فراموشی تاریخ و تاریخ فراموش ناشدنی

آرش سیاوش در نقد هوشمندانه ی فلم «کتابخوان»، در سایت سینمایی «برش های بلند» نوشته است: « استیفن دالدری، کارگردان فلم، در «کتاب‌خوان» با بررسی گوشه‌ای از جنایات ارتش آلمان در خصوص موضوع بحث‌برانگیز همه‌سوزی یهودیان یا همان «هولوکاست» قصد دارد تا علاوه بر محکوم نمودن این کشتار عظیم تاریخی، به تصویر و ترسیم لکه‌ی ننگی بپردازد که از آن پس بر پیشانی جامعه‌ی آلمان نشست و خاکسترش حتا تا به امروز نیز گرم و روشن باقی مانده است.

شرمی که آلمان ها همواره کوشیده‌اند تا حد امکان خود و کشورشان را از زیر فشار آن بیرون آورند و برای این کار چه ابزاری بهتر از قربانی کردن عده‌ای که به ظاهر یا در واقع موجب ظهور این نماد شرمساری گشته‌اند! تصمیم تعیین‌کننده در «کتاب‌خوان» از سوی جوانی گرفته می‌شود که قادر است تا با افشای رازی سر به مهر از محکومیت زنی به حبس ابد جلوگیری کند، اما او از این کار امتناع می‌ورزد و در دادگاه تنها سکوت بر لبان اش جاری می‌شود. او در واقع از این شرم می‌کند که در صورت فاش شدن رازش، از ماجرای عاشقانه‌ای پرده برداشته شود که او در گذشته با آن زن داشته و بدین ترتیب آبرو و حیثیت خودش نیز زیر سوال می‌رود.
«کتاب‌خوان» بر خلاف زعم بسیاری مبنی بر این که فلمی در نکوهش گذشته‌ی ننگین آلمان در قبال جنایات مرتکب شده در جنگ جهانی بوده، اثری است که سعی می‌کند تا به ظرایفی بپردازد که به نوعی گریبان تک‌تک آلمانی‌ تبارها را پس از جنگ گرفت و آن همانا شرمی به جا مانده از گذشته‌ی این کشور است که آنها همواره تلاش کرده‌اند تا به بهانه‌های مختلفی عرق آن‌را از پیشانی خود پاک کنند. دالدری در این فلم، دلیل امتناع مایکل از افشای راز بی‌سوادی هانا را محور بحث قرار می‌دهد و این سوال را در ذهن مخاطب به وجود می‌آورد که چرا با وجود علاقه‌ی مفرط مایکل به هانا، او نیز رای به محکومیت هانا می‌دهد؟ پاسخ این سوال را می‌توان در بطن این نکته دریافت که مایکل نیز به مانند سایر هم وطنان اش بهای ننگ به جا مانده بر پیشانی کشورش را با قربانی کردن نخستین و راستین‌ترین عشق زندگی‌اش پرداخت، همان‌گونه که هانا شرم خویش از بی‌سوادی را به قیمت از دست رفتن زندگی‌اش در پشت میله‌های زندان پنهان کرد».
البته، این فلم یک برش عاشقانه نیز دارد، و آن انتظار بلند هانا اشمیتس برای دیدار دوباره با مایکل برگ است. نمی دانم چرا این قسمت برای من جالب بود، زیرا، دیدم با وجود این که هانا هم قربانی سکوت خود و هم قربانی شرم مایکل برگ بود، ولی، برگ به گونه ای در صحنه پایانی با هانا برخورد کرد، که او راهی به جز خودکشی نیافت. چرا مایکل برگ، با وجود عذاب وجدانی که در طی سال ها به خاطر فاش نکردن راز بی سوادی معشوقه اش در دادگاه در خود داشت، به صورت تحقیرآمیز با او برخورد کرد؟
به نظر می رسد که پایان فلم، چیزی که در طول نوشته به درد ما می خورد، درون مایه کلی فلم را در خود دارد. مایکل برگ، یادگاری های یکی از بازماندگان اردوگاه های آلمان نازی را به دخترآن بازمانده می برد، ولی، آن دختر یهودی فکر می کند که مایکل برگ با این کار خود در صدد خواهش عفو هانا از سوی او است. ولی، محال است که کسی بتواند عاملان چنین فاجعه ی هولناک را ببخشد. تاریخ کشتار یهودیان در آلمان، همیشه سنگینی خود را بر وجدان آلمانی ها حفظ خواهد کرد، و هرگز گذشته ی خود را نخواهند بخشید، چه این فرد مایکل برگ عاشق باشد و چه آن دختر یهودی بازمانده ی جنگ.
