ریالیسم در سیاست

«ریالیسم» معمولا به معنای داشتن درک صحیحی از خصایص رویدادها یا امور واقع یا اشخاص است بدون این که توسط احساساتی از قبیل بیم یا امید یا عشق یا نفرت، یا تمایل به آرمانی سازی یا کم بها سازی یا چیز دیگری که مانع مشاهده دقیق شود و حاصل نوعی فشار احساسی باشد مخدوش گردد. این مفهوم معنای دیگر و هولناک تری دارد هنگامی که مردم معمولا به منظور توجیه تصمیمی پست یا خشن، اعلام می کنند که («با عرض تاسف») ریالیست هستند.

این معنای نامطبوع کلمه به احتمال زیاد از هگل و پیروان او نشات می گیرد، هم محافظه کار و هم رادیکال، کسانی که علاقه داشتند بصیرت استوار خود از «واقعیت» را – ویرانی و نابودی بی رحمانه ای که به علت تصادم «اجتناب ناپذیر» نیروهای عینی که تاریخ بشر را می سازند حادث می شود- در تقابل با طفره های بزدلانه از واقعیت که توسط افراد ضعیف، کور و ابله انجام می شد قرار دهند، کسانی که از «واقعیت» می گریختند تا در بهشت ابلهان بزیند. در نسخه های افراطی تر این کیش آلمانی، از یک سو، موجودات بیچاره ای قرار داشتند که خودشان را با این فکر که همیشه صلح، خوشبختی و پیشرفت بر قرار خواهد بود و این که اشکال کوته فکرانه زندگی آنها تا ابد ادامه خواهد داشت، فریفته بودند. در حالی که، در واقع، تحول تاریخی هولناکی در انتظارشان بود، و آنها و همزیستان شان محکوم به خشن ترین نابودی ها بودند. در طرف دیگر«ریالیست ها» قرار داشتند، کسانی که حقیقت دهشتناک اما عظیم را رصد کرده بودند، و فهمیده بودند که جنبه های سبعیانه هستی دارای اهمیت بیشتری هستند و به ذات فرآیند تاریخی نزدیکی بیشتری دارند، و قرار نیست که توسط عقلانی سازی عاجزانه انسان هایی که از روبه رو شدن با حقیقت طفره می روند، پوشیده گردند.
این ایده که آنچه ظالمانه و نامطبوع است بیشتر از نقطه مقابل آن حقیقی یا «واقعی» است، شکلی از بدبینی کنایه آمیز است که درست به اندازه انسان گرایی خوشبینانه عصر عقل گرایی، رمانتیک و فاقد بنیاد محکمی از مشاهدات تجربی می باشد. و جنبش های سیاسی عظیمی که از هر کدام منشعب می شود — فاشیسم و کمونیسم (به رغم تظاهر های دومی به روشی «عینی» علمی) — در کلیت شان در زمینه ثابت کردن مدعاهای شان مبنی بر تفسیر و اصلاح موفق تر امور واقع، نسبت به اظهار نظرهای غیر عام و غیر نظام مند، شکست خورده اند.
اما بارقه ای از حقیقت در این عقیده «ناگوار» وجود دارد. که مبتنی است بر انکار نظریات خوشبینانه قرن هیجدهم، یعنی زمانی که بسیاری از اندیشمندان با هوش و مشتاق متقاعد شده بودند که رذایل، بلاهت و بدبختی های بشریت در نادانی و کند ذهنی او ریشه دارند؛ این که زندگی انسانها به مانند اجسام طبیعی تابع رفتاری منظم است که می توان آن را تحت قوانین منظم کرد؛ و این که این قوانین را به لحاظ نظری می توان همان قدر دقیق و فراگیر ساخت که نیوتن و همراهان اش در طبیعت بی جان پیروزمندانه به چنین عملی دست یازیده بودند. بعد از همه این ها، ادعا می شد که امیال انسان ها را نیز می توان به مانند فرآیندهایی که بر زندگی مالیکول ها و گیاهان حاکم است آشکار ساخت. حال می توان آنها را از طریق ابزاری که بالاخره در اختیار انسان قرار گرفته است، در مقیاسی بسیار وسیعتر، با موانعی بسیار کمتر از آنچه بلاهت، نادانی و اشتباهات گذشته امکان پذیر ساخته بودند ارضا کرد. کشورداری درست به مانند کشاورزی و مهندسی یک علم است؛ که روش های خاص خودش را براساس مطالعه عقلانی طبیعت انسان داراست، ثمره مشاهده، منطق و آزمایش. این علم چیزی پر رمز و راز نبود ؛ می شد آن را آموخت، به دیگران آموزش داد، توسط متخصصین به کارش بست، آن را به میزان نامحدودی به منظور منفعت پاینده بشریت، بهبود و گسترش بخشید.
