در نقد ساده انگاری

گذار حمید روشن از نقد نخبگان سیاسی افغانستان به نقد عوام و یا به بیان وی مردم، یک گام فراتر است، از نقد نخبگان سیاسی، حکومتیان و یا دولتیان. من فکر می کنم، پرداختن به چنین موضوعی، بسیار مهم تر از پرداختن به گرد و نواح مطلب و یا سیر در پیرامون است. چنین کاری البته با خطر های جدی همراه است. به ویژه در سرزمینی که مردم و عادت های آنها مقدس پنداشته می شوند، هر کسی هم که به حریم چنین پندار های مقدس دست درازی کرده باشد، بهای سنگینی می پردازد. در این جا می خواهم، برای تاکید بر این موضوع به خاطره ای اشاره کنم.
سال ها قبل در مشهد، در خانه ای که محل گفتگو برای روشنفکران بود، رفته بودم. یکی از جوانانی که سخت به استقلال کشور علاقه داشت و پسانتر در مصاف با ملیشه ها کشته شد، وقتی از احوال اعضای خانواده اش پرسیدم، با غرور، گفت که پرویز (پسر عموی وی) می خواست با من بیاید به جبهه، وسایل اش را بر داشت، وقتی خواست برود کریم دندان اش را بیاورد، برایش گفتم که ما باید مانند مردم ما باشیم، مجاهدی که کریم دندان داشته باشد به درد جهاد نمی خورد و او را با خودم به جبهه نبردم. البته پرویز نیز در شکنجه گاه خاد با کریم دندان کشته شد. (با کریم دندان و یا بدون کریم دندان، چه راحت دیگر اندیشان در این دیار کشته می شوند.) در این خاطره به چند نکته بر می خوریم که شایان دقت است و این نکات نیز، افزون بر مسایل پیچیده تر، کار نقد را در این قلمرو ممنوع ها دشوار و دشوار تر می سازد. من یادم هست که در جایی گفته بودم  که دشواری حمید روشن در این جاست که به نوعی توده پرستی «چپ» های سنتی گرفتار است. اما در این جا با ستایش از شهامت او، می خواهم تا جایی که در حوصله یک یاد داشت ژورنالیستی است، چند گپ داشته باشم.
نخست این که، در این سرزمین آنانی که باید خود حامل انتقاد و مجری دگرگونی اجتماعی باشند، به نوعی، سنتی اند. با این تفاوت که برداشت های سنتی و عشایری شان را در لفافه های ادبی، مفاهیم و واژگانی که در گفتمان های سانسور شده همسایه ها شکل گرفته اند، می پوشانند. نام ها و مفاهیم، بسان آب وضو در گلو ها غلغله می شوند: گادامور، ویتگن شتاین، آلتوسر، هاربرت مارکوزه و یا هرمونتیک، پست مدرنیسم، ساختار گرایی( که منظور شاید ستروکتورالیسم باشد) و  اخیرا نیز پسا ساختار گرایی. استفاده از این نام ها و موضوع ها، با در نظر داشت موقعیت غم انگیزی که ما در پژوهش داریم، به ما کمک زیادی نمی کند و در خدمت آن نیت نیکی که جوانان ما دارند، قرار ندارد. به دلیل این که دسترسی بسیاری از ما به این مفاهیم و افکار، سانسور شده و ایدیولوژیک است؛ دوم این که ما به گفتمان های امروزی وصل نیستیم؛ در واقعیت ما در جایی قرار داریم که متفکران کشور های اروپایی دهه ها است از آن گذشته و بیخ قضیه را کنده اند و این در حالی که ما از متن تاریخی- اجتماعی و فلسفی این گفتمان ها و روند های پیش از آن، تقریبا چیزی نمی دانیم و اگر می دانیم هم،  آن را تا جایی بومی و عشایری می سازیم که از آن چیزی نمی ماند. بومی سازی واژگان و مفاهیمی که در متن های اجتماعی دیگر در یک فرایند تاریخی و در پی گفتمان های علمی به وجود آمده اند، در جامعه پر از خشونت سنتی و بدوی، موجب می شود که نتوان در گفتمان ها شرکت کرد و یا این که باید با تقیه شرکت کرد. خشونت ساختاری در جامعه بدوی به قیمه کردن ارزش ها و مفاهیم می پردازد، مانند گوشت کوفته. به بیانی یکبار سانسور و عقب ماندگی ملایی ایران این گوشت را چرخ می کند و بار دیگر نیمه مکتب رفته ی قبیله ای افغان. باز یک نمونه: شبی یکی