دوگانگی ساختاری- فرهنگی و بحران آزادی بیان

«من مخالف گفته های شما هستم؛ اما از حق تان برای بیان گفته های مزبور، تا سرحد مرگ، دفاع خواهم کرد.»
این سخن منسوب به ولتر، فیلسوف معروف فرانسوی است که با اندک تفاوت ها در جا های گوناگون نقل شده است. قرن بیستم پر بود از نقض نظام مند آزادی بیان، چیزی که در قرن بیست و یکم نیز به صورت نظام مند تداوم می یابد. تفاوت در این است که در قرن بیستم، بیشتر دو نظام توتالیتر، فاشیسم و کمونیسم و دیکتاتوران جهان سومی، به این عمل دست می زدند اما در قرن بیست و یکم بیشتر دیکتاتوران جهان سومی، به ویژه دیکتاتوران کشور های اسلامی، کشور های افریقایی و نهاد های برون از دولت به این کار ادامه می دهند. تدوام نقض آزادی مایه ای شگفتی نیست؛ چرا که در جهان ما و کشور ما ساختار های پیچیده و ارزش های نیرومندی وجود دارند، که نه تنها چنین نقضی را ممکن می سازند، بلکه آن را توجیه و تقویت می کنند.

در موضوع نقض آزادی بیان به مثابه ی اصل گوهرین حقوق بشر، نوعی از همدستی و همگرایی وجود دارد. همدستی میان راستگرایان مذهبی، قبیله گرایان و چپ گرایان «دموکرات» . این همگرایی، مانند بسیاری از همگرایی های دیگر بیان پارادوکس غم انگیزی است که این جامعه پر از گسست سیاسی و فرهنگی، به آن مبتلا می باشد.
هیچ از خود پرسیده اید که چرا موتر های لاری و یا تاکسی در افغانستان و همچنین موتر های وزیران، والیان و ثروتمندان کشور ما با پوپک و قالین های دستباف و یا ماشین باف مفروش و مزین می شوند؟ در حالی که هر تکنیسین کودک اروپایی و جاپانی می داند، که این کار غیرلازم و نازیباست. هر طراحی که سال ها بر استتیک ماشین کار کرده است، می داند که این کار، دیزاین موتر را ناموزن می سازد و یک نوع دوگانگی همراه با عدم هارمونی ایجاد می کند، عدم هارمونی ای که فاقد هر نوع زیبایی است. هر تکنیسین می داند که چنین کار هایی وزن موتر را بالا می برد و موجب ناموزونی در سوخت ماشین و در نهایت آلودگی محیط زیست و موجب عمر کوتاه ماشین می شود. اما انسان سرگردان میان دوران پیش از ماشین، دوران شتر سواری، و دوران الکترونیک، آن تحول ذهنی را که گام به گام، انسان پس از انقلاب صنعتی و انقلاب الکترونیک از سرگذشتانده و تا حدودی زیادی به ریزه کاری های فرهنگ استفاده از ماشین رسیده است، دست نیافته است. همزیستی و همزمانی دوگانگی دو دوران، دو عصر و دو برداشت، با خود قدرت عجیبی را به یدک می کشد. یکی از جامعه شناسان اروپایی که مدت ها در عربستان سعودی کار کرده بود، به نویسنده این سطر ها روزی گفت:  «در گذشته ها شیوخ عرب، وقتی جمع می شدند، از تعداد شترهای شان یاد می کردند اما امروز از تعداد موتر های بنز و کادیلاک شان یاد می کنند. هر اندازه که تعداد موتر ها زیاد باشد، به همان اندازه پرستیژ و مقام شیخ در میان قبیله بالاتر است. به همین دلیل مواردی اتفاق می افتد که شیخی هفتاد، هشتاد موتر را یک جایی سفارش می دهد». چنین رفتار های دوپاره در بدوی ترین شکل آن، تا مرز وحشت آوری در افغانستان دیده می شود. چنین رفتار های دوگانه، تنها در برخورد با مسایل تکنیکی در کشور ما دیده نمی شود، بیشتر در قلمرو رفتار ها و جهان تفکر، مکتب رفتگان «چپ» و «راست» ما تبلور می یابند. به بیان دیگر فولکلور به فرهنگ اصلی ما ارتقا می یابد و بر جهان فلسفی ما  حاکم می شود.
هر انسانی که بخواهد در کشور ما از تعلق به نژاد و قبیله و یا تعصب مذهبی بگریزد، به گونه ی غم انگیزی، انسان منزوی است. چنین انسانی برای زنده ماندن به نیروی عجیبی نیاز دارد، اگر چه اندک انسان های این چنینی نیز یکی پی دیگری از پا می افتند و به سخن واصف باختری مانند «چراغ ها» در معرض باد  «زنده باد» می گویند.  
