ما هنوز در عصر دور باش دور باش و کور شو کور شو قرار داریم

می گویند در روزگاران قدیم در یکی از بلاد های شرق پادشاهی می زیست که جز عیش و نوش و کیف کردن در داخل قصرش کاری دیگری از وی ساخته نبود. وی دایم یا در حال عیش و نوش بود و یا هم در حال شکار و میله. روزی از روز ها هوس شکار به سرش زد و برنامه ی شکار رفتن خود را به مسوولین مربوطه اعلام کرد. طبق معمول تدارکات برای سفر شاه به سوی شکارگاه از چند روز قبل آغاز گردید. پیش قراولان و شاطران و نوکران تجهیزات لازم را برای روز شکار آماده ساختند.
روزی که شاه قرار شاه بود به شکار برود، تمام مسیر از سوی محافظان شاه از قبل قرق شد و هیچ کس حق نداشت تا در این مسیر حتا رفت و آمد داشته باشد.
زیرا احتمال داشت از سوی ملت مستضعف چشم زخمی نسبت به این شاه عالی مقام وارد گردد.
به هر حال زمان شکار فرا رسید و شاه با موکب شاهانه ی خود سوار بر کروزین های ضد گلوله، ببخشید سوار بر اسپ های صحرا نورد، به سوی شکار گاه در حرکت شد. از قضای روزگار یک دهقان دهاتی اجل رسیده که از سفر شاه خبر نداشت، یا بهتر بگوییم از هیچ کار شاه خبر نداشت، در کنار این جاده از صبح وقت خواب اش برده بود و محافظین نیز که مثل حالا با رادار و مخابره و حتا هلی کوپتر مجهز نبودند، این دهقان دهاتی را ندیده بودند.
به این ترتیب زمانی که صدای دمب و دهل رییس جمهور، ببخشید سلطان، به این دهقان رسید، وی از خواب بیدار شد و به کنار جاده آمد تا ببیند این آدم خاص کی است که این قدر ترتیبات برای حرکت اش گرفته شده است. در همین حال موکب شاه در برابر این دهقان بینوا رسید و چشم شاه ناگهان به این دهقان فلک زده افتاد که با چشمان از حدقه بر آمده وی را می نگرد.
شاه چون در عمرش به جز یک تعداد افراد شیک پوش دریشی کرده و نکتایی زده، ببخشید به جز افرادی که لباس های فاخر آن زمان را با زرق و برق خاص می پوشیدند ندیده بود، از دیدن این موجود ژنده پوش و ژولیده مو حیران شد که این دیگر چه موجودی است.
محافظانش را دستور داد تا او را نزد وی بیاورند. محافظان شاه دهقان را کشان کشان نزد شاه آوردند و شاه از وی پرسید که توچه موجودی هستی؛ انسی جنسی ( جن) بلایی چه هستی؟ دهقان با همان دل صاف و سخن راست گفت نه انسم نه جنسم من هم مانند تو یک آدم هستم. سلطان از این جسارت دهقان در خشم شد و گفت این قیافه به هم ریخته تو عیش مرا منقض کرد. همانا که تو قدم نحسی خواهی داشت. او دستور داد که محافظان اش این فرد را با خود به شکار گاه بیاورند تا در آنجا او را سیاستی بلیغ کند. از قضای روزگار شاه در این روز شکار زیادی کرد. کیف اش کوک بود چون به بارگاه برگشت دهقان بیچاره را به نزدش خواست و گفت ببخش که تو برعکس عقیده من پای نیکی داشتی و امروز بر ما خیلی خوش گذشت بیا و این همیان زر را از طرف ما بپذیر. دهقانک که آن روز را به سختی و مشقت گذرانده بود، گفت سلطان پول تان از خود تان باشد فقط مرا اجازه گفتن یک مساله را بده. شاه برایش رخصت داد. دهقان گفت امروز اولین کسی که تو دیدی من بودم و اولین کسی که من دیدم تو بودی. تو امروز را در عیش و عشرت گذراندی و من با مشقت و حسرت، حالا خودت قضاوت کن، کی نحس است.
نتیجه اخلاقی : زمانی که شاه جایی می رود، کوشش کنید از مسیرش خود را گم و گور کنید.
تاویل قصه : دیروز رییس جمهور برای افتتاح سال چهارم تقنینی پارلمان به پارلمان آمد. همچنان مثل همیشه تمام راه های که رییس جمهور از آن می گذشت مسدود شد و حتا در مسیر اصلی افراد پیاده هم اجازه رفتن را نداشتند. جدا از این که چقدر مردم که کمی به دستور های سربازان و ماموران امنیتی بی اعتنایی می کردند، مورد دشنام و ضرب و شتم قرار گرفتند.
شاه رگ اصلی جاده های کابل هم مسدود شد. مردم مجبور شدند بیش از بیست کیلومتر را با پای پیاده طی کنند. من هم مجبور شدم از نزدیک ده افغانان الی پل سرخ که دفتر کارم بود، پیاده بیایم، آن هم نه در مسیر اصلی بلکه ماموران امنیتی مرا مجبور ساختند تا از کوچه پس کوچه ها که حتا درست بلد نبودم به سوی مقصد خود روان شوم. این مساله باعث شد که در پهلوی این که یک روز غیرحاضر شدم، به دلیل این که یک برنامه خبری مهم را نیز با تاخیر خراب کردم، در ورطه ی کسر معاش و صد بلای دیگر قرار بگیرم.
امروز رییس جمهور فارغ البال سوار کروزین های ضد گلوله و پیش رفته در احاطه ای اسکورت به شدت قوی تحت تدابیر امنیتی فوق العاده به پارلمان رفت، خوش و خوشحال سال چهارم تقنینی را افتتاح کرد و کمی هم دق دل خود را با افاضات فاضلانه اش بر سر چند تا خالی کرد. ولی من و هزاران نفر مثل من هم غیر حاضر شدیم و هم یک روز کامل از کسب و کار و آوردن لقمه ای نان برای خانواده خود پس ماندیم.
حالا قضاوت را به شما خواننده عزیز می گذاریم تا شما بگویید، کی بیشتر قدم نحس دارد.

دکمه بازگشت به بالا