امتناع از تفکر به خاطر سازش عقل و خرافات

ملاحظاتی در باب روشنگری – ۲

عنصر آزادی در رهایی انسان از صغارت، آن گونه که کانت به آن باور داشت، اصل اساسی است. آزادی، عقلانیت انتقادی را از شر نابودی و شکنجه ی رژیم ها و جوامع مستبد در امان نگه می دارد. در تحت چنین حاکمیتی عقل بسوی تظاهر و تایید آنچه که به آن عقیده ندارد، می غلطد. در وضعیت کنونی، هر آنچه روشنفکر و منتقد بگوید، رگه های قوی ملاحظه کاری و دروغ را در خود دارد. صغارت، تداوم ابتذال اخلاقی بشر بخاطر تظاهر و جبن تحمیل شده از سوی نظام و فرهنگ های سرکوب گر بالای انسان است.

ما طرفدار به کار بردن عقل در امور عمومی هستیم، اما، دایره ی این کاربرد به اجبار محدود است؛ محدوده هایی که ما از آن در جامعه ی خود به نام خطوط سرخ  یاد می کنیم. هر سیاستِ منتقدانه علیه این محدوده ها به معنای طرد و تحقیر، شکنجه و نابودی است. در چنین وضعیتی کاربرد عقل در حوزه ی عمومی عمل شجاعانه تلقی می شود.
آزادی تنها در چنگال رژیم های مستبد نیست، بلکه، فرهنگ عمومی این آزادی را به دلیل اعتقادات مملو از خرافات و ارزش های نیندیشیده ی میراثی نیز از افراد و جنبش های منتقد می گیرد. دولت ها، خرافات و ارزش های غیر انتقادی و عقلانیِِ گفتگویی را به ایدیولوژی مشروعیت خود مبدل کرده و به واسطه ی آن سلطه ی خود را بالای نهاد ها، تمایلات و کنش های انتقادی گسترش می دهند. این سلطه تنها در نظام دولتی منعکس نمی شود، نهاد های اجتماعی نظیر خانواده و مکتب و دانشگاه در ایتلاف با دولت، میکانیزم ها یا سازو کار های سلطه را گسترش می دهند. آزادی در این چارچوب نه تنها نقد دولت و نهادهای اجتماعی سلطه است، بلکه توده و فرهنگ عمومی را نیز شامل می شود.
از این منظر، گروه های سیاسی و مذهبی شاید دولت را به دلیل محدود کردن آزادی انتقاد نمایند و حاکمیت آن را به چالش بکشند. اما، مردم و فرهنگ عمومی و اقلیتی از دایره ی هر نوع نقد جدی و بنیادین مصوون است. دلیل آن تقلیل تفکر انتقادی به تاکتیک و ملاحظه کاری سیاسی و اجتماعی است تا احزاب و گروه های مذهبی پایگاه خود را از دست ندهند.
دین با خرافات آلوده است، اما، گروه های مذهبی یا خود در تیوریزه کردن این خرافات دست دارند، و یا به دلیل از دست دادن محبوبیت از انتقاد، از خرافات دست می کشند. از این رو، مبارزه با دشمن جدید یعنی رسانه ها سهل تر از مبارزه گسترده علیه اعتقاد به تعویذ و جادو و تفرقه های مذهبی است.
  خرد انتقادی، روشنفکران را به بیان منتقدانه ی مفاهیم، ارزش ها و اسطوره ها فرا می خواند. ولی در عین حال، این بیان منتقدانه، به دلیل هزینه های اجتماعی و سیاسی آن، نمی تواند خالی از تظاهر و ملاحظه کاری باشد. در هیچ شرایطی عقل انتقادی برای روشنفکران و جنبش های اجتماعی و مدنی به معنای نقد از تمام ارزش ها نیست. حتا در بسیاری از مقاطع نقد خرافات آشکار برای روشنفکران و جنبش های روشنگری مشکل آفرین است. سازش عقل با خرافات که هورکهایمر از آن در مقاله ی «عقل علیه عقل: ملاحظاتی در باب روشنگری» به معنای تخریب عقل و نفس یاد می کند، فرایند روشنگری را با تناقض ذاتی مواجه می سازد.
کاربرد عمومی عقل، به معنای عقب نشینی از بعضی مواضع نیز است. ترس از طرد و شکنجه، روشنفکر را به موجودی ملاحظه گر تبدیل می سازد. از این خاطر، عقلانیت انتقادی در هیچ وضعیتی عنصر واقعی برای روشنفکران نیست. آنان باید با بعضی از مفاهیم و خرافات سازش کنند. در این صورت، چه کسی متفکر واقعی بوده می تواند؟ چه کسی از ما درخواست کاربرد بی پروای عقل انتقادی را در تمام امور کرده می تواند؟
ما با هراس از کاربرد عقل در تمام امور به گفته ای هورکهایمر با خرافات سازش می کنیم. روشنگری نیز با این سازش ما سرنوشت غم انگیز پیدا می کند. ما روشنگری را به این خاطر به میراث برده ایم که با خرافات در علم و دین مبارزه کنیم، خرافاتی که قدرت اندیشیدن بشری را زایل کرده و اراده ی او را به دست امور وهمی، درک ناقص و محدود از هستی و با لاتر از همه درک خرافاتی از هستی می دهد.
