معلولین در سایه زندگی

«تنها چیزی را که به یاد دارم، صدای مهیب و فشاری بود که از ریزش آوار به روی دست چپم احساس می کردم. وقتی بیشتر به خود آمدم، دستم را شکسته و خون آلود دیدم. همه جا خاک بود و دود سیاه آزار دهنده. خانه‌ی ما ویران شده بود و تعدادی از اعضای خانواده هم مجروح شده بودند. تعداد زیادی از مردم محل را می دیدم که به این طرف و آن طرف می دویدند. حالت خاصی بود. هرکسی بی آن که بداند چه کار می کند، به سویی می دوید و فریاد می کشید. دراین میان زجه ها و گریه های کودکان و زنان از همه بیشتر محسوس بود. هنوز هم تعدادی از مردم نمی دانستند چه رخ داده است.

صدای یکی از بزرگان منطقه را شنیدم که به مردم دستور می داد، در پناه سنگ ها و درخت ها پنهان شوند. او با صدای بلند ادامه داد: قریه را بمباران می کنند باید زود تر از این جا دور شوید و در جاهای امنی مخفی گردید. لحظه‌ای بعد در حالی که به روی دست های پدرم قرار داشتم، از منطقه دور شدیم.»
این بخشی از صحبت های محمد علی افضلی، کارمند مرکز اجتماعی معلولین بود.
 او یکی از هزاران معلولی است که در اوان کودکی، وقتی که تازه هشت سال اش بود، قربانی جنگ و بمباران رژیم کمونیستی وقت شده و دست چپش بی حس شده است. او که اینک ۳۹ ساله است بدون تردید ۲۱ سال از زندگی اش را با رنج و دشواری های طاقت فرسا گذرانده و بسی درد ها را در این دوره ی عمرش تحمل نموده است. وقتی از او در مورد دشواری های روزگار گذشته اش می پرسم، با تاثر بسیار واضح و نگاهی که گویایی رنج هایش می باشد، با گلوی گرفته و شمرده شمرده آغاز می کند: «نمی دانم از کجایش بگویم. از چه و از کدام دردی که هر یکی مرا بیشتر از دیگری آزار داده است. شاید از این جا بهتر باشد. آری! روز های اول معلولیتم بود که متوجه شدم برخورد خیلی از نزدیکانم با من فرق کرده است و تقریبا همه به این باور رسیده بودند که من دیگر توانایی های لازم برای یک زندگی عادی و طبیعی را ندارم. برای همین هم اغلبا با من رفتار خوبی نداشتند و گاه گاهی به من توهین می نمودند. برایم خیلی دشوار بود وقتی به من می گفتند» تو دیگر سرباری زندگی ما شده ای». این جمله سخت مرا آزار می داد و برای همین هم هیچ گاه آن را فراموش نمی کنم. گویا این جمله در تمام دنیا با من همراه بوده و مرا می آزارد. اما در کنار این همه دردی که من داشتم، باز هم کاملا تنها نبودم، من کسی را همراهم داشتم که تمام توانایی های امروزم مدیون کمک و همکاری های اوست. او باعث شد که من تعلیمات ابتدایی خودم را با موفقیت به سر رسانم. با انگیزه هایی که او به من داده بود، من قادر به آن شدم که زبان انگلیسی را بیاموزم و کار با کامپیوتر را  بلد شوم. امروز نیز به دلیل همکاری اوست که من به عنوان یک دانشجو در دانشگاه کاردان در رشته‌ی انگلیسی درس می خوانم. او کسی نیست جز پدرم که واقعا مرا دوست داشته است. اگر مبالغه نکنم، او تمام انگیزه های لازم برای یک زندگی شرافت مندانه را به من داد که تمام موفقیت های امروزی ام مدیون او است».
آقای افضلی با تمام مشکلات و چالش های فرا راه زندگی اش امروز در عین حال که دانشجو رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی در دانشگاه کاردان است، به عنوان مسوول دفتر مرکز اجتماعی معلولین در ناحیه‌ی سیزدهم (دشت برچی) کار می کند. او زمانی را هم در ایران و پاکستان به عنوان مهاجر گذرانده است که از آن به عنوان مشقت بار ترین روز های زندگی اش یاد می نماید: «من در این دوران مجبور بودم برای این که نان خوردنم را پیدا کنم؛ کار نمایم. کاری که حتما دو تا دست نیاز دارد که من نداشتم. به هر حال روز گاری بود که گذشت. من با تمام تقلایی که می نمودم، موفق شدم در یکی از این مقاطع کار چوپانی را انجام داده و در مواردی هم با آشپزی و کار های از این قبیل که داشتن دو تا دست در آن خیلی ضروری نیست، روز گار می گذراندم».
افضلی تاکید می کند: «از درآمد ناشی از کارم در این دوران، من قادر شدم با شرکت در کورس های آموزشی انگلیسی و کامپیوتر، توانایی هایم را در این دو مورد تقویت نمایم».
آقای افضلی تنها به این قناعت ننموده و سعی کرد تا با تدریس در دوره های انگلیسی و کامپیوتر، هرچه بیشتر زبان انگلیسی و دانش استفاده از کامپیوتر را تقویت نماید.
در لحظات آخر این گفتگو، آقای افضلی تاکید می کند: «می خواهم به تمام هم وطنان خود بگویم که معلولیت یک عیب نه، بلکه یک مشکل بوده و یک معلول قادر به انجام تمام کارهایی است که یک انسان سالم می تواند آن را انجام دهد».

دکمه بازگشت به بالا