غزه چونان زخمی گشوده در دل تاریخ

نمی‌دانم در این ‌شبی هذیان‌آلود که همه چیز بوی تعفن و گندیدگی می‌دهد و ما در خانه‌های مان این وهن عظیم انسانی را بر روی صفحه تلویزیون تماشا می‌کنیم و از دست خود با خود گلاویز می‌شویم و سرانجام همچون‌ صدها، هزاران، میلیون‌ها و بل میلیاردها انسان دیگر برده‌وار به انقیاد هلاکت‌بار زندگی‌ روزمره تن می‌دهیم و پا بر سر خشم و خروشی که خون را در رگ‌های مان به جوش می‌آورد می‌گذاریم، چه چیزی بنویسم و از چه چیزی سخن بگویم.

بیش از یک هفته است که به روایت رسانه‌ها خون از درون رگ غزه سر ریز می‌کند و رسانه‌ها مدام ایماژها، تصاویر و روایت‌هایی را گزارش می‌کنند که در آن در یک سو کودکان، زنان و مردمانی که جرم شان زاده‌شدن در غزه است و به جز غزه سر پناهی برای خود نمی‌یابند،‌ مدام در زیر آوارها، هاوان و آتش و دود جان می‌سپارند و در سوی دیگر دولتمردان و سیاست‌مداران و جنایت‌کاران که بر سر جنازه‌ها، کشتارها، ویرانه‌ها و سرنوشت فجیع مردمان غزه معامله می‌کنند. از زمانی که من کوچک بودم، با آن که هیچ تصویری از غزه ندیده‌ بودم، سرزمین فلسطین و غزه در ذهنم تصویر غبارآگین و خون‌آلود داشت و اینک که در حدود بیست‌سال از دوران کودکی ام فاصله گرفته‌ام، هر روز این تصویر خونین‌تر و غبارآلوده‌تر شده است. من در عجبم که چگونه رسانه‌ها، با این همه تاخیر به این کشف بزرگ رسیده اند و تنها یک هفته است که با اشک‌های تلخ گونه‌های نازک و دست‌های معصوم در خون آرمیده‌ کودکان بی‌گناه غزه  که دیگر با عروسک‌ها و وحشت‌ها، گرسنگی‌ها و رنج‌های بی‌هوده زندگی در غزه وداع گفته اند، آشتی نموده و هرکدام تصاویر به دلخواه گزینش‌شده از این تراژدی مرارت‌بار را به نمایش می‌گذارند.
چه می‌شود گفت در برابر این همه‌ وجدان‌های خاموش و این همه چیره‌شدن منطق عافیت و بلاهت  زندگی که حتا کم‌ترین‌ ته‌مانده‌های انسان‌وارگی را نیز در ما به لجن کشیده است.  غزه اکنون نه در برون ما که در درون ماست. ما هر دم ضجه ی کودکانی را که زیرآوار گیر کرده اند، یا ناله ی مادرانی را که در خیابان‌های هلاک غزه به دنبال گمشدگان خویش می‌گردند، یا فریاد مرد سالخورده‌ای را که از هر آن که ضمیر انسانی‌اش هنوز نخفته استمداد می‌ جوید، به وضوح می‌شنویم. اما چه سود! که در همان دم صهیونست‌وار به جنگ این فریادها و ناله‌ها می‌رویم و آن کمترین و ناچیزترین جرقه را که می‌تواند ندای این فریاد را تا لحظه‌های دیگر در گوش‌های مان طنین‌انداز کند و خشم و خروش و عصیان را در رگ‌های مان و در خلوت‌‌ترین لحظه‌های زندگی مان جاری سازد و دست ِکم وجهی از انسان‌بودگی را برای مان زنده نگه‌دارد، به یکباره خاموش می‌کنیم. ما بدین‌ترتیب غزه را از خود تبعید می‌کنیم و به سرزمینی می‌رانیم که ننگین‌ترین جنایت‌کاران زمانه هنر آدم‌کشی، انسان‌ستیزی و فاجعه‌آفرینی خویش را به رخ مان می‌کشد و ما را با سکوت، خاموشی و لب بر لب‌گذاشتن و دم‌ فرو نبستن مان به سهیم‌شدن در این شاهکار شان فرا می‌خوانند. بدین‌ترتیب، غزه در خاک و خون و آتش فرو می‌غلتد و ما به زندگی عادی، روزمره و خالی از هر گونه مخاطره، هیاهو، دلهره و اضطراب خویش بر می‌گردیم. میان ما و غزه دیوارها، مرزها، فرسنگ‌ها و کشورها فاصله می‌گردد و غزه به سرزمینی بدل می‌شود در آن سوی مرزها که کشتارها، ویرانی‌ها، تباهی‌ها، ضجه‌ها و فریادهایش محدود به همان سرزمین سوخته است، به همان تاکستان‌ها و نخل‌های بی‌ثمرش که امروز حتا برای تابوت کودکان اش هم کفاف نمی‌کند. غزه در درون مان می‌میرد و ناله‌ها و گریه‌های کودکان به خون خفته‌اش نیز در درون ما خاموش می‌شود.
