سقوط درد انگیز

بیست و هشتم جدی مصادف با یکی از الم انگیزترین روزهای تاریخ مردم ماست. روزی که رژیم استقلال طلب، مترقی و مردمی امان الله خان غازی، پادشاه آزاده و مردم خواه افغانستان به دنبال توطیه های متوالی ای که از خارج و داخل، علیه او سازمان یافته بود، سقوط کرد و آن آزاده مرد شجاع که سلطنت را با شرط استقلال مردم اش از یوغ بردگی و بندگی انگلیس پذیرفته بود و می کوشید از طریق گسترش عدالت و دانش و صنعت، مبناهای مستحکمی برای ادامه و تعمیق آن بیافریند، به ترک یار و دیار عزیزش مجبور گردید. گرچه او می توانست با توسل به حمایت خارجیان و قبول ذلت و خواری و کرنش در برابر قدرت ها ی عصرش، بر اریکه ی قدرت بنشیند و مانند اسلاف اش از آنان نیابت کند، ولی او بزرگتر از آن بود که چنین لکه ی ننگی شرم آور را بر دامن پاک خویش بنشاند؛ هر چند بسیاری از اکابر تاریخ ما در این کار هرگز تردیدی روا نداشته اند. چنانچه شاه شجاع و امیر دوست محمد و عبدالرحمن و نادر و تره کی و ببرک و نجیب و… کردند.

هرچند روایت های رسمی موجود، حبیب الله کلکانی را عامل سقوط و فروپاشی رژیم امانی معرفی می کند و در پهلوی آن سنت گرایی و عقب ماندگی جامعه را، و این عامل دومی را به خاطر آن عمده می کنند که ترس و تزلزل و تسلیم طلبی و اتحاد و ایتلاف ها و عقب گشت های اقتدار طلبانه ی عاشقان ریاست و حکومت را موجه نشان دهد، ولی حقیقت این است که عوامل اصلی سقوط رژیم امانی، ریشه در جاهای دیگری دارد. واقعیت این است که دسیسه های خارجی انگلیس ها که از امان الله خان، زخم کاری خورده بودند در کار بود  و از طرفی هم آنها نمی خواستند در همسایگی هند بریتانوی رژیم و شخصیتی را که نام و یادش، داعیه استقلال و آزادی و شکستن زنجیر بردگی را تداعی می کند، بر با و بر پا باشد. از طرفی نیز در درون دربار امانی حلقاتی از سرداران محمد زایی و بارکزایی که مرحوم غبار به نام «حزب سری دربار» از آنان یاد می کند، در همدستی با عده ای از مشایخ مزور و حضرات صاحب نفوذ موذیانه همچون موریانه، پایه های رژیم امانی را می جویدند. یک نمونه از آنان سردار قدوس خان اعتمادی از نوادگان امیر دوست محمد خان بود که کوشش داشت با گرفتن فتوای تکفیر از علمای قندهار، علیه مشروطه خواهان، سرکوب و کشتار آنان را زمینه سازی کند. نادرخان و برادران اش نیز در این ردیف بودند و علی احمد خان و برخی دیگر نیز. همین حلقات بودند که حبیب الله کلکانی را که دو تن از قطاع الطریقان خطرناک را که دولت برای کشتن و یا گرفتاری شان جایزه ی معین کرده بود، کشته و با سپردن سلاح های شان به دولت، منتظر گرفتن جایزه بود، به زندان انداختند و او پس از چندی توانست عیارانه از زندان بگریزد و چندی بعد خود را به پیشاور برساند. پس از شورش های ملای لنگ و عقب نشینی های ناموجه امان الله خان در لویه جرگه، حبیب الله کلکانی درحالی به کشور باز گشت که رژیم امانی عملا از پا درافتیده بود و زمام امور را از دست داده بود. اگر در این میان بتوان از چیزی به نام سنت یاد کرد، عبارت از سنت قبایلی بود که حکومت را حق انحصاری قوم و قبیله خاصی می دانست و هرگز نمی توانست تحمل کند، که مثلا شخصیت برجسته و وفاداری مانند محمد ولی خان بدخشی، کفیل قابل اعتماد امان الله خان غازی باشد. بی خود نبود که نادرخان پس از رسیدن به قدرت آن مرد شجاع و وفادار به امان الله را به اتهامات واهی و خود ساخته، به هشت سال حبس محکوم و سپس با نامردی تمام در پهلوی گروهی از یاران مشروطه خواه به دار کشید.
در حالی که امیر حبیب الله کلکانی، مسوولیت کشتن و حبس و تبعید هیچ یک از دوستان امان الله را بر عهده نگرفت و حتا برخی از آنان را به همکاری هم دعوت کرد. حبیب الله با کمال جوانمردی و بر اساس عرق و غیرت انسانی و اسلامی اش حتا معترض اقارب نزدیک نادر که به جنگ او آمده بودند نشد و آنان را آزاد گذاشت و مصوونیت حرم آنان را تامین کرد. اما سوگمندانه که در ازای این برخورد کریمانه، زادگاه اش چند بار مورد تاراج و چپاول قرار گرفت و محمد گل خان مهمند با فرستادن سرهای بریده مردان شمالی و جنایات شرم آور دیگر، نشان داد که دوستی با اغیار چه عاقبتی دارد. حبیب الله، آن بی سواد آزاده کوهستانی شاید نمی دانست که، مار کبوتر نمی زاید. او آن قدر مرد بود که در روز جشن استقلال به منشی اش دستور داد که طی نامه ای این روز را به امان الله تبریک بگوید، زیرا او محصل استقلال است.  سقوط رژیم دموکرات امانی فاجعه ای است که اثرات آن تا هنوز باقی است و آن چه در بالا آمد،  فقط به منظور نفی جعل و تقلبی است که بر اساس آن حبیب الله کلکانی را عامل سقوط این رژیم معرفی می کند. در عین حال آنچه نوشته شد، به معنای  تایید شیوه و روش حکومت داری حبیب الله کلکانی نیست. تا کسانی که فکر می کنند نظام وی برترین نظام تاریخ ماست دلخوش گردند.

دکمه بازگشت به بالا