از دوستان که می دانست من به تماشای تلویزیون های وطنی علاقه ندارم، برایم زنگ زد و ازمن خواست تا برنامه ی تلویزیون، شاید آیینه بوده باشد، را تماشا کنم. در آن یک میزگرد برگزار شده بود، در باره «یازدهم سپتامبر» و تروریزم و غیره. یکی از شاعران وطنی، سخن را از یک بحث، میان یورگن هابرماس، فیلسوف آلمانی و ژاک دریدا، فیلسوف فقید فرانسوی آغاز کرد. هی دیدگاه های آن ها را در باره دنیای جهانی شده و پی آمد های آن تشریح می کرد و گریزی داشت به یازدهم سپتامبر. وقتی سخنان وی را شنیدم، شک کردم که ایشان این مطلب را خوانده باشند و یا اگر خوانده اند به دلیل کم آشنایی شان به زبان های که در آنها این بحث شکل گرفته بود و به دلیل عدم دسترسی شان به متن فلسفی (منظورم تنها کلمه های نوشته شده بر کاغذ نیست) مباحث، چندان چیزی دستگیر شان نشده بود. من این مباحث را در همان سالی که صورت گرفتند، هم خوانده بودم و هم در مباحث دانشگاهی که بر روی آنها صورت می گرفت، به عنوان شنونده شرکت کرده بودم و با آن که چیز های در این مورد می دانستم جسارت ابراز نظر را نداشتم و ندارم. آنچه مایه ای شگفتی من است، این است که چگونه می توانیم در مواجهه با کارزار های دروغ نیمه مکتب رفتگان ما که به سخن بومی ، «نخوانده ملایند» عمل کرد. چنین موردی در خود خشونت بی مانندی را نهفته دارد که آدم های کتاب خوانی مانند حمید روشن در رویا رویی با آن به مشکل جدی برخورد خواهند کرد.
مساله ی دیگر، نداشتن سنت روشنفکری به مفهوم متداول آن است. در سرزمینی که در آن پذیرفتن و تقلید اساس است و پرسش و نقد، کفر و بی ایمانی تلقی می شود و کمترین مجازات هم، در صورت ارتکاب فکر کردن، زبان بریدن و سنگسار شدن است؛ دشوار است که بتوان بی دانشی عوام را و دشوار تر است که بتوان بی دانشی نخبگان را مورد بازخواست قرار داد. به ویژه که در این سرزمین، رسانه های مدرن که مولود و محصول تلاش های  سرزمین های دیگر اند، به دست کسانی افتاده اند که به فرهنگ پذیرفتن مسوولیت های که در پی کار برد چنین ابزاری متوجه آنها می شود، نه باور دارند و نه هم درک آن را دارند. خرد ابزاری جامعه مدرن در دستان سلحشوران و قلمشوران جامعه سنتی، درست مانند استفاده عمدی از سلاح های کیمیایی و بمب های خوشه ای در کودکستان ها و مکتب هاست.
مشکل دیگر نقد عوام، تفاوت در سطح بحث هاست. وقتی حمید روشن که به دلیل آشنایی به زبان انگلیسی و دسترسی آزاد به منابع دست اول، مباحثی از این دست را مطرح می کند، مخاطبان وی هنوز در حسرت دره های شاداب روستا های پدری شان و احیای صفای روستایی به سر می برند و بدون شک از همان منظر نیز به وی پاسخ خواهند گفت. در نتیجه دنیای خرد انتقادی و دنیای پیش مدرن در تقابل با یکدیگر قرار می گیرند و به بیان ارنست بلوخ پدیده های نا همزمان، همزمان می شوند. همزمانی پدیده های نا همزمان همیشه همراه با تنش و دوپارگی و همراه با خشونت و ناهم آوایی اند. مانند بانک داری مدرن و اجتناب از بهره و سود و یا استفاده از موتر در یک حمله ی انتحاری و یا طیاره در برابر برج های مرکز تجارت جهانی. افزون بر آنچه که گفته شد، سخن حمید روشن در مورد این که، روان مزدوری و یا فرهنگ ذهنیت چشم به دیگران داشتن و گریز از خود و توانایی های خودی و به نمایش گذاشتن فرهنگ بردگی تنها مشکل نخبگان نیست، بلکه بیشتر ریشه در ژرفای زندگی روزمره مردم دوانده است. این واقعیت غم انگیزی است که دریوزه گری به فرهنگ و به نوعی بی ننگی فراگیر  ارتقا یافته است. بروز چنین حالت های در مرحله های بسیار خاص از سیر تاریخی یک کشور می توانند فراگیر شوند.
