تاریخ واقعی را باید جایگزین تاریخ جعلی ساخت (قسمت اول)

یاداشت نخست/ مادر سالاری
زیست شناسی با دید نوین و مردم شناسی، که رشته نسبتا تازه ای در علوم اجتماعی هست، باور های جدیدی را نسبت به زندگی مردم و روابط زن و مرد ارایه می دارند. در اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ این دو، باور های جزم گرایانه ای را که تاریخ دراز در حافظه  سنتی جامعه در مورد پیدایی نوع بشر و چگونگی روابط زن و مرد داشت، باژگونه ساختند. این هم دلیلی دیگر اضافه بر سایر دلایل جنبش روشن نگری زنان شد، تا بگویند : تاریخ بشریت پر از دروغ و فریب است؛ تاریخ واقعی را  باید جایگزین تاریخ جعلی ساخت.
لویس مورگان، جامعه شناس و تیوری پرداز معروف تاریخ بشریت را به سه مرحله تقسیم می کند: وحش خویی، بربریت و تمدن.
بیشترینه تاریخ بشر مربوط دوره ی وحش خویی است؛ دوره ی بربریت از هشت هزار سال قبل آغاز گردید و پنج هزار سال ادامه داشت و از  سه هزار سال بدین سو انسان زندگی در تمدن را تجربه می کند.
علم مردم شناسی بعد از مطالعات باستان شناختی عمیق به این نتیجه رسید که خانواده ی پدر سالار- خلاف آن چه که تاریخ های دروغین ادعا می کنند- در دوره های بعدی به وجود آمده است؛ در آغاز واحد خانواده(ژن) به اعتبار مادر انتقال می یافت که اساسی برای جامعه ی مادر سالار بود.
در جامعه ی بدوی (بربریت) که هنوز جامعه طبقاتی و زندگی شهری شکل نگرفته بود، زنان از آزادی جنسی و استقلال مالی بهره مند بودند. در این جامعه چندین گروه و طایفه هم برابر زندگی می کردند و فرزندان مال همه کسانی بودند که در یک جمع بزرگ با هم زنده گی داشتند. در این جامعه ی بدوی که (کمونیسم ابتدایی) نیز خوانده شده است، افراد نه به اساس خانواده بل به اساس پیوستگی های طایفه ای شناخته می شدند.
 مارکس نخستین کسی بود که مطابق بینش های خود به این یافته ها رنگ علمی داد و آن را در کتاب خود(منشای خانواده، مالکیت خصوصی و دولت) طرح کرد. او به این نکته تاکید ورزید که زنان در دوره ی بربریت از آزادی و استقلال بهره مند بودند و تنها با پیدایی طبقات است که زنان در موقعیت فرودست قرار گرفته اند.
جدا از این که این نظریه مارکس از سوی عده ای از اندیشمندان بزرگ دیگر رد شده است، می تواند که همواره به عنوان یک فرضیه ی  منطقی و مهم مطرح باشد و از سوی دیگر رد فرضیه ی مارکس و رد نگرش ویژه او به طبقات نمی تواند موجودیت جامعه ی مادرسالار را نفی کند.
با این همه گروه بزرگ دیگری استند که دوره ی مادرسالاری را به جدیت رد می کنند. آنان استدلال می ورزند که پدر سالاری حقیقتی است که ریشه در نهاد، فطرت و غریزه ی انسان دارد و موجودیت چند نقاشی و رسم در مغاره های انسان های اولیه و پیدایی مجسمه هایی که زن را خداگونه مجسم می سازد، به هیچ صورت دلیلی برای موجودیت دوره ی مادر سالاری به عنوان یک حقیقت تاریخی  نمی شود. زنان به اساس ویژه گی های فیزیکی و بیولوژیکی خود نمی توانستند که ریاست خانواده را به عهده داشته باشند. این رسم های اولیه و مجسمه ها و سایر یافته های باستان شناسان نمودی از احترام مرد اولیه به زن است و باوری است که او به زیبایی زن داشت. این مرد از زن مواظبت می کرد و او را مایه ی راحتی خود می دانست. و اگر تاریخ  گواهی می دهد که تبار هایی شناخت مادر سالارانه را هم پذیرفته اند، نشانه ای از گونه گونی فرهنگ ها است که هیچ ریشه ای در طبیعت انسان ندارد.
