مرگ، روزمره گی و کور شدن خاطرات جمعی

به فاصله‌ی کوتاهی پس از نابودی مرکز تجارت جهانی در یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ و قتل نزدیک به سه هزار نفر شهروند امریکایی، فردریک جیمسون، یکی از برجسته ترین نظریه پردازان چپگرای جهان، در مقاله ای نوشت، برای فهم و تحلیل این واقعه از دیدگاهی تاریخی، لازم است روشنفکران دست به تمرینی ذهنی بزنند که او نام اش را «سـوا کردن احساسات» گذاشت؛ به این معنا که عواطف ناشی از ترس، همدردی، و انزجار در برابر تصاویر رسانه ای‌ مرگ و نابودی را به حال تعلیق درآوریم تا به حقیقتی ورای لحظه‌ی خطیر حاضر وقوف پیدا کنیم.

او نوشت، «برای دسترسی به خود رخداد تاریخی، آدم باید بتواند همه‌ی واکنش‌های عاطفی و احساسی را کنار بگذارد. اما حتا اگر بخواهیم همان واکنش عاطفی را هم به درستی دریابیم، باید از میان جنجال و هیاهوی رسانه‌ها فرابگذریم. مردم معمولا دلخور و عصبانی می شوند وقتی عواطف شان را از لحاظ تئوریک به بحث می گذاریم. بلافاصله می گویند، «منظورت چیست، آیا به صداقت عواطف من شک داری؟» پاسخ این است که، «نه، به صداقت عواطف تو شک ندارم، به صداقت همه‌ی عواطف شک دارم!»
فردریک جیمسون سپس درتحلیل جالبی از عواطف و احساسات گروهی (که گاه به شکل سوگ و عزای جمعی بروز می کند)، خصلت غیرصادقانه و از لحاظ وجودی فاقد اصالت  آن را نشان می دهد، چیزی که بیشتر به تراپی روانی و تخلیه‌ی روحی شبیه است تا احساسی از همدری اصیل انسانی برای از دست دادن عزیزی که بخشی از وجود ما بوده است.
به هر رو، منظور جیمسون، و منظور ما در این جا، این نیست که نباید با قربانیان بی گناه یک فاجعه همدردی نشان داد. در حقیقت، جنگ ها و نزاع‌های ملی ــ همانند انقلاب‌ها و خشونتی که با خود می آورند ــ همیشه روشنفکران را در برابر دوراهه‌های جدی ای«اخلاقی ـ سیاسی»   قرار می دهند. عنوان مقاله‌ی فردریک جیمسون «دیالکتیک فاجعه» بود. او می خواست به هم وطنان امریکایی خود این نکته را خاطرنشان کند که واقعه‌ی یازدهم سپتامبر چیزی معادل «بازگشت دیالکتیکی»  رخداده‌های دیگری است مرتبط با تاریخ سیاست خارجی آمریکا و روابط نواستعماری آن در گذشته.(۱)
مقاله ی دیالکتیک فاجعه از فریدریک جیمسون فرصت بی نهایت خوب را در تحلیل اصالت عواطف عمومی، در اختیار ما قرار می دهد. به ویژه وقتی پای تحلیل احساسات انسانی در برابر کشتار و فاجعه ی انسانی پیش می آید. با تحلیلی بالا از این مقاله ی مهم، شاید مقدور باشد که سکوت جمعی را در مقاله «مردم کشته می‌شوند، همه نظاره‌گر اند و منفعل « در روزنامه «۸ صبح»، مورد ارزیابی قرار دارد.