چه می‌شود گفت در زمانه‌ای که ضمیر و وجدان آدمی به این سادگی آسوده می‌شود و شور و شوق انسان‌وارگی در برابر بطالت‌های احمقانه زندگی به این راحتی به زانو در می‌آید. یکی ساکنان غزه را سنی و آن دیگری شیعه می‌نامد، آن یکی به جرم مسلمان بودن آن‌ها را زیر آوار زنده بگور می‌کند و آن یکی دقیقا به همین دلیل به حمایت از او عربده و هیاهو سر می‌دهد و اما هیچ‌کدام نمی‌گوید که غزه جراحت چرکینی است بر روان آدمی و آنچه در غزه جریان دارد از پلشتی‌های نهفته در روح و روان بشری حکایت می‌کند، از نوستالژی خون‌آشامی که در خیال‌خانه ی هر زورگو، هر مستبد و ستم‌پیشه بالقوه وجود دارد، و تنها لحظه‌‌های شوم تاریخ است که به آن‌ها مجال بروز و ظهور می‌دهد؛ تفاوت نمی‌کند بستر این لحظه ی تاریخی در کجای جهان فراهم شود، در آلمان نازی، یا شوروی استالینی،  چیلی پینوشه، یا عراق صدام، بوسنی و کوزوو، یا ارزگان، افشار، سیدآباد، شمالی، قندهار، هلمند، هرات و بهسود در افغانستان. وقتی زنان، کودکان، پیرمردان و مردمان بی‌پناه در زیر آوار خانه‌های شان زنده بگور می‌شوند و در خاک و خون و آتش می‌سوزند، پیش از همه چیز، انسان اند و خون انسان‌های بی‌گناهی که در غزه به زمین ریخته می‌شوند، خونی است که از  جراحت روح و ضمیر انسانی به زمین می‌ریزد.

تباهی غزه تباهی برج و بارویی که فلسطینی‌ها از آن به عنوان سرپناه برای خود استفاده می‌کردند، نیست، چیزی بیشتر از آن است. تباهی به اندازه برج و باروی روح انسانی، تباهی‌ ای که به هیچ‌وجه ما را بی‌تفاوت رها نمی‌کند، یا خشم و خروش و شورش و عصیان را در ما زنده می‌کند و ما را وا می‌دارد تا دست کم به اندازه یک سنگ‌ریزه با اهمیت باشیم و در آشتی فلاخن و خشم و مقاومت و سنگ‌ریزه شرکت کنیم یا به زندگان ننگینی بدل شویم که بوی تعفن، لجن و پوسیدگی از آن ساطع است.
 غزه اینک به مهم‌ترین لحظه‌ای تاریخ بدل شده است. لحظه‌ای که همه ی بشر را در یک لحظه ای غمناک و دردآور به خود فراخوانده است و همچون تقدیری اجتناب‌‌ناپذیر همه کسانی را که در این عصر زندگی می‌کنند و چشمان شان شاهد کشتار، تکه‌تکه‌شدن، زنده‌ بگورشدن و به زیر آوار مدفون شدن کودکان و انسان‌های بی‌گناه غزه هستند با خود درگیر کرده است. نمی‌شود از کنار غزه بی‌تفاوت گذشت. نمی‌شود اشک و آه و حسرت و خاکستر را بر گونه‌های خونین قربانیان ندید و دست‌های معصومانه و بی‌گناه را که به تمنای یاری دراز شده است، به سادگی پس زد. نمی‌شود به درماندگی پدران و مادرانی، نیاندیشید، که فرزندان خود را در پیش چشمان خود پرپر دیده اند و نمی‌شود حتا در تخیل خود هم از  برابر تصویر کودک معصومی که دست بر گردن عروسک زیر آوار جان باخته است، گریخت. غزه اینک  زخمی گشوده بر روی تاریخ است که از آن خون بشر به زمین فرو می‌ریزد. ما باید با آن تعیین نسبت کنیم. یا باید چونان جنایت‌کاران اسراییلی و عرب و بسیار کسان دیگر به شرارت‌های سرکش خون‌آشامی و فاجعه در ضمیر و روان نهفته ی خویش تن در دهیم و با خاموشی و سکوت سفر فرسایش روح و وجدان خویش را بدرقه کنیم یا این که به غزه چونان تکه ی از خود که جدا شده و گسسته از ما دور افتاده و اینک در مغاک فراموشی‌های انسانی دست و پا می‌زند و فریاد، آه و ضجه ی کودکان اش رعشه بر می‌انگیزاند، نگاه کنیم. سخن گفتن و فقط سخن گفتن در چنین حالتی سخت دهشت‌بار و سخت شرم‌آور و ننگین است و ما اگر در چنین اوجی از توحش، فاجعه و مرگ عاطفه‌ها، تنها به همین سخن گفتن و تنها همین ژست‌گرفتن‌های بی‌مصرف و فقط همین لحظه ی خفت‌بار و ننگین  اکتفا کنیم، پیشاپیش با بانیان فاجعه هم‌آوا شده ایم و بر التهاب زخمی نمک پاشیده‌ایم که دردش در وجود کودکان معصوم، زنان و مردان بی‌پناه غزه تنوره می‌کشد. سهمی ما در این فاجعه فقط نمک‌پاشیدن،‌ نظاره‌کردن و ژست گرفتن است.