در این جا هدف نقد تحلیلگران، قبیله ای ها و ژورنالیستان استخباراتی نیست. هدف نقد جانبداران آزادی بیان است. نقد دواندیشی ها و کژخویی های است که درمان پذیر نمی نمایند. در این جا هدف آن نیست که باید ما به دفاع از آنانی بپردازیم که می خواهند با استفاده از آزادی بیان به نفی و نابودی آن بپردازند. هدف، بیشتر دفاع از اصل آزادی بیان است، دفاع از خود ارزش به مثابه ی یک حق طبیعی و سرمدی انسان است. اگر صاحبان و مدعیان حقیقت های جاویدانی با آزادی بیان سر ستیز دارند و گمان می کنند که این یک اصل، صرف لیبرالی است، این کار آن ها است؛ اما دموکرات ها که می دانند، این اصل لیبرالی ارزش مشترک همه ای دموکرات ها و به خصوص دموکرات های انتقادی و سوسیال دموکرات ها است. بارز ترین مرز تفاوت استالینست ها و مایویست ها با سوسیال دموکرات ها در همین جاست. روزالوکزامبورگ، بانوی اندیشمند سوسیال دموکرات، می گفت» آزادی، همیشه آزادی دیگر اندیشان است».  پذیرش جیره بندی شده آزادی، بیان معیوب درک انسان از آزادی است. تابو سازی مرزهاست برای دست نیافتن انسان به حقیقت و تقلیل آزادیخواهی است به ریتوال های روزمره که انسان ها نمی دانند چرا دست به چنین کاری می زنند. مانند کلاه و چرم دست یهودیان فوندامنتالیست که پای دیوار گردن می جنبانند و دوپارگان آنها نیز از وال ستریت بر می گردند و به تداوم همین ابتذال می پردازند و یا مانند آسیای بودایی ها که هر عابدی آن را می چرخاند، چرخشی که هیچ تولیدی ندارد و انسان نمی داند که سود و زیان این کار در کجاست؟
خرد گرایی و روشنگری، فرهنگ بازخواست و باز پرسی است و نگرش مبتنی بر خرد است به پدیده ها و نفی داعیه ای صاحب و واجد آخرین حقیقت، در کشف جامعه و طبیعت است. داشتن روح انتقادی دفاع از آزادی بیان است.
در کشور ما، رسانه های قومی و فوندامنتالیستی و ظاهرا دموکرات، مرز ها و تنگنا های خود شان را دارند. این ها به گونه ای یک طبقه عمل نمی کنند. به بیان دیگر به            مثابه ی یک گروه اجتماعی که دارای منافع مشترک باشند، عمل نمی کنند. تا حدود زیادی این امر طبعیی می نماید، چرا که منافع مشترک باید ناشی از عواید فروش آرا وافکار از طریق نوشته، تصویر و صدا و پخش آنها باشد، حال اگر چنین نباشد و روزی پردازان در رقابت با یکدیگر باشند، نمی توان منافع مشترک را با آرزو آفرید. اما در جایی که دست اندرکاران به دلیل موجودیت آزادی بیان منافع مشترک دارند، هرگاه آزادی بیان در معرض خطر قرار می گیرد، اهالی رسانه ها، سوای گرایش های «چپ» و «راست»، به دفاع از آزادی بیان می پردازند. عمدتا آزادی بیان نهایی ترین و با ارزش ترین اصلی است که به موجودیت آنها به مثابه ی رسانه ها معنا و مفهوم می دهد.
اما در جامعه ی پر از شکست و سرگردان میان دنیای امروز و دنیای گذشته، مساله چنین نیست. روح خبیث هویت های کلکتیف، بازتاب روابط عینی اجتماعی و سیاسی و نشان تداوم فرهنگ پیش مدرن در مغز انسان های گیر مانده میان هردو است. روح نه «این» و نه «آن» است و چنین روان مضطربی به توجیحگر سیاست های حذف تبدیل می شود. نظام حذف و نفی دیگران، نه تنها فرهنگ ستایشگران قبیله است که «دموکرات» های سرگردان میان سنت و مدرنیته نیز از آن مبرا نیستند. خوی درندگی پیش مدرن و خشونت ساختاری، مبتنی بر اصل انتقام و فرهنگ دل یخ کردن، جای داوری پر از نشاط و دموکراتیک را می گیرند. دفاع از آزادی تقلیل می یابد به دفاع از «خودی» ها و حذف «دیگران» تمام می شود. دموکرات ها در چنین کارزاری، گمان می کنند که دارند، کار دموکراتیک انجام می دهند؛ چرا که جلوگیری از پخش افکار اوتوکراتیک را به سود دموکراتیزاسیون می دانند. این جاست که همسانی دموکرات های جامعه قبیله ای با مخالفان شان آشکار می گردد. دوگانگی و ثنویت چنین جامعه ای تبدیل می شود به یک ساختار کژ و دوامدار و سخت جان. جامعه از «خرد کومونوکاتیف» (یورگن هابرماس)، محروم می شود، شگوفایی گفتمان ها و فرهنگ دسکورسیف آسیب می بیند؛ و فرد شهروند در چنبره ی تدوام جامعه ای مستبد مانند اسب بیمار به گرد میخ خود می چرخد.

دکمه بازگشت به بالا