 نویسنده ی «۸ صبح» می پرسد که چرا ما در برابر جنایت طالبان سکوت می کنیم؟ وقتی در غزه فلسطینی ها کشته می شوند، در کابل مردم به خیابان ها می ریزند، ولی، وقتی در پیش چشمان شان مردم می میرند، یک بار، کسانی از آنها در محکوم کردن جنایت طالبان به سرک ها نمی آیند. این در حالی است که طالبان به مراتب بیشتر از اسراییل در سرزمین های اشغالی، آدم می کشند و ویرانی به بار می آورند. این سکوت تنها شامل مردم نمی شود، در صدر همه دولت قرار دارد که شجاعت سیاسی و اخلاقی خود را از دست داده و با بیچارگی مرگ شهروندان خود را می بیند. می ترسد که چند طالب را اعدام کند، این گروه را مسوول حملات جنایت بار انتحاری بداند و از مردم بخواهد که علیه تروریست ها ابراز همبستگی نمایند. به نظر من این سوال می تواند اصالت و صداقت اعتقادات، عواطف و همسبتگی انسانی ما را به محک آزمایش بگذارد و از همه مهتر، به گفته ی جیمسون، آن را افشا سازد.
من از این نکته آغاز می کنم که سکوت جمعی در برابر جنایت طالبان، و در کل جنایت ها و تبعیض هایی که دولت ها و گروه ها در حق مردم در دوره معاصر و یا گذشته ی نه چندان دور افغانستان کرده اند و اکنون جرات نقد تاریخی آن را نداریم، به احتمال قوی در عدم صداقت احساسات توده ها، عدم توانایی در ابراز احساسات انسانی به اشکال مختلف سیاسی، اجتماعی، مدنی، فرهنگی، از دست رفتن شجاعت شهروندی و شاید معضلات و یا دلایلی دیگر که کشف همه برای نویسنده مقدور نیست، ریشه داشته باشد.
من به عواطف همه شک دارم
فریدریک جیمسون به حق می گوید که من به عواطف همه شک دارم. چرا؟ چون این تصور که واکنش جمعی در برابر قتل، شکنجه و تحقیر انسان ها یک امر گسترده و شامل تمام انسان ها و در تمام وضعیت ها می شود، خیالبافی ای بیش نیست. به بیان او، آیا واکنش عاطفی جمعی و همدردی انسانی در طبعیت انسان، به عنوان یک ویژگی بنیادین است؟پاسخ جیمسون در طول مقاله بسیار بدبینانه است.(۲)
 امکان این وجود دارد که از قتل عام و شکنجه ی انسان ها در یک کشور و یا یک منطقه که با آنها علایق مشترک فرهنگی و مذهبی داریم، بسیار متاثر شویم، ولی، کشتار و شکنجه ی مردم بیگانه خود را با خونسردی نظاره کرده و حتا آن ها را توجیه نماییم. مثلا، وقتی آقای احمدی نژاد صحبت از محو یهودیان از روی زمین کرد، و هلوکاست را یک دروغ خواند، به نوعی بسیاری از مسلمانان در برابر مواضع نژادپرستانه ی او سکوت کردند. شاید در خلوت خود بسیاری از ما به نوعی همدلی خویش را با این اظهارات نژادپرستانه احمدی نژاد ابراز کرده ایم. در حادثه ی دیگر، یازدهم سپتامبر، وقی نزدیک به۳ هزار نفر در برج های نیویارک کشته شدند، تعدادی از مسلمانان در هالند و بلجیم در خیابان ها رقصیدند و آن را نوعی از انتقام از امریکا قلمداد کردند؛ انتقام ملل»مظلوم» مسلمان از» امریکای جهانخوار».
