جورج مرد کوچکی نبود

جورج دبلیو بوش بعد از هشت سال روز سه شنبه ۲۰ جنوری کاخ سفید را ترک کرد. از جورج بوش ثانی در کنار هری ترومن و ریچارد نیکسون به عنوان نا محبوب ترین رییسان جمهور امریکا یاد می شود. طی یکی دو سال اخیر محبوبیت جورج بوش نه تنها در امریکا سیر نزولی داشت،  به گونه ای که هنگام ترک کاخ سفید  میزان محبوبیت او به ۲۲درصد رسیده بود، بلکه در سراسر  جهان وی  با نفرت و ناخرسندی  مواجه بود. در واپسین سفر او به افغانستان و عراق  که در روزهای پایانی  ریاست جمهوری اش صورت گرفت، هرچند حامد کرزی مدالی  بر سینه ی او چسپاند، اما در عراق با بوت های منتظر الزیدی رو به رو شد. در تظاهراتی  که در گوشه و کنار  جهان در اعتراض به کشتار اسراییل  در غزه صورت می گرفت، بوش به اندازه ی سران رژیم اسراییل همچون باراک، لیونی، پرز و المرت ، مورد خشم و نفرت بود.

در رم نیز صد ها نفر با پوشیدن لباس های سرخ زندانیان گوانتانامو، خشم و ناخرسندی خود را از رییس جمهور بوش ابراز نمودند. حتا در مراسم تحلیف اوباما گروهی از شهروندان امریکایی شرکت کننده در مراسم، بوش را مسخره کردند. اما به راستی بوش چه کرد و چرا این همه مورد نفرت است ؟
   گمان نمی کنم انتقاد از جورج بوش فراتر از نوعی عافیت طلبی و نق زدن های مآلوف روشنفکرانه و فرصت طلبی های سیاسی ، منطق دیگری داشته باشد. آیا واقعا اگر جورج بوش نبود ، امروز ما جهان خوب تر و مهربان تری داشتیم؟ کودکان رنج کمتری می بردند و کشتار و جنایت در جهان کم تر بود ؟ هرگز. جورج بوش جنگ را اختراع نکرد و اسراییل را هم به وجود نیاورده است. بحران خاور میانه  نیم قرن سابقه دارد. مدت ها پیش از ریاست جمهوری  او صدام حسین عراق را به زندان بزرگی برای مردم آن و دیکتاتوری کوچکی در خاور میانه بدل کرده بود. طالبان نیز ریشه در خاک امریکا ندارند، رد پای آن ها و تبار ایدیولوژیک شان را تا پیش از تولد جورج بوش  می توان  در دو سوی خط دیورند پی گرفت. خصومت  با ایران نیز میراثی بود که جورج بوش  از اسلاف خود  برده بود. تشدید رقابت های اقتصادی  و شکاف های فرهنگی  نیز چیزی جز اقتضای روز گار و ویژگی عصر نبود. در چنین جغرافیای سیاسی و اقتصادی  و فرهنگی جورج بوش ، سکان زمامداری بزرگترین  کشور دنیا را به دست گرفت. او شاید دچار اشتباه و خطا شد، حتا شاید دست به نفاق و ریا کاری هم زد. اما بیرون از مقتضا و منطق روزگار خود عمل نکرد. اگر واقع بین باشیم ، خواهیم دید که عملکرد های  او برخاسته از ناگزیری های روزگار او و ناشی از پیچیدگی های  سیاست در زمانه ی ما است.