این دکترین خوشبینانه (و به خاطر جبرگرایانه بودن اش، به نوعی متناقض) را ادعاهای مخالفان اش – الهی دانان، مرتجعین سیاسی، رمانتیک های ضد عقل گرا – کمتر از اعتبار انداخت تا شکست انقلاب فرانسه که به نوعی پرستیژ فلاسفه روشنگری را از میان برد، به همان اندازه که انقلاب روسیه و فرزند نامشروع اش یعنی فاشیسم، آمال لیبرال های ویکتوریایی را بر باد داد. با این حال، این عقیده که تاریخ از قوانینی پیروی می کند، این که کنش های انسان ها محاسبه پذیر است، عقده ای دیرپاست و تا قرن نوزدهم ایستادگی کرد. نگره مکانیستی قرن هجدهم توسط حامیان نگره های جدید «ارگانیک» و «زندگی گرا» برشکسته اعلام شد، کسانی که پس از متهم کردن پیشینیان شان به ساده سازی خام و نپخته، این ایده را که تاریخ دارای الگو است مشترکا پذیرفتند.
به گفته ی این نظریه پردازان «ارگانیست» جدید، آن چیزی که قرن هجدهم متوجه آن نشده بود، این بود که درست بر خلاف ماده بیجان [طبیعت]، قوانینی که عرصه ی زندگی انسانی را قبضه کرده بودند قوانینی خاص و یکتا بودند؛ فرا چنگ آوردن آنها فقط برای کسانی میسر بود که نه تنها اصول محاسبه محض یا حرکت اجسام در فضا، بلکه «تحول» و «رشد» را نیز درک می کردند؛ اصولی که تحلیل «کل هایی» مثل ارگانیسم انسان یا واحدهای اجتماعی – جوامع، دولتها، کلیساها، یا زبان ها، نظام های قانونی، مذاهب، نظام های اندیشه – اجزای سازنده و «تجزیه ناپذیر» آنها را از رده خارج کردند، از آنجایی که ارتباطات، الگوها و ساختارهایی که این کل ها را به هم می پیوست و خصوصیت یکتای هر کدام را باز می نمایاند، امری نامحسوس و غیر قابل توضیح بود. با این اصلاح ضروری برنامه سابق را می شد [دوباره] بنا کرد : متخصصین فرآیند های «انداموار» می توانستند به دستکاری – پیش بینی یا توصیف – رفتار انسان ها بپردازند، درست همان گونه که دانشمندان با ماده بی جان چنین می کردند. علم جدید «زیست شناسانه» بشریت، چه در شکل متافیزیکال و هگلی اش و چه در شکل تحولی- داروینی اش، تدوین شدنی،قابل ابلاغ و یادگرفتنی بود. کنت و بعد از او اسپنسر سعی کردند آن را به یک نظام شفاف و دگماتیک تقلیل دهند. کیهان شناسی های سترگ اشپنگلر و تویین حد اعلای غیر شفاف این سنت را نمایندگی می کنند. کارل مارکس، کسی که این گزاره را که اگر تاریخ یک علم است می بایست با تکرارهای «گریزناپذیر» همراه باشد، جدی گرفته بود، نظریه رقیب و پرثمرتری را به بار آورد.
