولوژی و در قالب هرمنوتیک شر( منظور از این ترکیب، تفسیر متون مذهبی برای مشروعیت تروریزم و کشتار انسان های بیگناه است. هرمنوتیک شر ابزار بنیادگرایان برای وارد ساختن متون مذهبی داخل جهاد بین المللی علیه غرب است)، خرافات و دنیای خیالی تاریخی اش را سر از نو بپذیرد، در زمانی که به گونه ی تحقیر آمیز در زیر چرخه های مدرنیزاسیون خرد و خمیر شده است.
مثلا، او فکر می کند که دولت به عنوان یک نهاد پدرسالار، آزادی خصوصی افراد را به دلیل به خطر انداختن اخلاقی عمومی بستاند. او فکر می کند که مناسبات اخلاقی تاریخی اش و معرفت اش از هستی مایه ی نجات بشریت است. خود در فقر، جنگ، جنایت، فحشا و… فرسوده و فاسد می گردد، اما، برای نقد غرب از تاریخ موهوم و فضیلت های میراثی دم می زند. انسان پیش مدرن فکر می کند که مناسبات خانوادگی و اخلاقی اش فضیلت های اخلاقی را تقویت می نماید و باعث پارسایی جامعه می گردد. آیا او لحظه ای به این خرافاتی که بنیادگرایی و اخوانیت و شریعت دیوبندی به خورد او داده، فکر کرده است؟
من این سخن کانت را قبول دارم: « برای فرد دشوار است که از صغیر بودن که فطرت او شده است خود را بیرون آورد. او از صغیر بودن خویش خرسند است و در وضع کنونی اش از به کار بردن فهم خود واقعا ناتوان است؛ زیرا تاکنون هیچ کس اجازه ی چنین کاری را به او نداده است». اما، مشکل کانت در این است که او در عصر ما زندگی نمی کند تا بداند که انسان پیش مدرن با استفاده از دستاورد های خرد و تکنولوژی، صغارت خود را نظام مند و تیوریک می سازد و دفاع از آن را به نهاد های سرکوبگر می سپارد. او با استفاده از مدرنیته، منکر صغارت اش شده و دیگران را متهم به گمراهی می نماید. او در پی توجیه ارزش ها، نهادها و نظم مستقر هست. زیرا، درستی آن نه تنها در تظاهر دروغین بخش هایی از خرده بورژوازی شهری، بلکه در ایمان راستین جمعی نیز ریشه دارد. آیا این صغارت است وقتی بشر حتا با استفاده از تکنولوژی و خرد ارزش های دروغین و نظام های سلطه گر را توجیه می کند؟
 عقل در برابر وجدان گناه آلود اجتماعی و فردی انسان پیش مدرن قاصر است، زیرا، او خود را به دست نیروی توجیه گر عمومی و درونی می سپارد. نوستالوژی برای دنیای پر رمز و راز اسطوره ای و مذهبی، شاید برای سینما، شعر و نقاشی و انسان خسته از مدرنیته جالب باشد، اما، برای انسان پیش مدرن دست و پا زدن در برزخ اشباح و شیاطین فریبکار است. وجدان گناه آلود به معنای درون دو پاره و وجدان سرخورده ای اوست. حسرت لذت جنسی و وسوسه ای بدن زنانه او را بی تاب می سازد، اما با «استمنا» و «تجاوز» در پی آن لذت دست نیافتنی و شیرین است. از فقر و مصیبت، از سرما و برف در عذاب است، اما با توکل و تقدیر گرایی از تغییر وضعیت خود طفره می رود.
 وجدان گناه آلود وقتی شکل می گیرد که انسان پیش مدرن در برابر مدرنیته و فهم بلوغ خود مقاومت می کند، و حرمان را بر عیش، لذت را بر درد، مرارت را بر مصیبت ترجیح می دهد. زیرا، به مدد خرافات و تاریخ موهوم به فاصله ای که با دنیای مدرن دارد، غلبه می نماید. در این شرایط نهیب زدن انسان پیش مدرن به اندیشیدن و خروج از صغارت امر دشوار است. خرد و حقایق به تنهایی نمی توانند او را به عصر بلوغ و روشنگری رهنمایی کنند…

ادامه دارد

دکمه بازگشت به بالا