در این طرف، وقتی در غزه ۱۳۰۰ فلسطینی کشته شدند، اندکی از مردم در اروپا و امریکا علیه کشتار غیرنظامیان در غزه اعتراض کردند، و حتا بسیاری از یهودیان در کانادا و اروپا با برپایی تظاهرات به نفع اسراییل در اوج کشتار غیرنظامیان، این کشتار را زیر نام دفاع اسراییل از سرزمین خود توجیه کردند. یعنی، آنها به جای همدردی با کودکان کشته شده در خانه های غزه بر اساس عواطف انسانی و علایق بشردوستانه، عملکرد ارتش را قابل قبول دانستند. اگر به جای کودکان غزه، کودکان اشکلوم در جنوب اسراییل کشته می شدند، همین یهودیانی که کشتار کودکان غزه را به گردن حماس می اندازند، با ابراز تاثر شدید حماس و شاید بیشتر فلسطینیان را تروریست خطاب کرده و اعمال آنها را بر اساس قوانین بشردوستانه محکوم می کردند. چرا این تفاوت در برخورد و عواطف انسانی آنها وجود دارد؟
این جاست که سخن فریدریک جیمسون معنا پیدا می کند: ما باید به تمام عواطف بشری شک کنیم. عواطف انسانی چه در یک جامعه صنعتی و پیشرفته و چه در یک جامعه پیش مدرن و دارای ساختار های قدرتمند قومی، به یکسان اسیر ساختار های ایدیولوژیک، پیشینه ی تاریخی کشورها، گرایش ها و ارزش های فرهنگی و اجتماعی و منافع سیاسی است. همان گونه که کشته شدن یک کودک در غزه برای یهودیان مدافع اسراییل در جنگ غزه در آلمان و فرانسه قابل توجیه است، کشته شدن یک کودک یهودی که اسیر نفرت اقلیت های تندرو مذهبی خود و جناح مقابل است، برای یک مسلمان در مصر و افغانستان قابل توجیه می باشد. در این میان ابراز همدردی انسانی یا عواطف بشری غایب است. در مذاهب و فرهنگ های این دو گروه، قتل غیرنظامیان توجیه نشده است، ولی، بعضی از پیروان آنها با منطق مذهبی و تاریخی، انتقام از مردم عادی به خاطر ظلم دولت های شان را قابل قبول می دانند. اما، آنها هرگز از خود سوال نمی کنند که چرا باید یک انسان بیگناه قربانی مخاصمات نظامی شود؟ چرا وقتی کسی از ما کشته می شود، دشمن را به دلیل آن عمل اش جنایت کار می خوانیم، ولی، وقتی کسی از ما فردی بیگناه از جناح مقابل را می کشد، یا سکوت می کنیم و یا با افتخار برای جمع همکیش داستان های رشادت و سلحشوری خود را بازگو می کنیم؟ اگر کشته شدن یک انسان بیگناه از جانب ما، حرام است، این حکم شامل تمام گروه های انسانی می شود، مگر این که با قبول فاشیسم، برتری نژادی گروهی از مردم را بر گروهی دیگر بپذیریم.
سکوت ما در برابر طالبان هم در این چارچوب می تواند قرار گیرد. فقط با این تفاوت که کسی در پی توجیه این گروه نیست، ولی، آن عده از نخبگانی که در اروپا، امریکا و افغانستان از طالبان حمایت می کنند، شامل نقد جیمسون می شوند. اما، ما در این جا در یک مقیاس بزرگتر صحبت می کنیم، و سوال ما متوجه مردم عادی افغانستان و روشنفکران و دولت آن است که چرا نمی توانند به ابراز نفرت و همبستگی با قربانیان بپردازند. زیرا، این کار به طالبان نشان می دهد که چقدر با عقاید و سیاست های شان مورد سرزنش و توبیخ قرار دارند.
به نظر من، نویسنده ی ۸ صبح به خوبی اشاره کرده است که این مردم می توانند در یک دسته چند صد نفری علیه اسراییل در غزه تظاهرات کنند، اما، در مقابل طالبان چنین نیستند.
پاسخ من این است که این احساسات اصالت ندارند. عدم اصالت آن نه در همدردی با شهیدان غیرنظامی غزه است، بلکه، تظاهر و واکنش سازمان دهی شده ی عمومی است. این عواطف ما نیستند که با آگاهی از رنج قربانیان به هیجان می آیند و به صورت احساسی و خشمگینانه و یا بیان عقلانی ابراز می گردند. بلکه، این القای سیاسی علیه دشمن مشترک و البته خیالی، است که واکنش و همبستگی عمومی را خلق می کند. اسراییل دشمن است، و احساسات ما پیش از آن که به صورت صادقانه بیان عواطف انسانی باشد، در لایه های پنهان آن، این انتقام از دشمن ازلی، یعنی دولت یهودی است که ما را به هیجان در می آورد.
