اندرباب اوصاف کمالیه و جمالیه نامزدان ریاست جمهوریه فی بلاد الافغانستانیه وصف الحال شیخنا مولانا علی احمد جلالی

آن دارنده صفات بی حساب و نویسنده چندین باب  کتاب اندر مدح  جنگیات و سیاسات یومیه بلاد افغانستانیه.  آن صاحب منصب جنگاوری و شیفته ی فن آوری سلاحات مدرنیه و غیر مدرنیه؛ آن فارغ التحصیل دانشگاه جنگ و صاحب پنجه های قوی چون پلنگ و کشنده ی چندین نهنگ فی بحر و بر.
از اکابر روزگار و داری حکمت فاضله بود. گویند روزگاری چند نیز بر حکومت افغانستان وزیر داخله بود.
اول کارش چنان بود که اندر روزگار کودکی سنگ بسی بر شیشه های همسایه زدی و کودکان کوچکتر از خود را بسی لت بلیغ کردی؛ پس چون پدر احوال پسر بدید مکاشفت به عمل آورد که این پسر بسی جنگاور باشد.

پس وی را در کار حربیات نمودی و چنان اندرین کار مستغرق شدی که دکترایش را نیز اندر کار جنگ ها گرفتی و مقام ارکان حرب را به چنگ آوردی.
وی مردی بود دارای مهابت و صلابت، عظمت و سخاوت و شجاعت وعقل و فطنت و کیاست و سیاست و فراست و عدالت، دوست نواز و دشمن گداز و گردن فراز و جنگ ساز، زود آغاز و دیر انداز.
گویند وی نخستین کسی بودی که کار جنگ و خبرنگاری در هم آمیختی و طرحی تازه ای ریختی که نه خودش را بکار آمد و نه دیگران را و چون صدای امریکا را به نور معدلت و اوج عظمت خویش در نوردید، چنان دید که کار دیگر گیرد و شغل دیگر پذیرد تا خلایق از دانش بی انتها و عقل بی منتهایش بهری کافی و حظ وافی برند.
گویند کتابی نوشت تحت عنوان آن سوی کوه ها. مریدان که این سوی کوه ها را نیز به درستی نشناختندی در دامن شیخ آویختند که یا شیخ ما را از حکمت های آن سوی کوه ها آگاه گردان و دانش خویش در این باب بر ما نیز بیفشان.
شیخ نگاهی عاقل اندر سفیه بر ایشان افگند و فرمود ای مریدکان نادان من چه دانم آن سوی کوه ها چه باشد، مگر من غیب شناس باشم. گفتند پس چه اندر کتاب آن سوی کوه ها نوشتی، گفت بروید و خود آگاه شوید. چون بگشادند فقط یک جمله دیدند که اندر کتاب نوشته بود: کی می داند در آن سوی کوه ها چه باشد. گویند کسی بدین مهارت و مهابت یک عالم اندیشه را در قالب یک جمله نگنجانده بود که شیخ ما دامته هو برکاته فی کتب رساله گفته بود.
نقل است چون در کار وزارت داخلیه اش کردند، چنان خشونت با جنگ سالاران در پیش گرفت که آن بینوایان صلح را نیز فراموش کردندی و مدام گفتی که من آبروی قاچاقچیان مواد مخدر خواهم ریخت و نام شان بر صفحه ی روزنامه جات خواهم نوشت و پته شان را روی آب خواهم آورد.
مریدان هرچه انتظار کشیدند دیدند که از افشای نام های قاچاقچیان مخدرات خبری نشد. گفتند یا شیخ الوعده الوفا پس چه کردی لیست قاچاقچیان که اندر حکومت رسوخ و نفوذ دارند و مناصب بزرگ؟ گفت طوماری بزرگ که بتوان نام همه ی این قاچاقچیان را در آن گنجاند، هنوز ساخته نشده و تا زمانی که آن طومار ساخته گردد من نتوانم که افشا کنم.
اما مغرضان و دشمنان گویند وی هرچه داشته بودی به کار انداخته بودی تا این نام ها هویدا کند اما صد افسوس که زورش نتوانستی رسید و ناف اش برفت و دیگر پیرامون این حرف ها نگشت.
از کرامات شیخ ما مولانا جلالی بسیار نقل کنند. یکی آن باشد که چون کار وزارت داخلیه را فرا چنگ آوردی، امنیت نیز بر هم خوردی و دشمنان و مخالفان و دزدان و سارقان، طالبان و غالبان و کیسه بران و اختطاف گران و ترورکنندگان بسیار شدی. پس پرسیدند که چه حکمت باشد که تا تو بر وزارت داخلیه فراز شدی طومار نا امنی ها دراز شده؟ گفت شما در این حکمت عاجزید. ما اول نا امنی بیشتر کنیم و چون نا امنی بیشتر شد امنیت را بیاوریم که خلایق بپندارند این کار سترگ را جز ما کس نتواند. پس چون نا امنی بیشتر کرد دیگر نتوانست امنیت را پس آورد، ناچار فرار را بر قرار ترجیح داد و بهانه فرمود که ما را هنوز دانش به حد اعلا نرسیده است و باید خود را علامه ی دهر کنیم. پس در رفت و این ناامنی را به وزیر پس از خود میراث گذاشت.
گویند روزگاری نیز در کسوت شریف معلمی در آمدی و شاگردان را دروس جنگی دادی. شاگردان اش را پرسیدند و از وی چی آموختید؟ گفتند هزار مساله ی غامض که دیگران از آن عاجز باشند را آموختیم. گفتند یکی فی مثال بگویید. گفتند یکی آن است که چون دشمن از شما فزون باشد، نترسید بلکه به راحتی هرچه به همراه دارید کنار گذارید و فرار را بر قرار ترجیع دهید.
نقل است که آب اش با سلطان به یک جوی نرفتی و دایما با وی سر جنگ و جدل داشتی و هیچ گاهی از این جنجال نیاسودی و آخر کار حوصله ی سلطان سر رسید و وی را  فرستاد به جابلقا تا قاز بچراند.
بدین سان بود که چون کینه و عداوت میان سلطان معظم شیخنا کرزی و مولانا جلالی در گرفت، وی نیز خود را نامزد بنمود اندر کار سلطنت و کامپاینیات را نیز آغاز بکرد.
می گویند پیوسته این شعر وصف الحال خویش سرودی:
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاه دلکش است اما فقط بر فرق من زیبد
خداش نصرت دهاد که هرچند خدمتی لایق مر خلایق را در زمان وزارت اش ننمود، باشد که در سلطنت اش کاری برای خلایق انجام دهد.

دکمه بازگشت به بالا