اما همچنان و مثل همیشه چیزی لنگ می زد. وقایع هرگز آن شکلی را که متخصصین به آن باور داشتند و پیشبینی می کردند به خود نگرفتند. مسلما انقلاب فرانسه آن نتایجی را که عاملین آن در سر داشتند به بار نیاورد. به آنها -آنهایی که زنده مانده بودند – گفته شده بود که علت شکست آزمایش شان این بود که در محاسبه آینده عواملی اساسی را نادیده گرفته اند – برای مثال عوامل اقتصادی و اجتماعی – و بیش از حد معمول و اختصاصا بر روی عامل سیاسی تمرکز کرده بودند. اما اخطار نشنیده گرفته نشد. تا سال ۱۸۴۸ آگاهی از واقعیات اجتماعی و اقتصادی امری فراگیر بود؛ کسی نمی توانست انقلابیون جدید را به نادیده گرفتن شان متهم کند؛ با این حال وقایع و اتفاقات آن سال کبیر امیدها و نقشه های فراهم آورندگان اش را برآورده نساخت. به آنها هم، به نوبه ی خود، توسط جدیدترین تحلیل تاریخی گفته شد که یک عامل اساسی را به حساب نیاورده اند – شاید محوری ترین عنصر تاریخ انسان ها را – تضاد میان «طبقات» اجتماعی. اما بعد از انقلاب روسیه که در ۱۹۱۷ با توجه اکید به این دکترین اتفاق افتاد، نتایجی به بار آورد که با آرمانشهرهای خام لنین و کمونیست های آلمانی تفاوت فاحشی داشت؛ زنجیره ۱۷۹۳ و ۱۸۴۸ خودش را تکرار کرد. آیا ممکن است چیزی نادرست در این نظریه ها موجود باشد که با سرسختی مانع از عملی شدن شان می گردد؟ بعضی کم کم مظنون شدند که ما با چیزی روبه روییم که ترمیم و تدوین صرف نظریات نمی تواند از پسش بر آید – چیزی که شاید نشان دهد که کاربست صرف نظریات توسعه تاریخی محکوم به شکست است – این که آن معنای تحقیرآمیزی که در کاربرد عمومی و عوامانه کلماتی مثل «دکترین گرا» و «نظریه پرداز» در سیاست وجود دارد، تاریک اندیشی محض نیست، بلکه در احساسی بجا مبنی بر رخ دادن اشتباهات ریشه دارد، این که چیزی [در درون این نظریه ها] جا نمی شود.
من قصد ندارم اهمیت اندیشه ها را انکار کنم. درست بر خلاف این، به جز در حالتی که کسی تحت تاثیر تبینی ساده سازانه و تقلیل گرا از امور انسانی باشد، روان شناسانه یا انسان شناسانه یا زیست شناسانه، یا اقتصادی (یا عقیده ای متافیزیکی که در آن به شکلی پیشینی و ضروری همه چیز مرتب شده باشد) ، مسلم است که بعضی اوقات شرایطی پیش می آید که در آن گروهی از انسان ها که تحت تاثیر باورهای افراطی و مشتاقانه، در شرایط مساعدی (گوناگون تر از آنند که بشود مشخص شان کرد)، می توانند تغییرات عظیمی را به بار بیاورند. این تمایل وجود دارد که این تغییرات را در نگاهی بازنگرانه اجتناب ناپذیر فرض کنیم؛ اما خیلی کم به این موضوع اشاره می شود که این تغییرات به ندرت با نیات عاملین شان مطابقت می کنند یا حتا به ندرت بخش قابل توجهی از باورهای آنها را در بر می گیرند.
به نظر می رسد که این امر نیازمند تبیین باشد. تلاش های قبلی یا مبتنی بر این بودند که انقلابیون شرایط را درست درک نکرده اند یا این که عاملی را مورد ملاحظه قرار نداده اند. تمامی این ها مبتنی بر این بودند که اگر وضعیت مذکور درست تفسیر شود و تمامی عوامل مربوطه در نظر گرفته شوند، کلید مشکل قابل دستیابی خواهد بود و شرایط انسان توسط افرادی که به اندازه کافی قوی و دانا هستند دگرگون خواهد شد. و همچنان این کاملا روشن به نظر می رسد که سیاستمداران و اصلاح طلبان موفق نتایج خود را بر پایه وسایل متفاوتی به دست آورده اند، و  این که نظریه هایی که درباب چگونگی ایجاد تغییر در جامعه صحبت می کنند به ندرت با عمل مطابقت می کنند.