فرض کنیم از مردم بخواهیم که علیه تروریست های القاعده که در بغداد ۱۰۰ نفر مردم عادی را کشته اند، تظاهرات کنند، به احتمال قوی کسی در راهپیمایی نخواهید یافت. ولی، اگر اسراییل، این صد نفر را در بغداد می کشت، شما می توانستید خیابان های کابل را به خاطر حجم تظاهرات مردم بند بیندازید. چیزی بعید نیست اگر بگویم احساسات و عواطف بشری رادر قالب کلیشه های سیاسی بسته بندی می شوند و در مواقع معین از آن استفاده می گردد. هرگز معنای این عواطف و احساسات قالبی سیاسی که در آن میل شدید به انتقام نهفته است، درک و آگاهی از رنج وتحقیر انسان به معنای اصلی آن نیست، و مهمترین دلیل من فراگیر نبودن واکنش های عمومی به درد و رنج تمام گروه های بشری است.
مرگ؛ پدیده ی روزمره
مرگ می تواند با تبدیل شدن به امر روزمره، کیفیت ترسناک و تکان دهنده ی خود را از دست بدهد. یعنی، چنان شود که مرگ و رنج انسانی را با چشمان خود ببینیم، از کنار آن بگذریم و در تقلیل مرارت و وقوع آن نکوشیم.
مرگ و شکنجه ی انسان، با تمام وحشت و نفرتی که در وجدان ما بر می انگیزد، می تواند به امر معمول تبدیل شود. مگر این که مرگ را به آگاهی جمعی خود تبدیل کنیم  تا به مجرد آگاهی از آن واکنش نشان بدهیم، نه این که با تکرار آن قدرت بیان احساسات خود را از دست بدهیم.
مرگ انسان ها از این جهت تبدیل به امر عادی در جامعه ی ما شده می تواند که چنان میزان آن افزایش پیدا کند که وقوع جنایت و کشته شدن انسان ها برای اعضای جامعه شگفت انگیز ننماید. زیرا، وقتی حیات انسان مهم است که جامعه بتواند از مرگ روزمره جلوگیری کند، و حساسیت خود را در برابر آن حفظ نماید. وقتی یک جامعه قادر به دفاع از اعضای خود نیست، در برابر مرگ آن ها بی تفاوت می شود. مرگ نیز به نوعی ریشه در ناتوانی و ترس عمومی پیدا می کند، دلمردگی نشاط عمومی را می گیرد، و سوگواری به خصیصه ی روزمره تبدیل می شود.
نقطه ی ضعف ما این است که حساسیت های خود را از دست داده و نمی دانیم که بر مرگ به چه صورتی اعتراض کنیم. به نظر من مشکل ما نیز در این است. ما می توانیم که با وقوف بر مرگ و رنج ناشی از آن در جامعه، واکنش و علایق عمومی خود را به منظور همبستگی ابراز بداریم، ولی، آگاهی از مرگ و رنج باعث بسیج عمومی نمی شود. ما باید بدانیم که به چه صورت اعتراض و احیانا نفرت خود را علیه وحشت و جنایتی که به نهاد اجتماعی و اقتصادی تبدیل شده است، ابراز بداریم.
