جورج مرد کوچکی بود!

پس از رفتن بوش دنیا می تواند نفس راحت بکشد. در یک روزی سرد جنوری ۲۰۰۹ میلادی، جورج و لورا بوش در هلیکوپتر مخصوص نشستند و راهی تگزاس شدند با این امید که روزی تاریخ در باره ی شان قضاوت عادلانه کند. این جمله آخرین جمله از گفتارهایش با خبرنگاران در کاخ سفید بود: تاریخ در باره ی جورج بوش قضاوت عادلانه خواهد کرد.
احمد زیدآبادی، نویسنده و مترجم، با تردید، این جمله را مورد تحلیل قرار می دهد. به گفته ی او شاید بعدتر تاثیرات مثبت سیاست های جورج بوش آشکار شود، و شاید هم این سیاست ها همچنان پیامدهای فاجعه بار خود را حفظ کرده، و رییس جمهور دیگر به مدت هشت سال تنها خرابی های این جمهوری خواه مغرور و یکه تاز را ترمیم و بازسازی کند.

ظاهرا، افغانها می دانند که اگر دستور حملات پس از یازدهم سپتامبر به افغانستان نبود، هرگز کسی خواب شکست طالبان را نمی دید. علی امیری، نویسنده ی افغان با نوشتن مقاله ی «جورج مرد کوچکی نبود»، به قدردانی از میراث جورج بوش پرداخته است. ولی، با این سخن او موافق نیستم که انتقاد از بوش از جنس نق زدن های مالوف روشنفکرانه است. این خودیک کلیشه ی زهرآگین برای از پا درآوردن روشنفکران در جوامعی است که سیاستمداران و رهبران محافظه کار، این فراکسیون را به عنوان خطری به دلیل انتقادی شدن فضای جامعه و به تبع آن ظهور تحولات رادیکال در جوامع پلکانی و پدرسالار، می بینند. این کلیشه با این معنای ناخوشایند، اشاره به یک معنای دیگر نیز دارد. روشنفکران موجودات حداکثری و مردم و سیاستمداران موجودات حداقلی هستند. نق زدن یعنی، توجهی به این موجودات حداکثری نکنید، زیرا، هیچ گاه به ویژگی های مثبت افراد و سیاست ها معترف نیستند و با نقد مداوم بحران سازی و تنش آفرینی می نمایند.این در حالی است که گفتار روشنفکرانه در پی درک بی عدالتی ها، تقلیل رنج و مرارت بشری و افشای دروغ های کلان سیاستمداران جنگ طلب و بوروکرات های فاسد است.
جورج بوش، شایدبرخلاف نظر ما، می تواند آدم قابل تایید باشد. نگاه ما به میراث بوش بستگی به این دارد که از کدام منظر به عملکرد هشت ساله ی او نگاه می کنیم.
از منظر سیاست واقع گرایانه یا حساب سود و زیان، بوش برای افغانستان یک فرصت بود. بدون جورج بوش افغانستان هرگز نمی توانست از زیر سلطه ی طالبان بیرون آید، صاحب یک دولت منتخب شود، در مرکز توجهات جهانی قرار بگیرد، و تبدیل به اولویت سیاست خارجی رییس جمهور بعدی، باراک اوباما، شود. ما این فرصت ها را به دیده ی قدر می نگریم، و با وجود این که دولت و جناح های سیاسی حاکم کوچکترین استفاده ی از این فرصت ها نکرده اند، ولی، از ارزش دستاورد های آقای بوش در افغانستان کم نمی شود.
ولی، هر سیاست واقع گرایانه ای که از موضع اخلاقی و ارزشی مورد نقد قرار نگیرد، می تواند بسوی دایره‌ی جنایت تمایل پیدا کند. منظور از دایره ی جنایت این است که معمولا سیاست مدرن، به ویژه آن گاه که رنگ و بوی هژمونیک و نواستعماری می گیرد، اصول اخلاقی و انسانی را به دلیل نفع نهفته در آن نقض می کند. اگر سیاستی بتواند منافع گروه های اقتصادی و سیاسی را، حتا با وجود جنگ های خونین و حمایت از رژیم های خودکامه، تامین نماید، بسیاری از دولت ها مدرن خود را مجاز به حمایت از آن سیاست می دانند. جالب است که دولت های مدرن بانی بسیاری از کنوانسیون ها، اعلامیه ها و میثاق های بین المللی نظیر اعلامیه حقوق بشر اند، ولی، هرگز نتوانسته اند تلفیقی موثر از واقع گرایی و ارزش گرایی را در سیاست مدرن به دست دهند. در نتیجه، سیاست های فاجعه بار بشری در متن رفتار و نوع نگاهی دولت های مدرن اروپایی و امریکایی شکل گرفته و قوه‌ی توجیه کننده ای این سیاست های فاجعه بار نیز منافع ملی آن کشور ها و دولت ها عنوان می شود.
از این دید، دولت جورج بوش مسوول سیاست ها و رویدادهای خونینی است که باید آن را در متن هژمونی نظامی و اقتصادی یک ابرقدرت بی رقیب درک کرد. بوش به دنبال آن نوع از رویکردی بود که تعامل و همکاری بین المللی نمی توانست پاسخی به تهدیدات و رقابت های موجود اقتصادی، سیاسی و نظامی پس از دوران جنگ سرد، از منظر ایالات متحده باشد. یک جانبه گرایی و استفاده ی نامعقول از زور نظامی، می توانست ایالات متحده را به اهداف اش نزدیک کند، و این رویکردی بود که کاخ سفید با هزینه ی سالانه بیش از ۸۰۰ میلیارد دالر دنبال کرد.  

