دقایقی از یک شب سرد زمستانی با یک کودک اسپندی در جدال میان عاطفه و واقعیت

یادداشت: ۸صبح در نظر دارد، از این بعد در طول هر هفته لااقل یک نوشته غیرسیاسی را در زمینه های مختلف زندگی در افغانستان  در صفحه اول خود منتشر کند. این اقدام از یک طرف تلاشی است تا از سیاسی نویسی بیشتر پرهیز صورت گیرد و از جانب دیگر جنبه های مختلف زندگی در کشور به گونه ی عاطفی تر ترسیم و ارایه گردد، باشد که ما روزی همه صاحب یک عاطفه ی مشترک در زمینه ی درد های اجتماعی مان شویم.

***
دیروقت شب از کار برمی گشتم. ساعت حدود ده شب بود. شب سرد زمستان که پس از بارش یک برف سنگین، سرما در آن بیداد می کرد. سوار بر موترم از نخستین چهار راه که گذشتم، کودکی اسپندی ای در آن دیر وقت شب و آن سرمای سوزان دست داد تا سوار اش کنم. اول توقف نکردم، مردد بودم، آخر در آن دیر وقت شب و سرمای سوزان و جانگداز حضور آن کودک  در کنار جاده عجیب به نظر می رسید. شاید هم از چیزی می ترسیدم، اوضاع آشفته و غریب این سرزمین اعتماد را نسبت به هرچیزی متزلزل کرده است، شاید هم من ایمانم را نسبت به خودم و انسان در آن لحظه از دست داده بودم که توقف نکردم. از چه چیزی می ترسیدم؟ آیا آن کودک می توانست یک بمب گذار انتحاری باشد؟ آیا حضور آن کودک در آن دیروقت شب و در آن سرما می توانست توطیه ای در عقب خود داشته باشد؟ تجربه نشان داده است که در این سرزمین هیچ چیز ناممکن نیست، اما این هم درست است که ما آدم های این سرزمین گاهی در مورد چیزهای که در اطراف مان رخ می دهد، بسیار مبالغه می کنیم. احساس بی اعتمادی توام با ترس در همان چند ثانیه محدود بر من غلبه کرده بود. هرچند در همان چند ثانیه کوتاه با خودم درگیر شدم و به سختی جنگیدم، بالاخره به «خود» آدم و چند قدمی دورتر توقف کردم و منتظر ماندم تا بیاید. دوان دوان آمد.
قفل در عقبی موتر را باز کردم، تا سوار شود. دستان کوچک اش توان باز کردن دروازه موتر را نداشت، تاثیر سرما بود، هم دستان کوچک او سرما خورده بودند و هم دروازه موتر را یخ گرفته بود. با دستان خودم دروازه را فشار دادم تا باز شد. وقتی سوار شد، از سرما می لرزید. گفت که می خواهد دهمزنگ برود. گفتم مسیرم دهمزنگ نیست. عاجزانه با زبان کودکانه اش خواست تا در کنار جاده عمومی پیاده اش کنم تا سوار موتری دیگری شود تا به دهمزنگ برود.  پذیرفتم و سوار شد.
باز همان پندارهای وهم انگیز ناشی از بی اعتمادی توام با ترس به سراغم آمدند. نگاهی به چهره اش انداختم، حدود شش یا هشت سال عمر داشت. شاید هم ده ساله بود. چراغ موتر را روشن کردم تا چهره اش را دقیق تر ببینم. در چشمان اش امید موج می زد، اما چهره اش از شدت سرمای بیرون کاملا سرخ شده بود. قوری کوچک آهنی اسپند اش در دستان اش بود، اما آن قوری نیز دیگر آتشی نداشت، تا «برکت» اسپند  را در فضای موترم  پخش کند.
پرسیدم در این ناوقت شب در آنجا چه می کند؟ در حالی که به نظر می رسید  هیچ حوصله ای برای پاسخ دادن به سوالم را ندارد، پاسخ داد که « مصروف کار بوده است». یعنی تا آن دیر وقت شب آنجا بوده است تا با اسپند کردن آدم ها، موترها و دکان ها پولی کمایی کند. ناخودآگاه پرسیدم که هیچ ربطی به من نداشت، اما حس ناثواب مادی گرایی ام وادارم کرد تا آن چیز را از وی بپرسم. گفتم که تا آن وقت شب چه مقداری درآمد داشته است. باز هم با بی میلی ولی با غرور تمام با صدای توام با قاطعیت گفت که ۷۰ افغانی درآمد داشته است. دیگر چیزی نپرسیدم، فقط از جیبم ۳۰ افغانی بدر کردم و برایش دادم تا درآمدش را به ۱۰۰ افغانی برسانم. می توانستم پول بیشتری هم برایش بدهم، اما نمی دانم چرا تنها به ۳۰ افغانی اکتفا کردم.
از جایی که سوار موترم شده بود و تاجایی که پیاده اش کردم، شاید ۴۰۰ متری بیشتر فاصله نبود.  می توانستم او را تا دهمزنگ برسانم، اما همان حس بی اعتمادی توام با ترس مرا وادار می کرد تا هرچه زودتر پیاده اش کنم. باز هم می ترسیدم توطیه ای در کار نباشد. می ترسیدم کسی او را برای کاری نادرستی برعلیه من مامور نکرده باشد. اما آیا آن کودک معصوم که سرمای شب بدن اش را چونان شاخه ای جوانی که در برابر بادی آرام می لرزید و چهره اش از شدت سرما سرخ شده بود، می توانست کار خلافی را علیه من انجام دهد؟
