سه صحنه از زندگی در غزه

١-
دیشب به یکی از دوستانم «وفا» که در یکی از محلات غزه به نام« تل الحوا» زندگی می کند، تماس گرفتم. سالم بود و به من گفت که او و فامیل اش تا به حال شانس آورده اند و خانه آنها آسیب جدی ندیده است. می گفت روز یک شنبه وقتی اولین بمب به غزه شلیک شد، در حال تمیز کردن خانه بوده اند و خوشبختانه چون در و پنجره ها باز بوده شیشه ها خورد نشده است. حالا همسایه ها شب ها در طبقه دوم خانه آنها که تخریب نشده جمع می شوند. از طریق تیلفون می توانستم صدای گریه و فریاد های حاکی از ترس کودکان را بشنوم. وفا می گفت می دانی ماجده! برای ما که تا به حال سالم مانده ایم بزرگترین مشکل نبود برق است.

از روز اول بمباران، برق قطع شده و من مجبورم آرد را به منزل یکی از همسایه ها بفرستم. آنها خوشبختانه یک جنراتور برق دارند و می توانند نان بپزند.
اگر بخواهم صادقانه بگویم مشکلات ما در حال حاضر نبود نان و سردی خانه های مان در این زمستان است که با آن کنار می آییم. اما خطر جدی که ما را تهدید می کند یک راکت است که به جلوی خانه مان اصابت کرده اما منفجر نشده است. می پرسم چه راکتی؟ جواب می دهد یک راکت که از یک «اف شانزده» شلیک شده است و همه ما نگران هستیم مبادا منفجر شود. می پرسم یعنی این راکت تا به حال همانجا مانده؟ می گوید: فقط مردانی از شهرداری آن را به یک گوشه ای در همان نزدیکی کشیده اند و آن را با ریگ پوشانده اند.
٢-
خواهر زاده چهار ساله ام «وایل» امروز صبح وقتی از خواب بیدار شد، از من عصبانی بود، اخم هایش را در هم برد، بغلم کرد و گفت: امروز دوستت ندارم و نمی بوسمت! پرسیدم چرا؟ پسر کوچک خواهرم گفت: تو به من قول داده بودی که با هم به ساحل برویم و قدم بزنیم، بازی کنیم و پرنده ها را در آسمان تماشا کنیم. نه تنها قول هایت را انجام ندادی که حتا اجازه نمی دهی از خانه خارج بشوم و بروم در باغ بازی کنم!

وایل همیشه تماشا کردن پرواز پرنده ها در آسمان را دوست دارد. در طی چند روز گذشته که آسمان را فقط از حیاط خانه تماشا می کند، از من می پرسد: خاله! چرا این قدر طول می کشد که پرنده ها به آشیانه های شان برسند و مرتب در آسمان می چرخند؟ آخر او دیروز وقتی در حال تماشای آسمان بود یک اف شانزده را در حال چرخ زدن دیده بود و پرنده های سردر گم در آسمان که جای امنی را جستجو می کردند تا از هجوم صدا و غرش «اف ۱۶» در امان باشند. در ابتدا وایل  کلی به این صحنه خندید و برادرش را هم صدا کرد تا این سردرگمی پرنده را در آسمان تماشا کنند اما امروز ناراحت بود چرا که فهمیده بود پرنده هایش دیگر امنیت ندارند.
 
٣-
از وایل خواهش می کنم که به داخل خانه برگردد، بیرون سرد و یخبندان است و پرنده هایش هم دیگر در آسمان نیستند. به وایل می گویم بیا با هم بازی آلاسکا بکنیم! می پرسد: بازی آلاسکا دیگه چیه؟
می گویم این یک بازی جدید است . سابق من با مادر بزرگ، آلاسکا بازی می کردیم!
هر کدام از ما یک پتو داریم که از سر تا انگشتان پایمان را می پوشاند. من نمی دانم که این پتو ها قرار است ما را گرم نگه دارد و یا از دید بمب ها پنهان مان کند.
می گویم: خوب وایل تو مهمترین آدم آلاسکا هستی و ما هم ساکنان آلاسکا! چه دستور می دهید که برای تان انجام دهیم؟ وایل می‌گوید دستور می دهم که به دکانی بروید و برای من یک هواپیما، یک قفس و مقداری دانه بخرید. در حین بازی مان دوباره بمباران شروع می شود. چه ساده بودم که خیال می کردم با ایده این بازی می توانم فکر بچه ها را از سرما و بمباران منحرف کنم! اما مادرم هم که در بازی مان هست، دستور دیگری در کیسه دارد که به دادم می رسد. او می گوید فرمان من این است که همه به همه نزدیک شویم و شبکه ای ایجاد کنیم تا گرمای کافی داشته باشیم.
ملودی بازی مان هم صدای انفجار بمب هاست که از خارج به گوش می رسد. شروع به شمردن می کنیم ۱، ۲، ۳، ۲۸، ۳۲٫ چون بچه ها بیشتر از پنجاه نمی توانند بشمرند، ادامه نمی دهیم. ما باید تمام درها و پنجره ها را باز نگه داریم چون در صورت باز ماندن در و پنجره امکان شکستن شیشه ها کمتر می شود. قبل از این که وایل به خواب رود می گوید : خاله من از جنگ خوشم می آید. می‌پرسم چرا؟ جواب می‌دهد: چون دیگر مجبور نیستم دست و صورتم را بشورم و هر روز صبح به مهد کودک بروم.

دکمه بازگشت به بالا