درس هایی از خروج قشون سرخ

خروج قشون سرخ شوروی در بیست و ششم دلو ۱۳۶۷، یکی از نکات قابل توجه و آموزنده برای فرد فرد هم وطنان ما، دولت مردان و سیاست مداران،  احزاب و گروه های سیاسی و در نهایت نیروهای خارجی می باشد. معمولا بسیاری از ما عادت کرده ایم که به صورت خیلی عامیانه سطحی با احساس غرور و افتخار این حادثه یاد کنیم و به این بسنده کنیم که ابر قدرتی مانند شوروی را شکست دادیم و رژیم وابسته به آن را از بین بردیم. واقعیت این است که در دوران جهاد علیه شوروی نیز چشم انداز نهایی رهبران حاکم بر جهاد،  استراتژی ای فراتر از این نداشت و اصولا تمایلی برای تدوین برنامه ای برای پس از پیروزی وجود نداشت.

ببرک کارمل که به درستی لقب شاه شجاع دوم را نصیب شده است، در آخرین روز های عمر نکبت بارش طی مصاحبه ای با یک روزنامه نگار ایرانی گفته بود «عبرتی که من از مجموع تحولات آغاز شده از هفتم ثور تا سقوط رژیم گرفته ام، این است که هیچ قدرتی نمی تواند و نمی خواهد ملت و مردم دیگری را برای رسیدن به استقلال و آزادی و ترقی کمک کند،  مگر آن که تحت چنین عناوینی اهداف خودش را به پیش ببرد». معلوم است که چنین اظهار نظری از سوی یک حاکم معزول و مفلوک و مطرود از پا افتاده و شکست خورده که همه چیزش را در یک قمار ننگین باخته است، فاقد اعتبار است، زیرا تجربه نشان داده است که شکست خوردگان همیشه کوشش می کنند با تکیه به چنین اعترافاتی،  حسن نیت شان را بنمایانند و خیلی آسان بگویند که هر چه کرده اند از روی اشتباه بوده است.  رهبران مجاهدین نیز پس از آن که از مسند قدرت به زیر آمدند از اشتباهات شان سخن گفتند و آقای کرزی نیز در آینده به پاره ای از اشتباهات خویش اعتراف خواهد کرد، اما این همه اعتراف چه دردی از مردمی را که طی سی سال اخیر قربانی شده اند دوا خواهد کرد؟ این نیز روشن که هیچ کسی چنین اعترافاتی را جدی نمی گیرد. پس نخستین درس این است که قبل از اعتزال و گوشه نشینی و به زیر آمدن از اریکه ی قدرت بر آنچه اشتباه و خطا شده است، اعتراف شود. شوروی ها در ضدیت با مردم افغانستان و به اتکای یک حزب بریده از مردم، به افغانستان هجوم آوردند و دفاع از رنجبران و کارگران و ضدیت با استعمار و ارتجاع را به صورت نقابی برای پوشاندن اهداف و نیات جهان خوارانه ی شان به کار گرفتند و حزب و دولت وابسته به آنها نام و عنوان دموکراتیک بر خود گذاشته و ارگ سلطنتی را «خانه ی خلق « نام گذاشتند، اما این همه نتوانست مردم افغانستان و جهان را بفریبد. این بود که با وجود حضور یک صد و بیست هزار نفر نیروی نظامی و در همین حدود حامیان لوژستیک و تدارکاتی خود را بر مردم تحمیل نمایند.  بنابراین هیچ قدرتی نمی تواند بدون حمایت وسیع و همه جانبه اکثریت مردم و صرفا با تکیه بر یک یا چند فرد و حتا یک گروه بر مردم حکومت نماید. از طرف دیگر مردم فقط زمانی حاضر به حمایت از حاکمیتی هستند که آن را ممثل منافع و اراده بالفعل و بی واسطه ی خویش ببینند. از قدیم گفته اند که «می توان از طریق سرنیزه به قدرت و حکومت رسید ولی هرگز نمی توان با زور سرنیزه حکومت کرد». اکنون که ما در آستانه ی دور دیگری از انتخابات قرار داریم، بر همه کسانی که خود را آماده می سازند تا نامزد شوند، لازم است حتا اگر برای یک بار هم شده است، تاریخ حداقل سی سال اخیر کشور را بازنگری نمایند و عبرت های لازم را از آن بگیرند. این ضرورتی است که به ویژه آقای کرزی که احتمالا یکی از نامزدها است، باید مورد توجه قرار دهد و قبل از همه باید کارنامه ی هفت سال حکومت خویش را بی طرفانه از نظر بگذراند.

دکمه بازگشت به بالا