سهیل را می سزد که

اشاره: این مطلب در رابطه به نوشته ی «جدال میان عاطفه و واقعیت» که هفته گذشته نشر شد، به اداره روزنامه رسیده و بدون هیچ گونه تغییری به نشر می رسد.
از آن آغازین روزهایی که روزنامه ۸صبح با صاحب امتیازی سنجر سهیل و مدیر مسوولی قسیم اخگر پا به عرصه ی وجود گذاشته بود، تقریبا برایم روشن بود که این روزنامه و صاحب امتیاز آن از جمله فند بگیران و جاده صاف کن فند دهندگان خواهند بود! و …
اما آنچه که برایم روشن نبود، این بود که اخگر چرا مدیر مسوولی این روزنامه را پذیرفته است؟ به این باور بودم که این همکاری دیری استوار نخواهد بود چون نه در مسلک فند بگیران  اخگر قابل تحمیل است و نه در دین و مذهب اخگر، سازش و تبانی بافند بگیران رواست. چرا که در مکتب اخگر همان طوری که ۷ ثور و ۸ ثور و مجاهدین گلیم جم و گلیم جم های مجاهد دو روی یک سکه اند، فند بگیران امروزی با وند بگیران دیروزی سروته ی یک کرباس اند!
 اما برخلاف انتظار این پیوند و همکاری تاکنون ادامه دارد. احساس شگفتی و تعجب مخیله ام را رها نمی کرد تا این که «جدال میان عاطفه و واقعیت» به دادم رسید و برایم روشن شد که دیگر نباید بیهوده انتظار کشید که این همدلی، یاری و همکاری را برایش پایانی تصور نمود!
چرا که این گونه پیوند ها از جنس دیگر است که نه می شود آن را گفت و نه می شود آن را نوشت، بلکه باید آن را چشید. زیرا برای همیشه جاری و ساری بوده و است. گرچه نمونه اش کم!
 نبشته ی «جدال میان عاطفه و واقعیت» نیز چنین است. وقتی آن را خواندم دو مطلب در ذهنم خطور کرد؛ یکی از قرآن و دیگری از شمس. قرآن: الله ولی اُلّذِین ءَ منو یُخرجُهم من الظلمات إلی النور …!
شمس: آن خطاط سه گونه خط نوشتی و این نوشته نیز از گونه ی سوم است …!
 گرچه نوشته های از سهیل را با این نگاه که او صاحب امتیاز است، گاهگاهی مرور می کردم اما «جدال میان عاطفه و واقعیت» چیزی دیگری به نظر می رسد؛ بالاتر از یک نوشتن معمولین و رایج که آن را با زبان حال باید خواهد نه با زبان قال و با چشمان دل به آن نگاه کرد نه با چشمان سر!  من که با چشمان سر و با زبان قال به اخگر و سنجر نگاه می کردم و در باره ی آن ها سخن می گفتم نمی دانم چه کنم؟
آیا از اخگر و یا سنجر معذرت بخواهم و یا از هردوی شان، یا همچون سهیل خود را بر باور های نا درستم سرزنش و نفرین کنم؟ نه نه، هیچ کدام؛ چون توانایی و شایستگی این کار را ندارم.
چرا که معذرت خواهی یک کار نیست بلکه یک فضیلت و یک ارزش و توان مندی است که من ندارم و سهیل را می سزد که با شهامت بنویسد:
(… وقتی پیاده اش کردم  احساس کردم که از چیزی با اهمیتی جدا شده ام احساس کردم فرصتی را ازدست داده ام، فرشته ای را که خود به سویم آمده بود(شاید به سویش فرستاده بود) بی هیچ دغدغه رها کرده بودم … تا رسیدن به خانه شاید بیشتر از هزار بار بر خود لعنت فرستادم … می خواهم دنیا را از چشمان او ببینم، می خواهم زندگی را با صدای معصومانه ی او از نو بشناسم. می خواهم به او بگویم آن شب من اشتباه کردم، می خواهم ازش معذرت بخواهم…!».
ولی من این کار را نمی توانم که کمال است و تکامل. امید که هر دوی شان مرا ببخشند، بدون این که من بخواهم، گرچه عفو در مذهب اخگر یک مسوولیت است؛ و ظیفه نه صدقه!

دکمه بازگشت به بالا