امتناع از تفکر و پرسش
بایستی این جمله رضا داوری اردکانی را جدی گرفت: جامعه بی پرسش جامعه بی فلسفه است. باید از این فراتر رفت، جامعه ی بی پرسش جامعه شفاهی، خردگریز و عاشق خرافات است. هر دانش و فهمی که بر اساس تحقیق و دلیل استوار نباشد، یک خرافه است. چون دموکراسی را نمی شناسیم و در باره ی آن نمی خوانیم، فکر می کنیم که دموکراسی یعنی روسپی گری. چون دولت به معنای مدرن آن را نمی دانیم، فکر می کنیم که دولت یعنی پدر اتباع که حتا وظیفه ی تعیین و تکلیف آداب نان خوردن، شعرنوشتن، فکر کردن، پاکسازی دم خانه، تقسیم کوپون و…. را در برابر شهروندان-فرزندان- خود به عهده دارد. حتا یک استاد دانشگاه نیز می تواند چنین فکر کند.
جامعه ای که سوال نمی کند، چطور می تواند اقتصاد و سیاست خود را بسازد؟ فرهنگ خود را نقد کند و تاریخ اش را از نو بنویسد؟ چطور می تواند از مباحث سطحی و پراگنده به عمق عبور کند و به جای ساده انگاری تحقیق نماید؟ وقتی انسان از ساختن دست می کشد، خلاقیت را کنار می گذارد، روند پرسشگری را نیز متوقف می سازد. حتا این امر ارادی نیست، جامعه ظرفیت سوال کردن را ندارد. وقتی جامعه ای از نقد می ترسد و آن را توطیه می انگارد، تغییر در مناسبات گذشته را توهین به اجداد و فرهنگ پوسیده ی خود تعبیر می کند، آیا می تواند حتا هر از گاهی از خود چیزی بپرسد؟
وقتی فلم «کتابخوان» را می دیدم به فکر نقد تاریخ افتادم. آلمان چنان از فاشیسم تکان خورد و شرمسار گردید که به نوعی مجبور است همیشه به نقد گذشته ی خود بپردازد، به بهانه های مختلف فلم بسازد، نمایشگاه عکس و نقاشی در باره ی هولوکاست تدویر کند، و هرگاه نونازی ها به خیابان ها آمدند، آلمانی های مخالف نیز به میزان وسیع تر به مخالفت با آنها بپردازند. انگار، تاریخ گریبان شان را رها نمی کند.
بخشی از تاریخ جنبش ۶۸ آلمان با نسل پیشین، با سوال های فرزندان از پدران و مادران شان، برخورد تند داشت. شما در آن زمان چه کار می کردید؟ در کدام اردوگاه مسوولیت داشتید، آیا با گشتاپو و اس اس همکاری داشتید یا خیر؟ این سوال ها نشان می داد که به صورت دسته جمعی، باید آلمانی ها مسوولیت فاشیسم و عواقب آن را به دوش می گرفتند. زیرا، هیتلر با رای اکثریت آلمانی ها به میدان آمد و با فرزندان آلمان به جنگ دنیا رفت. آنها از این لحاظ مجبور شدند که خود را محاکمه کنند، سریع، قاطع و شاید هم بی دقت.
از قضاوت آلمانی ها در باره ی تاریخ شان یاد گرفتم که مردم باید گذشته را نقد کنند، از منظر انصاف و عدالت امروزی با آن برخورد نمایند و بگویند که این اشتباه تاریخی نباید تکرار شود. هرچند دالداری می گوید که بهترین راه برای آلمانی ها فراموشی بود و گذار به سوی سوسیال دموکراسی و جریان های چپ، ولی، بی انصافی است اگر بگوییم که آلمانی ها بدون برخورد با گذشته، تاریخ خود را فراموش کردند.