البته، می دانم که آیین های سوگواری عینی ترین شکل بیان واکنش های جمعی در قبال مرگ و از دست دادن اعضای یک گروه است و مهمترین کارکرد آن تخلیه روانی و سبک شدن اندوه از دست دادن یک انسان است. ولی، به نظر من آیین های سوگواری محدود به عزاداری برای بستگان خونی و احیانا قومی است، و نمی تواند شکل گسترده تر انسانی را به خود بگیرد. کسی در یک مراسم عزاداری شرکت می کند که یک نسبت معقول با فرد از دست رفته داشته باشد. به همین خاطر، آیین های سوگواری به شکل محدود و با شرکت عده ای از بستگان خونی و قومی برگزار می شود. تنها رهبران سیاسی و دینی مشهور از این امر استثنا اند.
ولی، در افغانستان مفهوم سوگواری از شکل آیینی محدود خود خارج نشده است. منظورم این است که اندوه از دست رفتن تعدادی از انسان ها در گروه های محدودی از مردم معنا پیدا می کند و بستگی به این دارد که آیا ما در معرض شوک رسانه ای و ارتباط مستقیم با مرگ و کشته شدگان هستیم یا خیر.
مثلا، در هلمند و قندهار مرگ در اثر حملات انتحاری امر مکرر است، اما، به اندازه ی انفجارات کابل احساسات جمعی را بر نمی انگیزاند. زیرا، ما در معرض مرگ و کشته شدن انسان ها در آن مناطق دور افتاده نیستیم. کشتار عزیزآباد شیندند به وسیله ی نیروهای ناتو، به مراتب خونین تر و فاجعه بار تر از حمله به سه مرکز دولتی در قلب کابل است. ولی، واکنش عمومی و به ویژه نویسندگان در برابر حادثه ی شیندند کمتر از حادثه کابل بوده است.
جیمسون به درستی می گوید که عواطف بشری اسیر ساختار های ایدیولوژیک و فرهنگی است، اما، این را نیز باید علاوه کرد که میزان شدت ابراز علایق بشری دوستانه ی ما بستگی به این دارد که آیا در معرض شوک رسانه ای مرگ هستیم یا نه؟ یعنی، رسانه عنصر تحریک کننده ی جمعی است که در نبود آن و یا در موجودیت انفصال زمانی و تاریخی، نمی توانیم علایق بشر دوستانه ی خود را ابراز کنیم.
اگر من روزها از قتل عام مردم رواندا برای شهروندان کابل صحبت کنم، در کسی انگیزه و علاقه ای مناسب برانگیخته نمی شود، اما، اگر از کشتار مردم فلسطین و یا عراق صحبت کنم جمعی فراوان به آن واکنش داده و قضایای آن دو منطقه به مباحثه عمومی تبدیل می شود. البته، منظور تنها این نیست که چون مردم افغانستان نه کشور افریقایی روندا را می شناسند و نه با مردم آن جا قرابت و علایق مشترک فرهنگی و مذهبی دارند، و از این روی نمی توانند نسل کشی در رواندا را درک کنند؛ بلکه اتفاقات غزه و عراق در زیر پوشش رسانه ای قرار دارند، و از این خاطر با آن مناطق همبستگی انسانی پیدا کرده می توانیم.
ولی، با این هم باید گفت که قرار گرفتن در معرض حوادث و شوکه های رسانه ای نیز نمی تواند تضمین کننده ی برانگیخته شدن احساسات بشری  باشد. زیرا، حتا کسی با دیدن تصاویر خونین مردم، می تواند از ابراز علایق بشردوستانه خودداری ورزد و با قضاوت های سیاسی و فرهنگی، از کنار مرگ و شکنجه انسان ها بگذرد. در دروان معاصر به اندازه کافی تیوری ها و ابزار های موثر برای خنثا کردن احساسات بشری وجود دارد.

منابع:
۱٫ عبدی کلانتری، جنگ غزه، روشنفکر ایرانی، و دیالکتیک فاجعه، سایت نیلگون:
http://nilgoon.org/archive/abdeekalantari/articles/nilgoon_zamaneh_171.html
2. Fredric Jameson, The Dialectics of Disaster, SAQ (The South Atlantic Quarterly): 2-2101:2, Spring 2002.

دکمه بازگشت به بالا