روزنامه فروش

«کا کا جان روز نامه بخرین! اینه مجله هم دارم، عکس های مقبولی دارد! می خری؟ دختر خاله فقط بیست افغانی قیمت اش اس! ببین گپای خوبی را نوشته کده!»
دخترک خرد سالی که در هوای سرد صبح زمستانی، خودش را در میان جمپر چرکین و فرسوده ای پیچانیده و نسخه های از روز نامه ها و مجله های تازه به نشر رسیده را روی دست اش گرفته و در فرصتی که راه بندان سرک چارراه صدارت برایش پیش آورده بود، سرش را داخل شیشه های موتر نموده و سر نشینان اش را به خرید روزنامه و مجله دعوت می کند.
او خودش را حسنیه و باشنده ده افغانان معرفی می کند. حسنیه هفت ساله است و به گفته ی خودش دو خواهر خرد تر از خود در خانه دارد. پدرش را کارگر ساختمانی معرفی نموده و مادرش را مریض حال می گوید.
وقتی می خواهم بیشتر وارد کار و برنامه های روز مره اش شوم، از من قول می گیرد تا راز کا رو بارش را با بچه ها و دختران دیگری که همزمان با حسنیه ی کوچک، مصروف فروش روزنامه و مجله بودند، فاش ننموده و چیزی به آن ها نگویم.
دلهره و حراس حسنیه از افشای راز کار وبارش، بیشتر در این است که او مرکزی را می شناسد که با قرارداد بهتر و مناسب تری روزنامه ها و مجله ها را در اختیارش قرار می دهد. حسنیه دوست ندارد بچه ها و دختران کوچک  دیگری از این مرکز خبر شده و شانس سود بیشتر را از او بگیرند.
او از فروش هر مجله پنج تا ده افغانی و از هر شماره ی روزنامه تا دو افغانی سود می برد. حسنیه تمام در آمد کار یک روزه اش از ده تا پنجا افغانی گفته و مجبور است تا آخرین ساعات عصر هر روز راه رفته و مردم را دعوت به خرید روزنامه نماید.
حسنیه تنها وقتی می تواند کمی استراحت نموده و در آفتاب یکی از ساختمان های کنار سرک بی ایستد، که راه بندان موتر ها تمام شده و فرصتی برای ایستادن آن ها به وجود نیاید. این تنها فرصتی است برای تمام سوداگران کوچکی که بیرون از لحظه های رقابت سخت سوداگری، صمیمانه در کنار یکدیگر می نشینند و با شادی کودکانه ی خویش بگو و بخندی دارند.
ولی این را نیز نباید فراموش نمود که تمام سوداگران کوچک این جا نمی توانند هر روز خوشی و شادی خویش را داشته باشند. زیرا تنها کسانی می توانند بیشتر خوش باشند که تا این ساعت از روز چیزی را فروخته و کمی کمایی نموده باشند.
حسنیه کوچک امروز از کسانی است که با اندوه خیلی عمیقی در گوشه ی دور تر از دیگران خودش را حریص گرما نشان داده و در برابر آفتاب ایستاده است.
درآمد او تا این ساعت فقط پنج افغانی بوده و بیم آن را دارد که با دست خالی و تنها با این مبلغ ناچیز به خانه برگردد.
او می گوید: «تا حالا فقط پنج افغانی فایده کرده ام. یک شماره از مجله کلید را فروخته ام که پنج افغانی دارد. به مادرم قول داده بودم که وقتی شام به خانه بر می گردم برایش پنجا افغانی خواهم داد تا پول نسخه دوایش کامل شود، ولی اگر کسی چیزی نخرد، نمی توانم پولی را که وعده نموده بودم برایش بدهم».
این دختر کوچک دلیل اصلی کارش را پیدا نمودن پول برای دوای مادرش می گوید و باور دارد اگر کار نکند وضع مادرش که دو سال تمام در بستر مریضی خوابیده و درد کمر دارد بدتر خواهد شد.
به گفته ی او پدرش تنها پولی را می تواند به دست آورد که برای نان خوردن و کرایه خانه کافی است. بنا بر این او باید کار کند تا پول تداوی مادرش را پیدا نماید.

دکمه بازگشت به بالا