امروز زنگ ها به صدا می آیند

امروز، در طنین انعکاس زنگ های مکاتب،  کودکان و نوجوانان ما فصل دل انگیز رستن و شگفتن را از نو آغاز می نمایند.  گویی برای آنان، سال نو از همین روز آغاز می شود و حقیقت نیز همین است، زیرا دروازه ی هر مدرسه و مکتبی، مدخلی است به سوی فردا و آغازی است برای سال نو.  صدای زنگ مکتب برای یک دانش آموز اعلام آغاز زندگی است و برای یک دانش آموز آغاز مکتب آغاز حیات و جنبش و زندگی است، زیرا دانش زندگی است و آن که نمی آموزد و نیاموخته است کالبدی بیش نیست.  اگر مادر و پدر در سیمای فرزندان شان، آینده و فردای خودشان را می یابند و می بینند، یک ملت و جامعه نیز در چهره ی نسل نو خویش آینده ی خویش را می بیند. از همین سبب است که گفتیم دروازه هر مکتبی،  دروازه ای است که فردا را نمایش می دهد و پنجره ی هر صنف مکتبی چشم اندازی است که از آن آینده را می توان دید. آینده ای که توسط فرزندان دانش آموز ما و سرانگشتان ظریف آنان تنیده می شود.  به این ترتیب پروردن و درست پروردن نسل آینده، پروردن فردای خود ماست.

از این منظر، آغاز سال نو تعلیمی، ‌آغازی است برای همه ی ما و همین ما را مکلف می سازد که این آغاز را همپا با دانش آموزان به شادمانی آغاز نماییم و خیلی جدی بگیریم.  هر چند سالیان دراز جنگ و مهاجرت و آشفتگی و پریشان حالی،  خیلی کم امکان می داد که سرور و شادمانی این لحظات پرشور و شکوهمند را احساس کنیم و حتا هم اکنون نیز نگرانی های ناشی از بی امنیتی و آدم ربایی، انتحار و ترور و در مناطقی از کشور آتش زدن مکاتب و کشته شدن معلمین و استادان، اسید پاشی بر روی دختران توسط سپاهیان جهل و وحشت،  کمتر مجال می دهد و فقر و بینوایی و بیکاری خانواده ها،  نمی گذارد تا گل غنچه های لبخند و تبسم بر لب های دانش آموزان و آموزگاران آنان شگوفا گردد.  از جانب دیگر در آن مناطقی نیز که امنیت نسبی وجود دارد، چنین به نظر می رسد که مقام های مسوول و دست اندرکار، همچنان که در بسیاری عرصه های دیگر اهمیت را به جنبه ی کمی می دهند، در این عرصه نیز به رشد کیفیت کار کمتر توجه دارند و به همین دل خوش هستند که اعداد و ارقام و آمار درست یا نادرستی را ارایه دهند.  کمبود معلم و مواد درسی و آموزشی،  امر غیر قابل انکار است و مقام های مسوول نیز به آن اعتراف دارند.  نبود معاش غیر کافی برای معلمین و تاخیر ناموجه در پرداخت همین معاش ناچیز، خود به خود هر معلمی را وامی دارد تا اگر توانست با صد واسطه شغلی در یکی از ادارات غیردولتی برای خودش بیابد و یا در اوقات فراغت،  به کار در بازار و نظایر آن بپردازد. آیا چنین معلمی که از آرامش روانی نیز برخوردار نیست و تضمین و تامین دیگری ندارد، چه وقتی فرصت می یابد که خودش را برای آموزش آماده سازد؟ وانگهی در چهره ی غمناک و ماتم گرفته ی این معلم و قامت لاغر و خشکیده ی او چه چیزی وجود دارد که یک دانش آموز را امید ببخشد. آیا بسنده کردن به گفتن این که شغل معلمی شریفترین شغل است،  کافی است، یا احترام عملی به این شغل شریف نیز لازم و فرض است؟

دکمه بازگشت به بالا