به نظر می رسد که ناسیونالیسم نیاز به اسطوره دارد و تاریخ محل پرورش و تحریف رویداد ها و شخصیت ها به منظور به وجود آوردن اسطوره ها است. شاید ناسیونالیسم در بستر عقلانیت مدرن از ساختن چنین چیزهای غیرعقلانی پرهیز کند، ولی،  مهمترین ساز و کار آن فراموشی گذشته و نگاه به آینده است. ناسیونالیسم جوامع مدرن چنین می نمایاند که گذشته یک امر تمام شده است و نیازی به برگشت به آن نیست و اگر کسی خواهان بازگشایی پرونده های دیروزی است، این کار او در حد کار بالای یک پروژه تاریخی است. برای همین، فراموشی تاریخ آنها را از وقوف به بازگشت گذشته باز می دارد. استعمار، نژادپرستی، فاشیسم، نقض حقوق و آزادی های افراد و… در تاریخ مدرن وجود دارند. آیا این ها رویداد های فراموش شده و مربوط به گذشته اند؟ چرا جوامع مدرن، دو باره این پروندهای تاریخی را بازگشایی نمی نمایند؟ سلطه و استعمار، در قالب و لباس دیگر بازگشته است، ولی، جوامع مدرن فکر می کنند که آن چیز ها متعلق به گذشته هستند. اما، هرگز چنین بوده نمی تواند.
ناسیونالیسم جوامع در فرآیند مدرنیزاسیون، نیازمند اسطوره های جعلی، پرشکوه اما توخالی است. چون عقلانیت مدرن در روند مدرن شدن ما در سایه  عقلانیت تکنیکی رنگ باخته است و حاکمیت اسطوره ها و خرافات امر غیر قابل مقاومت است. غرب گذشته را فراموش می کند، ما به جز پیوستن به گذشته چیزی برای امروز نداریم. بزرگترین شاعر ما حافظ-متعلق به چند قرن پیش- و بزرگترین نقاش ما بهزاد- میراث چند صد سال پیش- بزرگترین مکتب رنگ آمیزی ما میناتوری دوران بهزاد است. پیکره تراشی نداریم، رقص، تیاتر، موسیقی، فلسفه، الهیات، معماری و… نداریم. ناسیونالیسم ما متبلور چه چیزی بوده می تواند؟ ما برای فرار از سترونی امروز به گذشته پناه می بریم. آیا در این شرایط نقد تاریخ میسر است؟
آلمان به خاطر فاشیسم باید مدام گذشته ی خود را نقد کند و ما برای محو سترونی  مجبور به نقد تاریخ هستیم. زیرا، تاریخ یک اتوریته است، فرمان ابدی برای چرخیدن دور خود و پیمودن دایره های ابدی تقلید و تکرار با هراس و گاه احساس گناه است. تاریخ، تنها هویت نیست، سرکوب مداوم شخصیت توده های بی هویتی است که نمی توانند بیافرینند و نه این بتخانه را ویران کرده می توانند.
استمرار حافظه، ناهزمانی و عدم امکان داوری تاریخی
برخورد ما با تاریخ چگونه باشد؟ واضح است که تاریخ را هم از منظر کنونی می بینیم و هم این کار غیر علمی است. ما هیچ راهی برای شناخت گذشته بدون به کار گیری دانایی و دانش معاصر نداریم. چطور می توانیم که با معیارهای اخلاقی، اجتماعی و اقتصادی امروز به گذشته نگاه کنیم. مثل این است که بگوییم اجداد ما به جای شتر با موتر و هواپیما می رفتند. ولی، راهی نیست جز این که تاریخ را از منظر دانایی معاصر ببینیم. زیرا، هیچ چشم انداز دیگری در اختیار ما نیست.
راه میانه این است که تاریخ را از منظر قضاوت با معیارهای امروز نبینیم، یعنی نگوییم که چرا در گذشته بر اساس اصول و ارزش های که در دوران معاصر خلق شده اند، عمل نشده است. این موضوع نیاز به شرح بیشتر دارد.
پرسش از تاریخ مهم است چون به وسیله ی آن می توانیم میزان پیشرفت جوامع را بررسی کنیم، موضع گیری ها را بشناسیم و بدانیم که چه کرده ایم و چرا هنوز می کنیم. تاریخ، یک مساله ی گذشته نیست، یک موضوع حاضر است. امیرعبدالرحمان خان هنوز زنده است، در مقالات، نوشته ها، عکس ها، احساسات قومی ما و…. نفس می کشد، ما را به هیجان می آورد و از یک دیگر متفرق می سازد.
