ضجه های یک کودک گرسنه در پیاده رو

صدای ضعیفی که از میان پیاده رو به گوشم می رسید، تقلای کودکانه ی بود که درد و رنج گرسنگی و بیچارگی او را به گوش انبوهی از عابران پیاده رو کناره ساختمان شاروالی کابل می رساند.: «کمک کنید! گشنه ایم! نان بری خوردن نداریم! او مسلمانا! کمک کنید».
دختری با موهای ژولیده و لباس پینه بسته ای که سوز سرمای خزان، تمام تن اش را می لرزاند، با من از گرسنگی و درماندگی خانواده اش که از مادر و دو خواهر کوچک اش تشکیل می شود، حرف می زند. نام اش را زبیده و عمرش را هشت سال که نظر به بدن ضعیف و لاغرش کمی بالاتر به نظر می رسید، می گوید.
زبیده نیز مثل بسیاری از گدایان پیاده رو ها به مشکل حاضر می شود تا با من از مشکلات و دلایل این کارش حرف بزند. ولی با اصرار من و قولی که به او از چاب نکردن عکس اش می دهم با ترش رویی اجازه می دهد تا سول هایم را مطرح نمایم.
از کدام ولایت هستید؟
از قلات. (مرکز ولایت زابل.)
چند سال است که در کابل زندگی می کنید؟
از وقتی پدرم در یک انفجار کشته شد. درست یادم نیست. شاید دوسال می شه.
پدرت چه کاره بود و در کدام انفجار کشته شد؟
گل کار بود. به طرف کارش می رفت که در یک انفجار انتحاری در نزدیگ بازار (بازارقلات) کشته شد.
شما فهمیدید که این انفجار انتحاری را کی و چرا انجام داده بود؟
مردم می گفتند که طالبان ای کار را بالای تانگ های امریکایی کده بودند. همو وقت پدرم هم از ای محل تیر می شد که چره می خوره و کشته می شه.
چطور شد که در کابل آمدید، چرا همان جا نماندید؟
مادرم می گوید که در آن جا کار نبود و ما گشنه می ماندیم.
این جا، در کابل، کار است و گشنه نمی مانید؟
این جا هم کار نیست. ولی مه و مادرم گدایی می کنیم و امی قسم نان خشک خوده پیدا می کنیم.
بدون تردید زبیده و مادرش تنها کسانی نیستند که قربانی جنگ های خونین و بی مفهومی گردیده اند که سال های طولانی مردم ما را زجر داده و به تباهی کشانده است.
بر اساس آخرین گزارشی که توسط برنامه جهانی غذا (دبلیو.اف.پی) به نشر رسیده است، نه میلیلون انسان گرسنه در افغانستان، نیاز شدید به کمک های غذایی داشته و با فرا رسیدن زمستان با خطر مرگ رو به رو هستند.
گفته می شود از آغاز سال جاری تا حالا بیشتر از بیست و شش کاروان مواد عذای مربوط به برنامه جهانی غذا، توسط نیروهای شورشی، مورد حمله قرار گرفته و نابود شده است. همزمان با آن، حدود سی نفر از کارمندان امداد رسانی در کشور از بین رفته اند و براساس این گزارش ها، بیشتر از هشتاد نفر دیگر از آنان ربوده شده اند.
به راستی اگر مقایسه ای از وضعیت زندگی زبیده گرسنه با انگیزه های که باعث دوام جنگ، فقر و خشونت در کشور ما گردیده است، انجام دهیم، به کدام پاسخی خواهیم رسید؟ آیا قبول خواهیم کرد تا باز هم خانواه ی را بی پدر نموده و کودکانی بیشتری را به پیاده رو ها، به گدایی مجبور کنیم؟ آیا این منطقی و اسلامی خواهد بود تا غذای را که دیگران به خاطر نجات از مردن مردم گرسنه و بیچاره ما کمک نموده اند، به آتش کشانده و نابودش کنیم؟ آیا درست خواهد بود تا کسانی را که آمده اند تا مرحمی بر زخم ها و بیچارگی های ما گذاشته و ما را از مرگ و گرسنگی نجات بدهند، بکشیم و یا اسیر شان کنیم؟
مسلما پاسخ یک انسان سالم و مسلمان نمی تواند با انجام چنین اعمالی سازگار بوده و مثبت باشد. چطور می توان دردی را تحمل کرد که از سوز ناله های کودکی در کنار جسد پاره پاره ی پدرش، قلب هر آدمی را می سوزاند؟ و چطور می توان به خود اجازه داد تا دستی را ببریم که می خواهد لقمه نانی را به دهان چنین کودکی بگذارد؟ بدون شک منطق انسانی و اسلامی این اجازه را به هیچ کسی نخواهد داد تا در برابر آلام و درد های هزاران کودک ومادری مثل زبیده و مادرش بی تفاوت بوده و باز هم کاری انجام دهیم که خانواده های دردمند و خسته از جنگ خود ما را در سوگ پدر و عضو دیگری از خانواده اش بنشانیم.

دکمه بازگشت به بالا