فریاد بی صدا

بچه بی تابی می کرد، مادر او را در آغوش گرفت و به آرامی در گهواره گذاشت و برایش لالایی گفت.
با لالایی گرم مادر کودک به خواب رفت و گهواره با حرکت ملایمی کم کم ایستاد. مادر رفت تا لباس های کودک را بشوید. آب تمیز می خواست. خانه ی آنها چاه آب داشت و چرخ چاه رویش بود. حالا یک مادر جوان با عشق پشت چرخ چاه قرار گرفت، با دلو از چاه آب می کشید و در لگن می ریخت و زیر لب زمزمه می کرد:
«کودک نازک تن من لباس اش با ید با آب زلال شسته شود».
تمام لباس های کودک را شست و روی شاخه های درخت پهن کرد. سپس لباس زیبا و تمیزی پوشید تا به استقبال همسرش رود. غذا را آماده کرد و دسترخوان را گستراند. کودک شش ماهه هنوز خواب بود، پدر رسید و به آرامی گونه اش را بوسید. غذای چاشت را خوردند اما مرد نپرسید چه کسی برایت از چاه آب کشید؟ و نپرسید با این کودک کوچک چگونه این کارها را انجام دادی؟
مرد به سرعت رفته بود و زن گفته هایش بدون شنیدن باقی مانده بود!
زن در این اندیشه بود که چرا شوهرش با این عجله رفت!
او ماه ها بعد پاسخ سوال اش را یافت. او فهمید که شوهرش که پسرخاله عزیزش بود، همسر جدیدی اختیار کرده است و همسر دوم اش در انتظار فرزندی از همسر اوست !
از این همه بی مهری شوهر دل اش گرفت و در حالی که دل اش پرغم بود، بی صدا فریاد می زد و آتش دل را با اشک های سوزان فرو می نشاند، در دل احساس بدی داشت.

دکمه بازگشت به بالا