نقد تاریخ، آن گونه که در میان نویسندگان و سیاستمداران رایج است، تسویه حساب با گذشته نیست، بلکه، نمایش قدرت اخلاقی و هوش کنجکاو عمومی است. وقتی در باره ی قهرمانان خود صحبت می کنیم، همه به ما نگاه می کنند که در باره ی انسان، عدالت و اخلاق چه فکر می کنیم. نوع قضاوت ما در باره ی گذشته و ارزش های که در این قضاوت نهفته است، مهمتر از تاریخ است. زیرا، تاریخ به صورت میکانیکی حوادث با ربط و یا بی ربط، قابل فهم و یا پیچیده است. ارزش هیتلر، استالین، عبدالرحمان خان و جنگ سالاران افغان در این نیست که چه کردند، مهم این است که ما به آنها از چه زوایه ای نگاه می کنیم؟
این نوع نگاه در گفتمان تاریخ مهم است. من این بحث را قبول دارم که نمی شود دو زمان را با معیارهای همسان مورد قضاوت قرار داد. من نمی خواهم خشونت بدوی جوامع هزار سال پیش را با ارزش های تمدنی اصلاح شده مدرن مورد داوری قرار دهم، چه این مدرنیته در دل خود بدویت ها و خشونت های دارد که اکنون قابل درک نیست، مانند، نژادپرستی، استعمار جدید و کهن جوامع مدرن.
ولی، مدرنیته به ما کمک می کند که با نقد دیروز و اکنون ارزش های جدیدی که به سعادت بشری در شرایط امروز کمک می کند، خلق کنیم. زیرا، نباید شگفت زده باشیم که بازگشت تاریخ و تسخیر زمان حاضر، رویدادی قابل پیش بینی است. همان گونه که انسان هنوز با برده داری، مهم نیست که در کجای این کره خاکی برده داری مدرن هنوز وجود داد، قطع رابطه نکرده است. همچنان، با استعمار، بنیادگرایی یا بازگشت به بدویت جامعه عربی، نسل کشی به سبک هلاکو خان و مسایل نظیر آن نیز خدا حافظی ننموده است. نه فاشیسم وجدان دولت مدرن را رها کرده و نه دولت مدرن شهروندان خود را در برابر فاشیسم محافظت کرده می تواند.
دولت های پدرسالار، تاریخ های موهوم اما پر افتخار، فرهنگ های پوسیده و سترون و مردمی که دولت، تاریخ و فرهنگ را ستایش می کنند، هیچ کدام تقلای برای جدایی از گذشته ندارند. قضاوت شان در باره ی تاریخ مملو از ارزش های است که به صورت تاریخی آن را به میراث برده اند. هر فرمان روا و سلطانی که به افغانستان وابسته باشد، شاه و حاکم فرهنگ پرور است. هجوم محمود غزنوی به هند و غارت آن منطقه، به گونه ی قابل اعتنا، در زمره ی افتخارات تاریخی امپراتوری سرزمین ما به حساب می آید. نام نیکوی سلطان محمود، مدیون لشکرکشی های او به هند است، چنان که برای مغول ها چنگیز خان اسطوره ی قابل ستایش است.
