داستان حقوق بشر (قسمت نهم)

قرن نوزدهم شاهد سه حرکت بشر دوستانه بود که به وقت خود به تکوین یک قانون بین‌المللی کمک کردند. برجسته‌ترین آن ها، انتقاد قانونی از خرید و فروش برده در ۱۸۰۷ در انگلستان و پس از جنگ های داخلی در امریکا بود. ملت های اروپایی سرانجام در ۱۸۸۵ در پیمان برلین در خصوص افریقا اذعان کردند که «خرید و فروش برده بر طبق حقوق بین‌الملل ممنوع است». اما این پیروزی فقط در مورد معاملات میان کشورها به کار برده می‌شد و مستلزم این نبود که کشور‌ها این عمل را به طور منطقه‌ای نیز ممنوع کنند: کنوانسیون ضد برده‌داری در ۱۹۲۶ این امر را ممنوع کرد و مدت ها پس از آن این کنوانسیون به اجرا در آمد؛ در ۱۹۷۰ عمان آخرین کشوری بود که الغای رسمی آن وضعیت را اعلام کرد. با این حال، این یک پیشرفت محسوب می‌شد. تلاش های جفرسن و سپس روبسپیر در جهت الغای بردگی از طریق اعلامیه های امریکا و فرانسه آشکارا شکست خورده بود.

هر چند که سلطه ی حقوق بین‌الملل تا ۱۸۸۵ شکل نگرفت، نیروی دریایی انگلستان در بخش عمده‌ای از قرن عهده‌دار نقش اجرایی تازه‌ای شد و قربانیان برده فروشان را در اطراف سواحل افریقا آزاد ساخت. متوقف کردن کشتی های بردگان، آزادسازی قربانیان و حتا آموزش آنان در مکتب هایی در «سیشل» و دیگر جزایر توسط نیروی دریایی انگلستان را باید اولین نمونه از ماموریت های اجرایی بشردوستانه به شمار آورد.
علاوه بر این، مفهوم «حق مداخله بشر دوستانه» در امور داخلی یک کشور در صورت حکومت سبعانه آن بر برخی از شهروندان اش نیز مطرح شد. سلطان های عثمانی در دهه ۱۸۸۰ تحت فشار قرار گرفتند تا اقدام های را به منظور حفظ اقلیت های مسیحی از گزند تبعیض انجام دهند. پس از شکست این اقدام ها، گلداستون تایید رسمی مجلس را به منظور تخصیص کشتی، سرباز و پول برای حمایت از مسیحیان در برابر قتل عام توسط ترک ها در بلغارستان به دست آورد. در ۱۸۹۸، ایالات متحده به اسپانیا اعلان جنگ داد، چرا که حکومت مستبدانه‌اش در کیوبا «احساسات اخلاقی مردم ایالات متحده را منقلب کرده بود». «رفتار و منش منقلب کننده وجدان بشریت» این مداخله را توجیه‌پذیر می‌کرد، اما این مساله صرفا مربوط به وجدان بود و نه یک وظیفه قانونی. وکیلان بین‌المللی سرسختانه از پذیرفتن وجود»اصطلاح معروف به حقوق بشر» امتناع می‌ورزیدند. در ۱۹۱۲، در یک کتاب مهم عنوان شد که «در صورتی که حکومتی به خود جرات رفتاری چنان بیرحمانه را با افراد تحت سلطه‌اش یا برخی از آنها بدهد که عالم بشریت را گیج و مبهوت کند»، افکار عمومی تقاضای مداخله خواهند کرد، اما این مساله صرفا به دلیل نوع دوستی مسیحیان صورت می‌پذیرفت و امکان دفاع از آن بر طبق حقوق بین‌المللی وجود نداشت.
با وجود این، در گزارش سالانه تیودور روزولت در ۱۹۰۴، حق و در واقع، وظیفه ی مداخله در امور کشورهای مستقل در صورت ارتکاب به آنچه که او «جنایت علیه بشریت» می‌نامید، به نحو مستدلی بیان شده است:
«… جنایات پراکنده در مقیاس وسیع و به طرز عجیبی دهشتناک صورت می‌پذیرند که ما را وادار به تردید در این مورد می‌کنند که آیا وظیفه آشکار ما تلاش یا دست کم نشان دادن اعتراض خود به آن رفتار و همدردی با افراد صدمه دیده از آن نیست. نوع اقدامی که باید در پیش گرفته شود، بایستی به اوضاع و شرایط آن مورد، یعنی میزان سبعیت آن و قدرت ما در یافتن چاره‌ای برای رفع آن بستگی داشته باشد. موارد نیازمند به مداخله مسلحانه، مثل تلاش ما در پایان بخشیدن به شرایط طاقت‌فرسا در کیوبا ضرورتا بسیار معدود اند. اما… تمایل مشتاقانه چنین ملتی به بیان انزجار خود از شرایطی چون قتل عام یهودیان در کیشنیف یا خشونت و ظلم از پیش برنامه‌ریزی شده و دیرپایی که به قربانی شدن ارمنیان می‌انجامد و همدردی خشم آلود دنیای متمدن را نصیب آنان می‌کند، اجتناب‌ناپذیر است»…
البته، مطابقت داشتن منافع بشریت با منافع ایالات متحده در این مساله بی‌تاثیر نبوده است، چرا که روزولت در بازاندیشی، مداخله ایالات متحده علیه سلطه مستبدانه اسپانیا برپاناما و کیوبا را توجیه می‌کرد. اما گنجاندن یهودیان اروپای شرقی و ارمنیان آسیای صغیر در حیطه ی حمایت قدرتمند «همدردی خشم‌آلود» دنیا از سوی او بسیار در خور توجه است. با این وجود، وعده‌های او نه یهودیان را از نژادکشی سال ۱۹۰۵ و نه ارمنیان را از کشتار دسته جمعی ترکیه در ۱۹۱۶ نجات داد…

ادامه دارد

دکمه بازگشت به بالا