فقط یک قطره اشک

سرمای شدیدی که با وزش باد تند صبحگاه زمستانی، شدت نفوذش را لحظه به لحظه در اندام یخ زده عابران سرک ها و پیاده رو ها، عمیق تر می نمود، مرا که در چوکی موتر مامورین نشسته و از گرمای بخاری آن لذت می بردم، بر آن داشته تا خودم را خوشبخت ترین آدم لحظه های سرد زمستانی دانسته و از گرمای بخاری موتر، بیشتر از همه لذت ببرم.
به راستی چقدر جالب است درک لحظه های که آدم یک باره خودش را در موقعیتی می یابد که توانسته است یکی از بهترین سهولت های زندگی را به دست آورد.

آن جا و در آن لحظه، من دقیقا همانی بودم که چوکی راحت و فضای گرمی را در سردترین لحظه های زمستان، برای خودم داشته و از آن لذت می بردم.
ولی مثل این که این لحظه ها زیاد طولانی نبوده و بسیار زود، با دیدن صحنه ای که تمام جانم را مملو از درد و رنج نمود، از بین رفته و نسبت به موقعیتی که در لحظه های سرد زمستانی داشتم، نفرت عجیبی پیدا نمودم؛ نفرتی که بیشتر به بیزاری شبیه بوده و سخت آزارم می داد.
خانمی چادری پوشی در کنار سرک پل سوخته در غرب شهر کابل کودکی خرد سالی را با تکه ی کهنه پیچانده و با وضعیت افتضاح به روی زمین یخ زده خوابانده بود.  این خانم که دست های چروکیده اش را به سوی عابرین و موترداران بلند نموده بود، با صدای مملو از دردش، کمک سیر نمودن شکم کودکان گرسنه اش را از عابرین تمنا داشت.
بدتر از دردی که دیدن این صحنه در دلم ایجاد نموده بود، برخورد تمام عابرینی بود که با آن همه ناله و فریاد این خانم چادری پوش، هیچ توجهی به او ننموده و با سرعت از کنارش می گذشتند.
بدون شک زمانی کوتاهی از ضجه ها و ناله های این خانم نمی گذشت، ولی تا آن وقت حتا نمی شد یک سکه یک افغانیگی را به روی چادر او دید که به روی زمین و دربرابر کودک یخ زده اش هموار شده بود.
به راستی چرا این چنین سخت دل شده ایم؟ و چطور شده است که دیدن حتا بد ترین صحنه های زجر و درد هم وطنان بیچاره و نیازمند ما هم، نمی تواند، دل و احساسات ما را متاثر نموده و به ترحم وادارد؟
نمی دانم چقدر طول کشید تا سرمای شدید و فرصت کوتاهی که تا وقت کاری ام داشتم مرا مجبور نمود تا دوباره به موتر نشسته و به طرف دفترم حرکت کنم. ولی قطعا کمتر از پانزده دقیقه نبود که در گوشه ای منتظر مانده و شاهد برخورد مردمان جامعه ی خودم با این خانم دردمند و مجبور بودم. پانزده دقیقه ای که در جریان آن هیچ کسی حتا یک نفر، از میان ده ها و شاید صد ها عابر و موترداری که از کنار این خانم می گذشتند و ناله های او را می شنیدند، اما هیچ توجهی به او نکرده و دست اش به جیب که شاید مملو از نوت های سبز و سرخ افغانی و یا هم دالر آمریکای بود، نرفت.
ساعت ها بعد وقتی در دفتر کارم دوباره به یاد این صحنه افتادم، قطره اشکی که در گوشه ی چشمم نشسته بود، به نظرم تنها واکنشی بود که یکی از آدم ها در برابر چنین وضعیت درد آوری از خود در آن روز نشان داده بود.

دکمه بازگشت به بالا