روبسپیر، جوزف دوم اتریش، لنین به طور کلی در ترجمان اندیشه های خود به واقعیت موفق نبودند. بیسمارک، لینکلن، لوید جرج، روزولت در کل موفق بودند. اتریش ۱۷۹۰، فرانسه ۱۷۹۴، روسیه ۱۹۲۰ با رویاهای مصلحان شان مطابقت نداشتند. آلمان، انگلیس، امریکا در ادوار مربوطه، تقریبا فاصله ای با آنچه دولتمردان عمل گراترشان برایش تلاش کرده بودند نداشتند. شاید گفته شود که این ها کمتر جاه طلب بوده اند و آنچه می خواسته اند با واقعیت موجود فاصله زیادی نداشته است. اما این اشتباه است. تفاوت هایی که توسط بیسمارک و روزولت انجام شد، وسعت بسیار بالایی داشت و زندگی بشریت را به شکل رادیکالی تحت تاثیر قرار داد. مفهومی وجود دارد که به ندرت حتا توسط متعصب ترین تاریخ نگاران انکار شده است، که بر پایه آن تفاوت میان دولتمرد عملگرا و آرمانشهرگرا در این است که اولی ذات مواد انسانی که با آن روبه رو است را «می فهمد» و دومی از فهم آن عاجز است. در ماهیت این «فهمیدن» است که محور اصلی مشکل خود را نشان می دهد. جوزف دوم، روبسپیر، لنین از هیچ تلاشی برای فهمیدن ماهیت وضعیتی که با آن درگیر بودند مضایقه نکردند. آنها خواندند، مطالعه کردند، بحث و تامل کردند. ممکن است که هرکدام به یک جنبه بیشتر از جنبه های دیگر توجه کرده باشند، اما از نقطه نظر کسانی که تاریخ را در اصل یک علم می دانند، و باور دارند که مفید ترین نتایج درست به مانند علوم طبیعی به وسیله ترکیبی از استقرا و استنتاج به دست می آید، این مردان شیوه درستی را پی گرفته بودند:  آنها تمام یا تقریبا تمام آنچه به لحاظ انسانی ممکن بود، برای فهم شرایط زمان خود به کار بردند، تا راه حل صحیح را بیابند؛ و هنگامی که به دست اش آوردند آن را اراده مندانه در راستای هدفی مشخص و واحد به کار بستند. با این همه آنها آشکارا در دست یابی به آنچه قصدش را داشتند شکست خوردند. آنها فقط در واژگون سازی ابدی و خشونت بار نظمی که با آن مواجه بودند موفق شدند، و وضعیتی را ایجاد کردند که نه خودشان و نه دشمنان شان انتظار آن را نداشتند. بیسمارک، لینکلن، روزولت بهتر از این عمل کردند، و نتایجی که به دست آوردند اگر چه برای دشمنان شان نا مطبوع و غیر قابل پیشبینی بود، اما به میزان زیادی با آرزوهای حامیانشان هماهنگی داشت.
این مساله در درجه ی اول به قضاوت ارزشی ربطی ندارد. من فقط می خواهم بگویم که گروه اول در بدست آوردن آنچه آرزویش را داشت نا موفق بود، در حالی که گروه دوم در این زمینه موفق تر بود. بیسمارک لطمات بسیار بیشتری را نسبت به جوزف دوم ایجاد کرد، اما با این حال معقول است که نسبت به کیفیاتی که بیسمارک شریر ولی «ریالیست» را نسبت به آن امپراطور آرمانخواه موفق تر ساخت، بیشتر اعتماد داشته باشیم. اگر عقلانی بودن به معنای این است که با روش هایی به سراغ ماده برویم که نتایج حاصل از آن همانی است که آزمایشگر می خواهد، در این معنا عقل گرایان رسمی و مشهور نامعقولانه رفتار کرده اند؛ در همین حال مردانی که بر اساس «شهود» عمل کردند (که البته در این مورد نام اشتباهی است) در انجام خواسته های شان موفق تر بوده اند. من قصد ندارم که تفاوت های این دو مدل متباین را بر شمارم، بلکه فقط می خواهم به برجسته ترین تفاوت شان اشاره کنم. و آن در این واقعیت ریشه دارد که دولتمردان موفق به مانند