 

بوش میراث دار گذشته نیست
برخلاف تصور موجود، بوش را نمی توانیم، به عنوان رییس جمهور بدشانس، میراث دار بحران های حل ناشدنی حکومت های گذشته ایالات متحده بدانیم. بوش یک سلسله اقداماتی را انجام داد که نه توجیه پذیر است و نه ادامه ی منطقی دستاورد های دولت های گذشته امریکا پس از جنگ دوم جهانی، مثلا، در ارتباط به صلح خاورمیانه و استفاده از ابزار های دیپلماتیک برای حل بحران ها.
دولت بوش با مهارت عراق را متهم به داشتن سلاح های کشتار جمعی و ارتباط به القاعده کرد. اما، همه می دانیم که موجودیت سلاح های کشتار جمعی، تنها یک افسانه ی ساخته شده دولت بوش برای مشروعیت دادن به حمله به آن کشور بود. آن گونه که از گفته های هانس بلیک در مصاحبه با شبکه الجزیره انگلیسی پیدا است، دولت امریکا از قبل می دانست که چنین سلاح های وجود ندارند، و اطلاعات دروغین برای توجیه این حمله به شورای امنیت سازمان ملل ارایه گردیده است. با وجود این که هیچ کشوری از این حمله حمایت نکرد، ولی، امریکا به صورت یک جانبه تهاجم نظامی را به عراق انجام داد. آیا هدف از رفتن به عراق تنها سرنگونی صدام حسین بود؟ برای من قانع کننده نیست که امریکایی ها تنها بخاطر سرنگونی صدام به عنوان یک دیکتاتور به آن جا رفته باشند. زیرا، در جهان ما دیکتاتورهای فراوانی وجود دارند که در مقایسه با صدام سرنگونی آنها الزامی به نظر می رسد.
احتمال این می رفت که اگر ایالات متحده در عراق کامیاب می شد، اهداف بعدی ایران و شاید هم سوریه بودند. دولت بوش با رویکرد نظامی به دنبال تغییر دولت های نامطبوع منطقه بود، ولی، آن دولت های که منابع عظیم انرژی را در اختیار داشتند، و حلقه ی محاصره را به دور روسیه و چین تنگ تر می ساختند.
با این حساب، بوش را می توان، در وضعیتی که جهان دارای یک ابرقدرت و چند قدرت محوری دیگر است،  طرفدار ایدیولوژیک استفاده از زورنظامی برای رسیدن به منافع هژمونیک اقتصادی و سیاسی دانست. تردیدی نیست که امریکا در جهان پساامریکایی، نیازمند تعامل است و نه جنگ های خونین منطقه ای. درست است که بوش با راه انداختن جنگ های محلی در پی بی ثباتی و تهدید کشورهای نامطبوعی دارای ذخایر فراوان انرژی در منطقه بوده است، ولی، جنگ عراق نشان داد که این طرز دید دوران «جنگ سرد»، منطقه ی ما را به میدان آتش و خون مبدل می سازد، و بی شک که برای یک روشنفکر پذیرفتن واقعیت این هژمونی جنگ طلب دشوار است.
دموکراسی ای که در متن یک جنگ گسترده ی محلی، تنش های خونین قومی، تجزیه کشورها، انحصار منابع استراتژیک، تقویت حکومت های خودکامه و… ستایش شود، ما را از درک هژمونی جنایت بار یک دولت باز می دارد. اگر دموکراسی در عراق و افغانستان پیروز می شد، باید ایران و سوریه بهای خونین آن را می پرداختند؟
به نظر من، دولت بوش برای این در منطقه نیامده بود که دموکراسی را تقویت نماید. دولت او جناح های جنگ طلب را حمایت کرد تا به اهداف خود دست یابند. تجربه عراق به کشور های مختلف می آموزد که با زور نظامی می توانید اهداف خود را دنبال کرده، توجهی به قوانین بین المللی و نهادهای مرتبط نکنید، و از عواقب اعمال خود نیز هراس نداشته باشید. اسراییل دقیقا همین سیاست را مو به مو اجرا می کند.
بی شک، اسراییل با حمایت های ایالات متحده توانست که جنگ ۳۳ روزه لبنان و ۲۱ روزه غزه را بی هیچ بیمی از انتقادات و فشار های بین المللی دنبال کند. منطق این جنگ ها نابودی مخالفان و تجهیزات آنان بود، و گمان می شد که این جنگ ها راه حل نهایی را در روی میز تل آویو و واشنگتن قرار می دهد. ولی دیدیم که در عوض، حزب الله در لبنان به یک قدرت وصف ناپذیر-دولت در دولت- مبدل شد، و عواقب جنگ غزه هنوز مشخص نیست. همین قدر معلوم است که سرنوشت طرح دو دولت فلسطینی- اسراییلی برای مدت مدیدی به تعویق می افتد. این یعنی برباد دادن دستاورد های موافقتنامه های چون اسلو، کمپ دیوید و مکه.
ایالات متحده، با همین طرز فکر به تهدید روسیه نیز پرداخت. اصولا، ضرورت استقرار سپر راکتی در اروپای شرقی چیست؟ دولت بوش می گفت که این سپر را برای تهدیدات دولت های سرکش مستقر ساخته است، اما، برخلاف نشانه ها حاکی از این است که گسترش ناتو و محاصره راکتی روسیه تنها اهداف نظامی و تهدیدی را دنبال می کرد و بس. غرب هنوز به تقابل با روسیه و چین فکر می کند. برای من بسیار جالب بود که یوشکافیشر، وزیرخارجه ی سابق آلمان اتحادیه اروپا را به تشویق به همکاری به جای تقابل با روسیه فرا می خواند. چرا هنوز منطق جنگی ذهن استراتژیست های غربی را اشغال کرده است؟ به جز از گسترش هژمونی و تسلط استراتژیک بر منابع و قدرت ها، این دموکراسی های سلطه خواه به چه چیزی می اندیشند؟