  دنیا  و تاریخ  نمی تواند جورج بوش را  نا دیده بگیرد. در دوران  ریاست جمهوری او امریکا رویدادهای بزرگی  را تجربه کرد. امریکا دچار بزرگترین حمله ی تروریستی تاریخ خود  شد. نماد های اقتدار (کاخ پنتاگون) و اقتصاد (برج های دو گانه منهتن) امریکا  فروریخت. در واکنش  به این رویدادهای بزرگ ، اقدام بوش نیز بزرگ بود. او دست به کار های جدی زد. دیکتاتوری کوچک صدام حسین را سرنگون کرد. به سیاست سنتی امریکا در خاور میانه ، افریقا و امریکای لاتین، دایر بر حمایت از خاندان های شاهی  خود کامه و جنرال های  مستبد و کودتاگر پایان داد. طرح خاورمیانه بزرگ و دموکراتیک را به میان کشید. رژیم دوزخی طالبان را در افغانستان سقوط داد. از دولت مستقل فلسطینی در کنار دولت اسراییل نیز بیش از هر رییس جمهور دیگر امریکا، حد اقل سخن گفت و بالاخره این جورج بوش بود که نقشه ی ژیوپولیتیک جهان را دچار تغییر کرد . هنوز دنیا زیر سایه اقدام های نیمه تمام او نفس می کشد.
 جانشین سیاه پوست او  در کاخ سفید اکنون چه خواهد کرد؟ احتمالا اوباما مظهر اخلاق   و معنویت دنیای فردای ما نخواهد بود. حمایت ایالات متحده از اسراییل را قطع نخواهد کرد . طرح سپر دفاع موشکی را کنار نخواهد گذاشت و سفارت خانه های ایالات متحده را در ایران و کوریای شمالی – حد اقل به این زودی ها – باز نخواهد کرد. پس تغییرات موعود او چیزی جز اتمام کار های نیمه تمام جورج بوش نخواهد بود. او باید روند آغاز شده در افغانستان و عراق را تکمیل کند؛ کاری  که جورج بوش مجال  آن را نیافت. اوباما اگر بتواند به جان پروسه ای بی رمق صلح خاورمیانه ، خون تازه ای تزریق کند، به تقویت همان روندی پرداخته است که از دوران بوش پدر شروع شده بود. اگر بتواند رابطه ی بهتری با جهان اسلام بر قرارکند ، به سیاست های سلف دموکرات خود، بل کلینتون جامه ی عمل پوشانده است. شاید همه فراموش کرده  باشیم، اما این بل کلینتون  بود که بار ها حساب بنیاد گرایی  و تروریزم را از اسلام جدا کرد؛ و بالاخره اگر به تجدید رابطه با ایران موفق شود، به آرزوهای جیمی کارتر  جامه ی عمل پوشانده است. پس نه جورج بوش رفته از کاخ سفید  یکسره از جهان دیگر و فضای دیگر سخن می گفت و نه شعار های اوباما ، فاقد پیشینه و سابقه  در امریکا است.
شاید بدان گونه که پیروزی اوبامای افریقایی تبار بر هیلاری کلینتون اشرافی و جان مک کین محافظه کار ، سیمای تازه ای از دموکراسی امریکایی را به جهان نشان داد، دوران ریاست  جمهوری او ، روی دیگری از سکه ی ریاست جمهوری جورج بوش باشد و آنچه را که آن جمهوری خواه بد شانس تگزاسی با خشم و نفرت مردم جهان آغاز کرده بود، این دموکرات افریقایی تبار با شادی و تحسین به پایان ببرد. اما ، این ها هیچ یک بدان معنا نیست که انتقاد های امروز از جورج بوش واجد بعد و بار منطقی است. حتا شعار به ظاهر خشن و افراطی « هر که با ما نیست بر ما است» از گونه عقلانیت سرد بر خوردار است و مخالفت های که با آن صورت گرفته است، از جمله این که «نه با شمایم و نه با تروریست ها» چیزی جز نوعی ریا کاری سیاسی نیست و جنگ با تروریزم ، هر روز بیش از پیش حقانیت خود را آشکار می کند. درست است  که آیت الله خامنه ای (رهبر جمهوری اسلامی ایران) و محمد سعید الصحاف (وزیر وقت تبلیغات عراق) او را «جورج بوش کوچک» خوانده بودند؛ اما انصاف باید داد که جورج مردی کوچکی نبود و جهان، مخصوصا ملت های عراق و افغانستان خاطره ی ریاست جمهوری او را فراموش نخواهند کرد.

دکمه بازگشت به بالا