در آن لحظه هیچ پاسخی برای این پرسش نداشتم. هرچند که احساسم حکم می کرد که نباید نسبت به معصومیت، شرافت و کودکی اش شک کنم، اما افکاری دیگری بر احساسم غالب بودند و مرا از پیروی کردن از احساسات و عواطفم باز می داشتند. برخودم لعنت فرستادم، چقدر سنگدل شده ام. انسانیتم را فراموش کرده ام، می توانستم آن کودک را تا خانه اش برسانم، اگر خانه ای می داشت.
وقتی در کنار جاده عمومی پیاده شد، خوشحال و ممنون به نظر می رسید. فقط گفت که «خیر ببینی». من کاری برایش نکرده بودم، او چرا برای من دعا کرد. شاید پیش از من از کسانی دیگری نیز خواسته بود تا او را تا کنار جاده عمومی سوار کنند، اما ممکن است کسی چنین نکرده باشند، چون ممکن است احساس بی اعتمادی توام با ترس دیگران نسبت به من بیشتر بوده است که به خواسته وی پاسخی مثبتی نداده بودند. شاید کسی متوجه وی نشده بود. یا شاید هم کسی از آن مسیر نگذشته بود که وی تا آن وقت در کنار سرک مانده بود. نمی دانم. اما چرا وقتی پیاده شدن با وجود این که به مقصد نرسانده بودم اش، بازهم از من ممنون بود. نمی دانم.  شاید ممنون بود که من به تقاضایش در آن سرمای سوزان و آن دیروقت شب پاسخ مثبت دادم. شاید برایم دعا کرد تا بار دیگر دچار چنین خبطی نشوم و انسانی معصومی مثل او را در آن دیروقت شب و آن سرمای سوزان در کنار جاده ای تنها نمانم. نمی دانم.
شاید دعایش از روی تمسخر بود که من نتوانسته بودم، دریابم اش. یا شاید می خواست بگوید که در سرزمین «مرگ ایمان» و «قحط عاطفه» شمه ای در وجود من هنوز زنده است که باید در پرورش و بروزشان بیشتر کوشش کنم. نمی دانم.
وقتی پیاده اش کردم، احساس کردم از چیزی با اهمیتی جدا شده ام. احساس کردم فرصتی را از دست داده ام، فرشته ای را که خود به سویم آمده بود، بی هیچ دغدغه ای رها کرده بودم.
هرچند برخودم می بالیدم که توانسته بودم تا فاصله ای از راه، همراهی اش کنم، اما بر خودم نفرین می فرستادم که چرا تا آخر راه، همراهی اش نکردم. چرا بی اعتمادی توام با ترس بر من چنان غالب شده بود که حتا احساس اعتماد او نیز مرا به «خود» نیاورد. نفرین برمن و نفرین بر وضعیتی که مرا چنان ساخته است.
جالب بود که در آن تاریکی شب او به سوی شرق می رفت و من به سوی غرب. آیا این نشانه ای از زوال در من نبود. او می رفت تا با طلوع خورشید همگام شود و فردا دوباره با خورشید برگردد، اما من به دنبال غروب می رفتم و خورشیدی را جستجو می کردم که عملا از دست داده بودم.
ما از کنار یک چهار راه با هم یکجا شدیم، اما درست در کنار یک سه راهی از هم جدا شدیم. از راهی که آمده بودیم، نه من عزم برگشتن اش را داشتم و نه او. در کنار سه راهی از هم جدا شدیم، او به سوی شرق رفت و من به سوی غرب.
درست همان لحظه ای که از هم جدا شدیم، بی اعتمادی کاذب و ترس کاذب مرا رها کردند و من دوباره به «خود» آمدم، اما نه کاملا،  زیرا دوباره برنگشتم و او را همراهی نکردم.
تا رسیدن به خانه شاید بیشتر از هزار بار برخودم لعنت فرستادم. شاید من زودتر از او به منزلگاهم رسیدم. هرچیز وقتی به سوی زوال می رود، زودتر به مقصد می رسد. وقتی زوال آغاز می شود، زمان تندتر حرکت می کند، چرخ های زودتر تاب می خورند و نابودی پیشتر فرا می رسد. اما او که به سوی طلوع می رفت، دیرتر از من می رسید، باتانی و آرامش می رسید، باغرور و سربلندی به نقطه آغاز و تابش می رسید. او با «خود» اش می رفت.
هیچ گاه فراموش اش نخواهم کرد، شاید بازهم به دنبال اش بروم تا با او در مسیر شرق و طلوع گام بردارم. می خواهم دنیا از چشمان او ببینم. می خواهم زندگی را با صدای معصومانه او از نو بشناسم. می خواهم به او بگویم که آن شب من اشتباه کردم. می خواهم ازش معذرت بخواهم. می خواهم ازش طلب بخشایش کنم. می خواهم وقتی توانستم تا منزلگاه اش- که اگر وجود داشته باشد- همراهی اش کردم، بازهم تقاضای دعا کنم. می خواهم این بار برایم از ته دل دعا کند.
اگر دوباره یافتم اش، حتما می نویسم.

 

دکمه بازگشت به بالا