آنچه که ما امروز در افغانستان با آن روبه رو هستیم، دقیقا فراگیر شدن این حالت های پارادوکسی است؛ محصول سه دهه آوارگی جنگ و فروپاشی نخستین هسته های دولت و اقتصاد مشروع است، که ممیزه ای دورانی است که نخبگان سیاسی کشور ما، در یک رقابت بی امان برای کشیدن حسن نظر دلگی مشر ها و ملایان کشور های همسایه و یا هم جکی و جونز و دیگران باهم در یک رقابت بی امان قرار داشتند. یکی از پی آمد های بسیار مهم، مهاجرت های دسته جمعی به خارج و داخل کشور و بی ریشه شدن میلیون ها انسان، فروپاشی شبکه ها و ارزش های سنتی مولود آنها بود؛ بی آن که جامعه به ارزش های قانون مدار و مدرن دست یابد. نظام کمک متقابل، همسایه داری، همبستگی در درون خانواده های بزرگ در نتیجه ی جنگ و کشتار مبتنی بر ایدیولوژی های کمونیستی و فوندامنتالیستی همراه با حاکمیت دسته های مسلح تاراجگری که از آغوش ساختار های لومپنی برخاسته بودند، روند ها و فرهنگ های جانبی ویژه ی خود را به وجود آوردند. در موجودیت این فرهنگ های جانبی که کارآیی آن صرف مولود سلاح و زور بود، سنت شکست برداشت و سنت شکست برداشته و مدرنیته ی استعماری که به دلیل کودتا ها و بکار برد زور و اسلحه و تکیه بر برون، خود فاقد قوه ی محرکه و تبارز اخلاقی شده بود، جامعه را بیشتر از پیش به یک پارادوکس دوامدار گرفتار کردند؛ پارادوکس ستایش و پرستش استفاده از اسلحه و تمکین به زور. این واقعیت کژ، تجلی سیمای راستین جامعه کنونی ماست. در چنین بیقوارگی جمعی، رویکرد به اتنوناسیونالیسم و تمکین به نیرومندان برونی کارایی بیشتری می یابد. این یک چیز بسیار غیرعادی هم نیست. این واقعیت یک جامعه است که دارای قوانین خود می باشد. در چنین دنیای دوپاره، بسیاری از آنهایی که خود نگران چنین حالت های اند نیز عملا مبتلا به پارادوکس اند.
در شرایطی که منادیان اخلاق هر روز فریاد سر می دهند و بر جنازه ی ارزش ها اشک می ریزند، سیلابی از نهاد های گوناگون سر بلند می کند، که حاصل آن، تداوم وابستگی و فرهنگ وابستگی است. بدین گونه است که در روز گار گسست و شکست، صحبت از فرهنگ نیز کاهش می یابد به ریتوال های بی معنا و بی مفهوم. بیشتر هیاهو ها، از سر ساده لوحی صورت می گیرند. میز های گرد، روزنامه ها، سخنرانی ها، برنامه های کمدی، سریال های خانوادگی، رقص های مه رویان ازبک و تاجیک، فرمایش های تیلفونی و بسیار چیز های دیگر، همه به تداوم چنین سطحی گری کمک می کنند. در چنین جشنواره ای است که ساده لوحی خود به آیینی ارتقا می یابد که عوام را نخبگان اش هر روز از آن طریق می فریبند. ریتوال های عاری از معنا، فریب مردم با وعده های سرخرمن، فضای نفس کشیدن و زندگی با نشاط را از انسان ها می رباید. در چنین فضای است که نماد های ساده لوحی در انتخابات پارلمانی حتا از پایتخت که در جاهای دیگر مرکز تفکر و اندیشه است، بیشترین آرا را می آورند. در چنین فضای است که تریاک باور به نژاد و استفاده ابزاری از آن، با هیاهوی و تعصب موجب می شوند تا انسان ها ساده انگاری و ابتذال را جدی بگیرند. چرا که به کمک ابتذال و ساده لوحی است که انسان های مفلوک یک کشور جنگ زده و نخبگان آنها خودشان را از شر آرمان رها می سازند.
پرسشی که در این رابطه باید مطرح کرد، این است که چگونه می توان دایره اهریمنی چنین ابتذال و بیهودگی را شکست؟ به باور من با نقد بی امان و مشارکت در آفرینش فکر و اندیشه است که می توان دوران استبداد ابتذال را کوتاه کرد. با اراده ی محض نمی شود، بر اوضاع چیره شد. باید در یک تلاش مستمر، پایان چنین دورانی را تسریع کرد و مردم باید خود به صحنه بیایند. چنین امری مشکل است، اما ناممکن نیست. ما یک جامعه آشفته و پر از گسست هستیم، راه برون رفت امتناع از پرداختن به مسایل نیست، بلکه کاملا بر عکس آن باید کار کرد.

دکمه بازگشت به بالا