اما اگر غزه به تکه‌ای از وجود ما، بخشی از ما بدل شود که دستخوش خشونت برنتافتنی و قربانی شرارت و خون‌آشامی ای شده است که هر روز چهره و جلوه ی تازه به خود می‌گیرد و در هرگوشه‌ای از جهان مکرر و منتشر است، آنگاه جغرافیای غزه به امری بی‌اهمیتی بدل می‌شود و وصلت جدایی‌ناپذیر میان ما و غزه و شما و هر آن که به این زمانه و تاریخ تعلق دارد، برقرار می‌شود. هر آنچه در غزه جریان دارد به تجربه ی زیسته و بخشی از هستی و زندگی ما بدل می‌شود. آنگاه همه با غزه یکی می‌شود؛ غزه، اوگاندا، سومالیا، کوزوو، شرق ترکیه، افشار، چنداول، شمالی، سیدآباد، قندهار، هلمند، هرات و بهسود و هزاران هزار تکه‌ای از جغرافیای پهناور زمین افسانه‌وار به هم می‌رسند، به گونه‌ای یگانه می‌شوند که حتا ضخیم‌ترین دیوارها، غیرانسانی‌ترین مرزها و دهشتناک‌ترین گسل‌ها نیز از نقب‌ زدن و شکافتن در آن باز می‌مانند. غزه به نمادی از وحدت وجود و وحدت تجربه انسان‌ها با کثرت بی‌شماری از تجربه‌های ناانسانی بدل می‌شود که هر روز هر لحظه و در هر گوشه خموش و بی‌فریاد رها می‌شود. تنها در چنین حالتی است که ما جنگ با فاجعه را از درون خود آغاز می‌کنیم و با سرکوب‌کردن عافیت‌طلبی و شرارتی که در نهاد ما خانه کرده و با مجال دادن به سرکشی و شورش‌هایی که بی‌دادگری، ستم و زورگویی را تاب نمی‌آورد، به یاری غزه و مردمانی می‌شتابیم که در خاکستر و آتش و خون دست و پا می‌زنند. ما فقط از رهگذر تجربیات خود است که به درد و اندوه مردمان غزه سهیم می‌شویم و این یگانه راه باقی‌مانده برای سر برتافتن از پذیرش این همه نامردمی‌ها و پیوستن به جنبشی است که تنها با مخاطره‌جویی بی‌باکانه و درگذشتن از آرامش و عافیت و در معرض‌ گران‌ترین تاوان‌ها قرار گرفتن امکان‌پذیر می‌شود. غزه دیگر نه به این همه بلوا  و عربده و هیاهو و به خیابان ریختن‌های بی‌هوده و بی‌مصرف بل به آن مخاطره‌جویی دردمندانه‌ای نیاز دارد که از جان مایه می‌گذراد و گلوله را با فلاخن جواب می‌دهد و حاضر است مرثیه ی مرگ انسانیت را، در غوغای مرگبار ماشین کشتار، در زیر آوارها و با صدای محزون و یگانه، تنها نجوا نماید. ما باید به جای شعاردادن‌ها به آن جوشش شرافتمندانه‌ای میدان دهیم که در صحاری ننگین خاموشی، بی‌تفاوتی و ترس خوشه‌های خشم را به بار می‌آورد و آن شرری را در وجود ما ملتهب و شعله‌ور می‌کند که قلدوری، زورگویی، بیدادگری و خون‌آشامی را در تمامی صور و چهره‌هایش به آتش می‌کشد.
 

دکمه بازگشت به بالا