تاریخی که به این روال پرداخته می شود، ثابت می کند که زن موجود خانه گی است که به حکم طبیعت فرودست تر از مرد است؛ او از نخستین روز های پیدایی خود به زادن و پرورش اطفال مصروف بوده است و موقف اجتماعی  ای برای خود جستجو نکرده است؛ در حالی که مردان به تولید و زراعت پرداخته اند و زندگی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی خود را درست از همین جا آغاز کرده اند.
مردم شناسی باز هم به رد این ادعا می پردازد و با کند وکاو های باستان شناختی و پیش فرض های مستدل ثابت می کند که در جامعه ی بدوی  زنان نخستین کسانی بودند که سوای زاد و ولد به زراعت و تولید پرداخته اند و زایش و پرورش، مانع اشتراک آنان در زندگی اجتماعی و اقتصادی نمی گردید. زنان بدوی مانند مردان در روابط جنسی و اجتماعی شان آزاد بودند و به تولید می پرداختند و نقش بیولوژیکی شان سبب موقف برتر شان شده بود. در این عصر -حتا هنگامی که تک همسری به میان آمد- مرد بعد از ازدواج وارد طایفه زن می گردید و فرزند به نام مادر نامیده می شد.
جی. جی. باکوفن فیلسوف آلمانی که نخستین کسی بود که در سال۸۱۶ا اصطلاح مادر سالار را در کتاب معروف خود (حق مادری) به کار برد، آزادی جنسی زن و اندام های زایشی او را مبنایی بر تشکل جامعه ی مادر سالار می دانست. باکوفن  معتقد بود که سلطه حق طبعیی زن است چون زن در اساس آفرینش قرار دارد. او در این کتاب با دلایل غیر قابل انکار بر موجودیت دوره ی مادر سالاری مهر تایید زد. به باور او نقش ناشناخته ی مردان در تولید مثل و ارج گذاشتن به زایایی زنان در دوره ی بربریت، در رهبر شدن زنان نقش اساسی داشت.
 این تیوری درست خلاف تابو های جامعه بود. یعنی نقشی که امروز در جنس دوم بودن زنان مولفه ی رزین و گران سنگ است، در دوره ی بربریت مقام زن را تا سطح رهبری بالا برده بود.
ولی  چگونه ممکن بود که حافظه ی سنتی جامعه با پیشداوری هایی که از ذهنیت پدر سالار ریشه می گرفت، برای تاریخ نویسان و قضاوت های تاریخی مجال می داد که به این حقیقت اذعان کند؟  چون با قبول این پیش فرض نخستین ضربه بر خانواده وارد می گردد.
فرضیه مجرد جی. جی. باکوفن با کتابی که رابرت بری فلت در سال ۱۹۲۷ نشر کرد، قدرت بیشتری یافت. بری فلت چیز های ارزشمندی را بر فرضیه ی باکوفن افزود و گفت که رهبری زنان تنها به دلیل اندام های زایشی شان نبود، طفل و غریزه ی نگهداری از او سبب شد که زنان به تولید و کار بیرون از محل زندگی خانواده ی گسترده ی خود بپردازند و همزمان با نقش مادری خود زیربنای اقتصادی جمع را نیز بنا نهاده و مدیریت (رهبری) کنند. زنان نخستین کسانی بودند که بر اساس غریزه به زراعت، ظرف سازی، چرم سازی، پشم بافی و خانه سازی پرداختند و با دست آورد های تولیدی خود قدرت اجتماعی خود را نیز تحکیم بخشیدند. تیوری انگلس نیز این است که اساس جامعه بر تولید و زایش استوار است که شاخصه هایی برای رهبری شمرده می شوند و این دو شاخصه را می توان در  زنان بدوی شناسایی کرد، آنانی که جامعه ی مادر سالار را بنیاد نهادند.
