در انتظار پدر

پیر مردی ژولیده موی و سیاه سوخته ی که در تلاش گرم نگهداشتن اندام های لاغر و استخوانی اش در میان جاجیمی کهنه و پاره پاره ی تکان می خورد، دیدگان بی فروع اش را به من و مادرم دوخته و اشک می ریزد.
واقعا باورم نمی شد، پدرم، مردی که روزی قدرت بازو و توان جسمی اش زبان زد تمام اهل محله ی ما بود، به چنین وضعیتی افتاده و خوار شده باشد. درست دو سال قبل، همان صبحی را به یاد می آورم که برای آخرین بار پدرم از خانه بیرون می رفت. مریض احوال به نظر می رسید، ولی باورم نمی شد معتاد شده باشد.
بقچه ی لباس هایش را که به دست اش دادم، اشک هایش را دیدم، ولی نمی دانستم چرا گریه می کند. آن روز به همه گفته بود: «برای کار درکابل می روم». این آخرین چیزی بود که ما از او شنیده و در موردش می دانستیم.
دو سال گذشت و ما همچنان بی خبر از او، در تلاش یافتن اش به هر جای که خیال می کردیم آن جا باشد، می رفتیم. ولی هیچ خبری از او به دست نیاوردیم.
تا این که یک روز تیلفونی به مادرم خبر بیماری پدر را در ساختمان خانه علم و فرهنگ روسیه در دمزنگ کابل داده و ما را به این جا کشاند.
این جا بود که درد های پدرم را حس کرده و حرف هایش را می شنیدم، که می گفت: «…مرا ببخشید! دیگر کاری از من ساخته نیست. مثل این که می میرم و توان برخاستن از این جای سرد را ندارم. مرا همین جا بمانید و به من کمک کنید! می خواهم راحت و آرام بمیرم. نمی خواهم بار دیگر این جا بیایید. فراموش تان کنم بهتر است. می خواهم هرگز برای من گریه نکنید. من لیاقت اشک های شما را ندارم و…».
کمی بیشتر به او نزدیک می شوم و در کنارش می نشینیم. فتیله های موی را که چشم هایش را پوشانده بود، پس می زنم. چقدر پیر شده بود. گویا پیر مرد یک صد ساله ی است که در وضعیت احتضار قرار دارد.
اشک هایش فرصت زیادی را به او نمی دهد تا مرا ببیند. با تکان سرش، بار دیگر چشم هایش را می پوشاند، گویا توان دیدنم را ندارد.
به دست هایش می نگرم که جای جایش سوخته و خونین است و به اطراف اش که توده ای از سرنج و نیم سوخته های سگرت و چوب گوگرد دیده می شود.
با اکراه می گذارد تا دست هایش را ببوسم و به مادرم نشان اش بدهم.
مادر! می بینی دست های پدرم چه وضعیتی دارد؟ دوباره می بوسم و به چشم هایم می مالم اما دردش می آید و با تزرع از من می خواهد ایلایش بدهم و راحت اش بگذارم.
دیگر طاقت دیدن اش را نداشتم. با سرعت بر می گردم و از چوک دمزنگ تکسی می گیرم و بر می گردم که تا آن زمان مادرم جسم لاغر و دردمند پدر را به کمک دو مرد تا دم دروازه آورده بودند.
چقدر درد آور بود، تکان های که به او هنگام بالا و پایین کردن از موتر می دادند. گویا تمام استخوان هایش شکسته و می سوزد.
مسافرت ما فقط دو روز را در بر گرفت و اینک ما دو باره پدر را به خانه ی خود در شهر کندز برگردانده بودیم. ولی مثل این که دیگر او دوست نداشت به خانه و در کنار ما زندگی کند. او لحظه های آخر عمرش را می گذراند و آخرین نگاه اش را به فرزندان اش دوخته بود. لحظه ای که آخرین کلمات اش را به یاد گار ماند و برای همیشه از دنیا رفت.
من صدای مادرم را که خیلی آهسته و بادرد تکرار نموده و می گریست، می شنیدم:
«چرا این کار را کردی؟ بچه هایت را به امید کی گذاشتی و این روز را به سرت آوردی؟ بدون تو ما چه کار کنیم؟ و…».

دکمه بازگشت به بالا