در این جا، ارزش های که در قضاوت ما در باره ی تاریخ نهفته است، را افشا می سازیم. هر وقتی با افتخار از سلطان محمود یاد می کنیم، منظور رشد ادبیات و صنایع در این دوره نیست- این بحث مربوط به نخبگان و تاریخ پژوهان است نه مردم عادی که نام فرخی و منوچهری را نشنیده و دیوان های این شاعران را به کمک استادان دانشگاه باید بخوانند- بلکه سلحشوری و جنگاوری این سلطان ترک است که در ما جذبه ایجاد می کند. آیا کسی به تاریخ خونبار این سلحشوری ها و شمشیرزنی ها توجه می کند؟
یک قضاوت در باره این دوره تاریخی این است که پیامدهای فاجعه بار لشکر کشی سلطان محمود را نادیده گرفته و تنها به رشد ادبیات و صنایع در این دوران و وسعت امپراتوری غزنویان بسنده کنیم. نگاه دوم این است که مسایل انسانی را در تحلیل تاریخی دخیل ساخته و وسعت خرابی ها، کشتار انسان های بیگناه و اقتصاد فیودالی و نقش آن در این جنگ ها را مورد ارزیابی قرار دهیم. قضاوت از منظر امروز در باره ی امپراتوری غزنویان این نیست که بگوییم چرا سلطان محمود اعلامیه حقوق بشر و کنوانسیون های مربوط به حقوق و مصوونیت های غیرنظامیان و اسیران جنگی را در جریان لشکر کشی های خود به هند مد نظر نگرفت. زیرا، چنین مقایسه و قضاوتی نا به جا است. اما، این درست است که آیا در قضاوت ما در باره ی تاریخ این دوره جنبه های انسانی مد نظر گرفته شده است یا نه؟ آن کسی که با غرور در مغولستان از چنگیز خان به عنوان اسطوره ی ملی، یاد می کند آیا توجهی به تخریب یک تمدن در قرن ششم هجری در منطقه ی ما می نماید یا خیر؟
به رسمیت شناخته شدن خشونت های تاریخی، ویرانی ها و نسل کشی ها به واسطه ی جوامع، ما را وادار می سازد که برای جلوگیری از تکرار آن دست به یک سلسله تمهیدات و قوانین پیشگیرانه بزنیم. از سوی دیگر، این کار نشان می دهد که وجدان جوامع در برابر مصیبت های گذشته بی تفاوت نیست و به درد و رنج انسان های دیگر اذعان و اعتراف می نماید. اگر ما با تاریخ چنین نکنیم، وقوع رویداد های تاریخی امری سهل است، معنویت بشری و ارزش های انسانی و اخلاقی و فرهنگی او زیر سوال می رود. یک هزاره چگونه از بی عدالتی تاریخی صحبت می کند، وقتی جنگ سالاران قوم خود را نقد ننماید؟ یک مغولی چگونه از تمدن باشکوه و پیشرفت تاریخی حرف می زند، وقتی مردمی در خطه های دیگر از زیر تیغ این امپراتور گذشت؟
من به سادگی از مردم نمی توانم توقع داشته باشم که دست به این کار بزنند. زیرا، می دانم که هنوز وابستگی خونی به تاریخ و عوامل آن موضوعی پنهان نیست. چنگیز یک خونخوار است، اما، مغول ها به خاطر هم خونی و نژادی او را از خود می دانند، و نقد چنگیز نقد آنها است. نقد تاریخ ساده نیست. در جامعه ای که نقد تاریخ به معنای نقد یک قوم است، فروپاشی و اتحاد اقوام امری قابل پیش بینی است. فراتر از آن، تاریخ و فرهنگ با تمام پوسیدگی و شقاوت های آن-به ویژه اگر شقاوت را در تاریخ خود به رسمیت بشناسیم- تابو های مدرن در کشور ما هستند. این تابوها چنان با خشم عمومی گره خورده است، که باز ایستادن در برابر آن حماقت است، مگر این که نام دیگر روشنفکر و پژوهشگر را شهید بگذاریم.
البته، مساله این نیست که با نقد تاریخ، روشنفکر و تاریخنگار منتقد در معرض خشم و نفرین توده-توده ی که به تعبییر زیبا به مناسک و تاریخ بی معنا چسیده است- قرار می گیرد. مساله این است که با نقد تاریخ و فرهنگ، بنیادگرایی در برابر خرد گرایی، هیجان و عاطفه در برابر واقع نگری قرار می گیرد. این بنیادگرایی و هیجان چنان ترسناک است که حتا رادیکال ترین نیروهای کمونیست در منطقه، با پناه گرفتن در پس سپر مردم- توده های شریف، انقلابی، ستمکش و القاب بی معنای از این دست- از نقد تاریخ و توده دست کشیدند. انگار این گروه ها تاریخ را نخوانده بودند که این مردم شریف، این توده های انقلابی و ظلم ستیز، می توانند با کمال بی رحمی، انقلاب را در پای استعمار و بنیادگرایی قربانی کنند. پارانوایای انقلاب در این بود که روشنفکر و انقلابی در عالم خیال، خود را از جنس مردم می دیدند و یا از روی مصلحت این سنگر را اخیتار کرده بودند. اما در عمل، روشنفکر و انقلابی به دلیل ناهم جنس بودن با «توده های شریف و زحمتکش» راه تضاد و جنگ با مردم را در پیش گرفتند و بسوی گودال نابودی پیش رفتند.
اگر ما به نقد تاریخ بپردازیم، باید طبقه ی دیگر اجتماعی خلق کنیم تا به حرف ما گوش بدهد.

دکمه بازگشت به بالا