سرنوشت رییس‌جمهوران نامحبوب

جورج بوش، رییس جمهور امریکا، به صورت غیر مترقبه وارد افغانستان شد و با رییس جمهور کرزی، همتای افغان خود دیدار کرد. وی ابتدا از عراق دیدن کرد و در جریان کنفرانس خبری‌ای که با همتای عراقی خود داشت، مورد پرتاب یک بوت، آن‌هم توسط یک خبرنگار عراقی قرار گرفت. رییس جمهوران و مقام‌ها در مجموع گاهی مورد خشم مردم قرار می‌گیرند، اما زمانی که یک خبرنگار رییس جمهوری مانند جورج بوش را توسط بوت‌‌اش هدف قرار می‌دهد و او را «سگ» خطاب می‌کند، نهایت تنفر از یک رییس جمهور و شدت خشم علیه او را نشان می‌دهد.

جورج بوش که روزگاری عطش دموکراسی خواهی و دموکراسی گستری و حقوق بشری‌اش‌ امریکایی‌ها و بسیاری غربی‌ها را واداشت به عراق، برای سقوط صدام دیکتاتور، نیرو بفرستند، به کسی تبدیل شده است که یکی از خبرنگاران سرزمین صدام، که ممکن از سقوط صدام و حتا اعدام او مانند بسیاری مردم عراق ابراز شادمانی کرده باشد، بدترین اهانت را نثار او می‌کند. نمی‌خواهم عمل خبرنگار را توجیه کنم. بدون تردید، آن‌چه را این خبرنگار انجام داد، مغایر عرف خبرنگاری و دیپلوماتیک می‌باشد و یک خبرنگار ابزارهای دیگری برای مذمت و حتا کوبیدن یک مقام دارد. اما نمی‌توان نفس قضیه را از نظر دور داشت.  البته که نمی‌توان این مساله را تعمیم داد و گفت همه‌ عراقی‌ها به امریکا و جورج بوش و سیاست‌هایش این‌قدر بدبین هستند، اما به‌هر صورت این بخشی از واقعیت‌های جامعه‌ عراق و نگاه‌ آن‌ها به بوش را به نمایش می‌گذارد. بعد از سقوط صدام، باشندگان عراق همین کار را با مجسمه‌ی او کردند و شدیدترین درجه‌ای از نفرت شان نسبت به این دیکتاتور را به نمایش گذاشتند.
 جورج بوش، رییس جمهوری است که با تندروی‌هایش نه تنها در امریکا، بلکه در خارج از آن کشور نیز محبوبیت خود را از دست داده است.
البته مشکلاتی که حمله‌ی امریکا در عراق خلق کرد و باعث تنفر مردم آن کشور شد، به مراتب کم‌تر از مشکلاتی است که در افغانستان وجود دارد. در عراق مالکی توانست در میان حلقه‌های محلی نفوذ کرده و آنان را به حمایت از دولت وادارد. هم‌چنان این امر باعث شد که عراقی‌ها خود بتوانند تا حد زیادی کنترول کشور شان را به دست بگیرند و از این طریق دلایل حضور نیروهای خارجی در این کشور را کاهش دهند و بعد به خروج نیروهای خارجی از خاک آن کشور تاکید کنند. با این‌همه، دیده می‌شود که نگاه مردم عراق به امریکا، و خصوصا به جورج بوش به عنوان تصمیم‌گیرنده‌ی اصلی حملات بر عراق،‌ آن‌قدر با نفرت و انزجار همراه‌است که شاید بتوان آن‌را با نفرت از صدام تشبیه کرد. اما بخت دولت عراق در این است که نارضایتی مردم عراق از نیروهای خارجی، مبیین نارضایتی آنان از دولت عراق نمی‌باشد. این البته ابتکار مالکی است که توانست حساب دولت‌اش را از نیروهای حامی خارجی‌اش جدا کند و دولت را مردمی بسازد و حتا از طریق سهیم‌ساختن آنان در قدرت و تصمیم‌گیری، دخالت کشورهای همسایه را نیز کاهش دهد.
این مساله برای رییس جمهور کرزی بسیار تکان‌دهنده است. علاوه بر این که مردم افغانستان نمی‌توانند کرزی را بدون جورج بوش بشناسند و در مورد اش قضاوت کنند، بوش و کرزی به دو دلیل متفاوت، با وضعیت مشابه روبه‌رواند.