ضربات ناک اوتی بوش به دموکراسی و حقوق بشر
برای من سخت است که میراث بوش را قوام دموکراسی در منطقه حساب کنم. کارنامه ی دولت بوش، سرتاسر نقض حقوق بشر و ضدیت با دموکراسی است. دموکراسی در عراق و افغانستان، با همه اهمیت آن برای مردمان این کشورها، پوشش ایدیولوژیک برای گسترش هژمونی سرمایه داری است. بر هیچ کسی پوشیده نیست که تاکید جمهوری خواهان بر دموکراسی وحقوق بشر توجیه فشارهای آنان بالای دولت های رقیب است. می دانم که حکومت ایران و سوریه و افغانستان، حکومت های استبدادی بودند و هستند. مگر بنیادگرایی و تروریسم، زاییده ای خرد شرورانه ی دولت های مدرن نیست؟ همان گونه که یک دولت مدرن، مثلا در آلمان و امریکا، می تواند ابزار موثر شکنجه و سلاح های کشتار جمعی را بسازد، گروه های تروریستی را که ظرفیت عظیم تخریب و گسترش نفرت و وحشت را داشته باشند، نیز پرورانده می تواند. این تروریست ها و بنیادگرایان و جنگ سالاران امروز، همان سربازان آزادی آقای رونالد ریگان بودند که اهمیت جنگ شان با کمونیسم را با مبارزه ی پدران بنیان گذار امریکا مقایسه می کرد.
این وضعیت باعث شده است که جنبش های دموکراسی خواهی، در کشورهای منطقه، از حالت رشد طبیعی خود خارج شده و به شدت رنگ سیاسی به خود بگیرند. صدای پای دموکراسی در منطقه صدای تغییر رژیم های نامطبوع است، و این تصویری است که جمهوری خواهان از انقلاب های دموکراسی خواهی در منطقه به دست داده اند.
به نظر من، بنیادگرایی امریکایی به اندازه ی بنیادگرایی اسلامی جنبش های دموکراسی خواهی را سرکوب و رسوا ساخته و دولت های خودکامه را به بهانه های امنیتی، وادار به سرکوب شهروندان شان کرده اند.
دولتی که زندان های گوانتانامو و ابوغریب، شکنجه مظنونان و حمایت از کشتارهای مردم در غزه را در کارنامه ی خود دارد، به سختی می تواند به دیگران راه و رسم دموکراسی و حقوق بشر را نشان بدهد. میراث بوش، باید با خود بوش در ایالت تگزاس دفن شود. اوباما با بستن زندان گوانتانامو، حمایت از سازمان های سقط جنین و تحقیقات بالای سلول های پایه، اولین گام ها را برای بستن پرونده ی دوران بوش برداشته است. ما نیز با نقد این میراث، به جهان پسا بوش خوش آمدید بگوییم.

دکمه بازگشت به بالا