هنرمندانی عمل می کنند که قالب خودشان را می فهمند. آنها مسیرهای انتخابی و اجتنابی خودشان را بر پایه ای انتخاب می کنند که توضیح شفاف آن براساس اصطلاحات نظری ممکن نیست. نه تنها آنها، بلکه تاریخ نگاران و روان شناسان و تحلیل گران سیاسی که می خواهند رفتار آنها را توضیح بدهند نیز مجبور می شوند به اصطلاحاتی مثل «تخیل»، «نبوغ سیاسی»، «حس تاریخی»، «قضاوت لغزش ناپذیر»، متوسل شوند که در رساله های علمی جایی ندارند. هنگامی که بیسمارک جنگ اش را بر علیه فرانسه آغاز کرد، یا لینکلن بر علیه جنوب، یا روزولت بر علیه «بوربون» های اقتصادی، برای شان بسیار دشوار بود که اعلام کنند از کدام گزاره های عام عمل شان را استنتاج کرده اند، یعنی مشخص کنند که این همان لحظه و این ها همان وسایلی هستند که برای آن عملیات خاص مناسب اند، همان طور که در علوم می بینیم. دشوار به این معنا که مثلا یک پیکر تراش برایش دشوار است که توضیح دهد چرا این کار و نه آن کار را با موادی که قالب ریزی می کند، انجام می دهد. با این وجود در این جا صحبت از نوعی شهود مرموز یا نوعی روش غیر تجربی برای حدس زدن ذات واقعیت در کار نیست. قضاوت، مهارت، حس زمانبندی، درک رابطه وسایل و نتایج به عوامل تجربی بستگی دارد، عواملی مثل تجربه کردن، مشاهده، و بالاتر از همه «حس واقعیت»، که به معنای ایجاد نوعی پیوستگی نیمه آگاهانه در میان تعداد وسیعی از عناصر به ظاهر ناچیز است، به وضعی که در میان آنها نوعی الگو به وجود آورد که بتواند عمل درست را به ما «تلقین» و یا پیشنهاد کند. چنین عملی مطمینا شکلی از بداهه پردازی است، منتها فقط در خاکی شکوفا می شود که با تجربه و نوعی حساسیت استثنایی به آنچه در فلان وضعیت ذی ربط است غنی شده باشد. استعداد و موهبتی که بدون آن نه هنرمندان و نه دانشمندان توانایی رسیدن به نتایج اصیل را ندارند. به نظر می رسد که این استعداد، با ایمان ما به برتری مطلق یک مدل سازگار نباشد، که هنگامی که به جامه ی نوعی ایدیولوژی متعصبانه در می آید، توانایی اصیل ما را برای واکنش صحیح به ادراک مان مخدوش می سازد. در عالم نظر شاید هیچ دلیلی موجود نباشد که چرا انسان نباید در درجه اول با شکیبایی، تمامی واقعیات مربوطه را محاسبه کند، و بعد از آن از طریق روش های علمی قابل اطمینان – ترکیبی متعارف از مشاهده، آزمایش، قیاس، استنتاج، استقرا و بقیه روش ها – فرضیه ای بسازد که او را قادر سازد تمامی آلترناتیوهای ممکن و پیامدهای آنها را محاسبه کند. در عالم نظر شاید این گونه باشد. در عمل، امور واقع بسیار زیاد، مختصر، پیچیده و بسیار جزیی هستند، و سلاحهای نظری که در اختیار ما قرار دارند بسیار انتزاعی هستند، مدل ها از این ها بسیار دورند و فقط به درد شرایطی می خورند که به شکلی غیر عادی ساده باشند.

 

 به ما گفته می شود لیوناردو نتایج خودش را از طریق اندازه گیری دقیق بدست آورد، اما همه ما می دانیم که وی آنها را از طریق ترکیب استعدادها و موهبت های گوناگونی به دست آورده است. به همین نحو، ممکن است سیاستمدارانی باشند که به یک نظریه آهنین متکی باشند، به نقشه ای دقیق که بر مبنای دکترین های اقتصادی و سیاسی تعبیه شده است، اما اگر موفق باشند، در واقع نتایج خود را بر اساس کیفیت های بسیار متفاوتی که در وجودشان نهفته است به دست آورده اند.