یادداشت: منبع مهم من در این نبشته علاوه بر داشته های قبلی و نگرش ویژه ی خودم که در مورد جنبش آزادی خواهانه ی زنان دارم، کتاب (آزادی زنان) اثر ایولین رید است.
یاداشت دوم/ پدر سالاری
جامعه ی مادر سالار بعد از کشف زراعت و تولید بیشتر از هم پاشید. وسایل تولید بدوی که در اختیار زنان و در حقیقت کشف و اختراع خود شان بود، به زنان قدرت بیشتر می بخشید. مردان از سفر های طولانی که به خاطر شکار های بزرگ صورت می گرفت، خسته شده بودند و به این باور رسیدند که اگر این وسایل در دسترس آنان باشد می توانند راحت تر به سر ببرند. این باور سبب شد که آهسته آهسته وسایل تولید را در اختیار خود آوردند. از سوی دیگر زراعت و مالداری که نیز محصولی از تجربه های زنان بود، رشد کرد. در این مرحله هم زن و هم مرد به تولید پرداختند و در نتیجه مواد اضافی (ثروت کوچک) تولید گردید که زمینه ای برای مراوده و ارتباط بیشتر بین انسان های بدوی گردید.  نخست طایفه های کوچک که نقش مشترک و منافع مشترک داشتند و سپس خانوار های گسترده ی دهقانی تشکیل گردیدند که در آن مردان با کنترول بر وسایل تولید، کنترول بیشتری را بر تولیدات خانواده داشتند. هسته های جامعه ی پدر سالار از همین جا گذاشته شد. گروهی از پژوهشگران نیز به این باور اند که مردان بعد از کشف نقش شان در تولید مثل در رویارویی با زنان، جامعه ی پدر سالار را بنا نهاده و فرزند را تنها از آن خود دانستند. مرد بدوی به دلیل نیروی زایایی زن او را برتر از خود تصور می کرد. با این کشف همه چیز باژگونه شد و مردان به خاطر تثبیت نقش جنسی خود تک همسری ویژه یی را به میان آوردند و در نتیجه زنان آزادی اقتصادی و آزادی جنسی خود را از دست داده و در هیات خدمتگار بی مقدار خانه و عروسک میان تهی سود جویان در اجتماع در آمدند.
مردم شناسی امروز بر پایه دیدگاه های مارکسیست ها ثابت می کند که برتری مردان بر زنان نه به اساس طبیعت بل در اثر به وجود آمدن مالکیت خصوصی- جامعه ی طبقاتی شکل گرفته است که در آن مردان به تولید کنندگان اصلی مبدل شدند و با نخستین نشانه های مدنی گرایی که قانونیت و قدرت متمرکز از شاخصه های آن بودند، این روال جدید رنگ قانونی به خود گرفت. به گفته ی بری فلت، رومیان نخستین افرادی بودند که ساختار مادرسالاری را که دیگر درز برداشته بود، به آسانی به هم ریختند و در لوایح قانونی آن عصر،  ساختار های پدر سالاری را با اصل انتقال خویشاوندی از طریق پدر بنیان گذاشته و مالکیت خانوار را نیز در اختیار مرد گذاشتند. با نهادینه شدن این لوایح زنان با یک دروغ به حاشیه رانده شده و خانه نشین شدند. در حقیقت جامعه ی طبقاتی نیروی کار زن را در قلمرو کوچک امپراتوری اش محدود ساخت و از او کارگر بی دستمزدی ساخت که به کار واداشته شد؛ بدون این که دستمزدی برایش تعیین گردد.
از این پس قوانین، لوایح و مقرراتی که توسط انسان های متمدن ساخته شدند، پیوستگی و سلسله ی مراتب مردانه را متمرکز ساخته و بدان قوت بیشتر بخشیدند. زنان در آشپزخانه های کوچک ملال آور زندگی تازه ای را آغاز کرده و ذهن روشن نگر، استعداد و خلاقیت خود را تسلیم کردند و به دستگاه های زایش و پرورش کودکان، پخت و پز و نظافت تبدیل گردیدند. این زندگی تازه بدون مالکیت اقتصادی و بدون آزادی با آگاه و ناخودآگاه منفعل و فرمانبردار، هویت وابسته و نا متشخص زنان در تمدن جدید شد که دین و قانون به عنوان مجریان اصلی از این روند پشتیانی کردند.  این بهای بود که جامعه ی مرد سالار از زنان طلب می کرد.