نخست این‌که، بوش حامی اصلی رییس جمهور کرزی در افغانستان بوده است. انتقاد در مورد استراتژی‌های نظامی و جنگی رییس جمهور بوش، نمی‌تواند متوجه رییس جمهور کرزی نباشد. برعکس، نارضایتی از وضعیت افغانستان و دولت کرزی، بالقوه، هم در داخل و هم در خارج از افغانستان، باعث انتقادهای بر جورج بوش و دستگاه‌ حکومتی‌اش شده است.
از جانب دیگر، جورج بوش به دلیل تندروی‌ها و سیاست‌های تهاجمی‌اش و این‌که خود را با وسایل نظامی و کاملا غیردموکراتیک مسوول گسترش دموکراسی در جهان می‌داند، محبوبیت‌های خود را از دست داده و به یک سیاست‌مدار جسور و جنگ‌طلب شهره شده است. این‌ خود یکی از دلایل پیروزی اوباما، که از سیاست‌های جنگی بوش انتقاد و از دیپلوماسی و استراتژی جدید حمایت می‌کرد، نیز بوده است.
رییس جمهور کرزی نیز با وضعیت مشابه روبه‌رو است،‌ اما به دلایل کاملا متفاوت. رییس جمهور کرزی نیز محبوبیت خود را هم در داخل افغانستان و هم در سطح بین‌الملل از دست داده است. اما دلیل این مساله،‌ بی‌کارگی دستگاه حکومتی، فساد اداری، عدم قاطعیت، عدم جدیت و بی‌مدیریتی وی، نه جسارت و جدیت و تندروی‌اش، می‌باشد. نیاز نیست حتما فردی پیدا شود و با بوت‌هایش رییس جمهور کرزی را نشانه گیرد. وقتی که مردم حسرت زمان طالبان را می‌خورند، کسانی که هیچ‌گونه رحمی به مردم و نیمی از پیکر جامعه نداشتند و هیچ‌گونه توجیهی نمی‌توان برای اعمال شان یافت، نمی‌توان به شدت تنفر مردم از وضعیت و به تبع آن از آقای کرزی و جورج بوش تردید داشت.
سیاست‌مداران با تجربه، امروزی عمل می‌کنند و ابتکار دارند، اما هرگز تجارب دیگر کشورها و تاریخ را نادیده نمی‌گیرند. در تاریخ افغانستان نیز می‌توان خشم یک فرد عادی در مقابل مقام‌ها را، تا حدی که دست به قتل یک مقام بزند و خود نیز به عمل‌اش بدون هیچ‌گونه هراسی اعتراف نماید، مشاهده کرد. نادیده انگاشتن افکار عمومی، به مثابه‌ی قربانی دادن سیاسی‌است که رهبران بی‌تجربه و آن‌هایی که از سر غرور مردم را به‌ هیچ می‌انگارند، بیشتر از همه دچار آن می‌شوند. هرچند رییس جمهور کرزی در این اواخر همواره تلاش کرده است با انتقاد از نیروهای خارجی و کشورهای غربی و همسایه، نوعی خط فاصلی میان دولت و کشورهای دیگر به وجود بیاورد، اما این روش، به این شکل‌اش که هر عامی‌ای بی‌سواد می‌داند ناشی از چال و نیرنگ سیاسی و سیاست‌بازی‌های رییس جمهور است، نه از روی دل‌سوزی به مردم، نمی‌تواند کرزی را از حامیان غربی‌اش در نزد افکار عمومی جدا نماید و بر اساس آن، انتقادها را فقط متوجه خارجی‌ها نمایند و دولت کرزی را بری از کاستی‌ها و بدبختی‌های به‌وجود آمده ببینند. بنابراین، وضعیتی که بر بوش در عراق اتفاق افتاد و حتا بدتر از آن، برای هر رییس جمهور نامحبوبی، خصوصا که سطح نارضایتی‌ها مانند افغانستان بسیار بالا باشد، از انتظار به دور نیست. تازه‌ این که با بوت هدف قرارگرفتن در یک‌ جلسه‌ی رسمی و مانند آن، به مراتب کشنده‌تر از استفاده از سلاح‌های کشنده، برای یک رییس جمهور می‌باشد.

دکمه بازگشت به بالا