این بهانه ای برای تاریک اندیشی، اتکا به حکمت گذشتگان مان، ندای اجدادمان و یا الهام درونی نیست. مناطقی در زندگی اجتماعی وجود دارند که نظریات علمی را می توان به راحتی در آنها به کار بست، در چنین جاهایی ترجیح چرتکه انداختن و باورهای مبهم «حس مشترک» به دانش نظام مند نمونه بارز نادانی و رخوت – و برخی اوقات ایجاد نقابی برای خرافات و تنبلی – است. اما همچنین حوزه هایی وجود دارند که در آن یک باغبان نسبت به یک گیاه شناس آشکارا نتایج بهتری را کسب می کند؛ و تفکیک این حوزه ها از یکدیگر اولین نشانه ی حس واقعیت است. آن چیزی که اندیشمندان اجتماعی قرن هجده و قرون بعدی را آرمانگرا، مصنوعی و پرت جلوه می دهد، دقیقا چنین خلطی است؛ که البته به شکلی بسیار تیره و مبهم احساس شده بود ولی به ندرت صورت بندی می شد، به این خاطر که کسانی که درگیر صورتبندی این تفکیک شده بودند خودشان مشتاقانه به این ایده که روش های علمی می باید به تمام حوزه های حیات گسترش یابد تعهد داشتند، و انکار ربط آن به حوزه های مشخصی را به معنای خیانت به نور می دانستند.
با این حال، این یک اشتباه است. هنگامی که یک سیاستمدار (یا حتا تاریخ نگاری که به دنبال تبیین کنش انسانی به جای نفوذ در آن است) متهم به دکترین گرایی می شود، این اتهامی درست به نظر می رسد. هیچ دانشمندی را نمی توان به دکترین گرایی متهم کرد؛ به این خاطر که دانشمند بودن به معنای دکترین داشتن است. این نشان دهنده ی درک غریزی کاربران زبان عام و مشترک ما از این واقعیت است که هر شغل و پیشه ای مقولات متفاوتی را می طلبد، و تلاش برای به کار بستن مدل هایی که در یک حوزه کار می کنند، به حوزه های دیگر (جایی که روش های متفاوتی مورد نیاز است) در نهایت شکلی از عدم عقلانیت می باشد. چیزی که بعضی تاریک اندیشی عقل گرایانه نامیده اند : اصرار کردن، بدون هیچ مدرکی، بدون تلاش برای دیدن، بر این که یک کلید جهان شمول وجود دارد، بر این که آنچه در اینجا به کاربسته می شود ضرورتا باید آن جا نیز به کار بسته شود، بر این که آنچه در یک حوزه نماینده پیشرفت، شناخت و نور است، می بایست در تمام حوزه های دیگر هم نقشی مشابه داشته باشد. به این خاطر که سیستمی موزون از قوانین علی – یا یک چهارچوب متناظر- در دنیای بیجان، زیست شناسی، حیوان شناسی و یا ژنتیک به خوبی کار می کند، نتیجه نمی شود که در حوزه تاریخ اجتماعی نیز همان کارایی را داشته باشد.
بیشتر نظریه پردازان اجتماعی قرن ۱۹ و ۲۰ با این فرض طبیعت گرایانه آغاز کردند که انسان ها به لحاظ علی تعین یافته، به لحاظ فردی ضعیف و بالقوه عقلانی هستند؛ این که رشد دانش به آرامی وابستگی آنها را به چهارچوبی از عوامل علی قابل شناسایی آشکار خواهد ساخت و بقیه چیزها توهم و خود بزرگ بینی خواهند بود. این نظریه ناراحت کننده هیچ بنیادی در مشاهده یا تجربه رفتار انسانی یا تجربه اجتماعی، یا هر روش تجربی دیگر به جز قیاسی مبهم با دنیای طبیعت ندارد. موفق ترین دولت مردان تاریخ معمولا، چه آگاهانه و چه نا آگاهانه، به نقطه ی مقابل این نظر التزام داشته اند: این که افراد بعضی اوقات قوی بوده اند، به میزان زیادی نادان اند، و در درون محدودیت هایی، آزاد هستند. تا زمانی که فرض های مخالف، به نام علم، عقل و مشاهده بی طرفانه طبیعت، توسط کسانی که به اصلاحات رادیکال در جامعه انسانی معتقدند مطرح شود، بشریت همچنان به نظریات و مجردات پیشکش خواهد شد. صورتی از بت پرستی – و قربانی کردن انسان – خونسردانه و ویرانگرانه تر از تمامی بلاهت های قابل درک نسل های گذشته، و چیزی که نسل های آینده به خاطر آن، با ناباوری و غضب، به درستی دوران ما را لعن خواهند کرد.

دکمه بازگشت به بالا