نظریه پردازان امریکایی در این مورد می نویسند : « هنگامی که زن از کار تولیدی باز داشته شد، وابسته گردید. نگه داشتن زنان و کودکان به دوش مردان انداخته شد و ازدواج شاید برای نخستین بار در جهان بار گران اقتصادی گردید. قانون و مذهب بی درنگ از آن پشتیبانی کردند و این اندیشه را تبلیغ و ترویج کردند که تامین زندگی زنان و کودکان تعهد و وظیفه ی طبیعی مرد است». (آزادی زنان- ص ۵۰)
انگلس خاطر نشان می کند که سلب حق مادری از مادران شکست تاریخی زنان را فراهم ساخت و زن صرف وسیله ای برای تولید نسل گردید که سلسله ی آن توسط پدر تعیین می شد و فرزندان تنها توسط پدران خود در جامعه شناخته می شدند. در حقیقت زنان همان چیزی را از دست دادند که از دیدگاه وبر و دورکیم مشخصه ی عصر مادر سالاری بود: حقوق مادر نسبت به فرزند.
 از سوی دیگر چگونگی کار زن و مرد در خانه و جامعه، چگونگی تقسیم ثروت را نیز معین کرد؛ زنان در این دوره حق مالکیت را از دست داده، خود از داشته های مردان به شمار آمدند. پدر سالاران شعار دادند که رحم زن بهتر از مغز و فکر او عمل می کند.
نظام پدر سالار به شدت به زن حمله کرد و داشته های او را به تاراج برد و با کمک دین، سنت، تابو و بالاخره قانون که ترتیب اش را به دست داشت، زن را از نظر طبیعی و اجتماعی آن چنان کم مایه ساخت که در قرن های بعد زنان بی باور به هستی و توانمندی خود، اندیشه ها و پندار های رایج را پذیرفته و ویژگی های جسمی خود را نه موهبت بل، شوخیی خدا با طبیعت  تلقی کردند.
جامعه ی پدر سالار تابویی را زایید  که در سایه ی آن نگرش و باور های جامعه، یکسره زن ستیز شدند. در این تابو زن چونان مایه ی پلشتی و نمود سیاهکاری بازتاب می یابد، تا جایی که با تعبیر های مردانه زنان را (ناقصان عقل و دین) می خوانند و می گویند:
زن چه باشد ؟ ناقصی در عقل و دین   /    هیچ   ناقص نیست در عالم چنین   
این در حالی است که آدمیان در دوره ی مادر سالاری الهه بزرگ را با پستان های آویخته و شکم برآمده و رنگ سرخ که نمودی از نقش مادری بود، می پرستیدند و به رابطه ی ازلی میان زن و زمین باور داشتند؛ همان زن و زمینی که بعد ها به تصرف خود آوردند. زنان روشن نگر باز هم تکرار می کنند که: تاریخ بشریت پر از دروغ و فریب است؛ تاریخ واقعی را  باید جایگزین تاریخ جعلی ساخت. مگر نه این است که بر مبنای همین تاریخ،  زنان را جنس دوم و فرو دست خوانده اند و طبعیت شان را مانع پیشرفت ذهنی و مادی شان خوانده اند؟ آیا این تاریخ ادعا ندارد که زنان از نظر طبیعی در موقعیت پستی نسبت به مردان قرار دارند، پس موقعیت اجتماعی شان نیز باید پست تر باشد؟
امروز علم و تاریخ ثابت می کنند که ویژه گی های بیولوژیکی و فیزیکی انسان ها به هیچ صورت دلیل برقراری مناسبات غیرعادلانه و عدم توازن جنسیتی در جامعه نیستند و تمام این جعلیات ساخته ی ذهنیت پدرسالار جامعه است.

دکمه بازگشت به بالا