اما، منتقد از نقد امتناع می کند، و عقل انتقادی ناگزیر از افتادن با فرهنگ و اعتقادات عمومی است. برای منتقدان و روشنفکران نقد حاکمیت آسان است، اما، از نقد ایدیولوژی دولت و نهاد های اجتماعی که بر شالوده ی آن استوار و منبع مشروعیت شان است، پرهیز می کنند. این تناقض، منتقد و روشنفکر را  بی ربط می نمایاند. چگونه ما به نقد ایدیولوژی دولت و نهاد های اجتماعی دست نمی یازیم ولی در عین حال توقع تغییر را نیز داریم؟ اگر منابع مشروعیت و ایدیولوژی حاکمیت و نهادها مورد انتقاد قرار نمی گیرد، تیوری انتقادی و تغییر اجتماعی حرف بی معنا است. سرکوب گری نهاد ها به واسطه ی اعتقادات عمومی قابل توجیه است.
به عنوان نمونه، نقد ایدیولوژی نهاد ها، نقد مذهب و اخلاق عمومی و تفکری که با این منابع پیوند دارند و مردم به واسطه ی آن فهم و شناخت خود را شکل می دهند، است. اما، روشنفکران، تکنوکرات های دولتی، فعالان اجتماعی و مدنی، از این نقد می گریزند: اگر خواهان پیروزی اصلاحات و تغییرات هستیم باید به زبان مردم و با دوری از نقد اعتقادات و فرهنگ عمومی فعالیت کنیم. آنها می گویند که چون اندیشه های ما با عدم پذیرش از سوی مردم مواجه است، پس در روشنگری آنان نقشی نداشته، و باعث طغیان اجتماعی می شود.
این تفکر که برای فعالیت های اجتماعی و سیاسی در شرایط کنونی توجیه پذیر می نماید، خطرناک ترین تفکر برای خرد انتقادی و روشنگری است.
 این تفکر اول، روشنفکران و متفکران را به چاپلوسی توده ها می کشاند و به این وسیله هر رفتار و اعتقاد غیر عقلانی اجتماع نادیده گرفته می شود، و در قدم دوم، فرهنگ تبدیل به مجموعه ای از ارزش ها و رفتارهای ایستا می گردد که کار روشنفکر، متفکر و فعال سیاسی ساختن سپری مشروعیت از آن برای تسخیر و یا نقد دولت است. ما می توانیم تمام خرافات اجتماعی را زیر نام دین بخاطر دلخوشی مردم نا دیده بگیریم تا فارغ بال بسوی تسخیر قدرت برویم. وقتی که قدرت را نیز تسخیر کردیم، برای تامین مشروعیت دوباره به همین خرافات رجوع می کنیم.
 منظور از تیوری انتقادی ترتیب وسایل و ابزار برای تغییرات در یک زمان معین نیست. تولید دانش و امکان تفکر انتقادی نسبت به نهاد ها، مفاهیم و طرز دید حاکم، ما را قادر به درک تغییر می نماید.اگر چه نقد در تصور عمومی مترادف با ویران گری است، اما، نقد در عین این که خرافات، مفاهیم دروغین، فریب کاری، دانش و مفاهیمی ناتوان از تغییر وضعیت و…. را ویران می سازد، بشر را به تولید دانش و تیوری در فرایند گفتگوی منتقدانه ی بین الاذهانی که بایستی حوزه ای باشد عاری از پیش فرض های سطله منشانه که گفتگوها را به بحران می کشاند، فرا می خواند. البته که این امر در درون ساختارهای اجتماعی پیش مدرن اتفاق نمی افتد، مگر این که نخبگان تولید کننده ی  دانش و تیوری، عقل و نظریه انتقادی را در کلیت درک کنند، ولی فراگیر شدن را منوط به یک روند زمان گیر بدانند.
از دیر باز این خوی تاریخی بین عمومی این تصور را ایجاد کرده است که تغییر یک روند کوتاه مدت اجتماعی و سیاسی است. بر این اساس، هر نظریه ای که با زمان مشکل خود را حل نکند باید از آن پرهیز شود. مدرنیته به عنوان یک پروژه در حال پیشرفت همین مشکل را با پست مدرنیست ها دارد که برخلاف هابرماس، گمان می کنند که چون در یک مطقع، مثلا، با ظهور فاشیسم و یا استالینیسم، دچار بحران مشروعیت و کارکرد شده است، پس باید آن را یک ابر روایت شکست خورده دانست. این در حالی است که پیشرفت بشر و سهولت های زیست جهان کنونی، محصول مدرنیته بوده و کاهش در رنج و آلام بشریت و مهیا شدن ابزار برای غلبه بر مشکلات، محصول مدرنیته است. رد مدرنیته به عنوان یک پروژه ی شکست خورده بازگشت به قرون وسطا است. از این خاطر درک زمان در چارچوب تصور عمومی برای تغییرات اجتماعی برای من قابل درک نیست. وقتی تاریخ پیشرفت جهان را نظاره می کنیم، تعیین زمان برای تغییر و پیشرفت امری بیهوده به نظر می رسد.
 من با این نظر مخالف نیستم که عنصر آزمایش در صدق یک نظریه الزامی و شاید تنها معیار برای موثریت و کارکرد یک نظریه، فرض شود، ولی، شکست یک تیوری، اگر در روند یک گفتگو و تحلیل آن اصلاح پذیر سازیم، نشانه ی از کنار گذاشتن آن نیست.
شکست مارکسیسم در جهان به معنای نفی ارزش ها و آرمان های مهم آن نیست. مارکسیسم وقتی به نقد سرمایه داری و مصیبت های که این سیستم بالای انسان و محیط زیست تحمیل می نماید، می پردازد، مباحث انتقادی معاصر را با ابزار تحلیلی قدرت مند مجهز می سازد. همچنان، اگر روزگاری دموکراسی در منطقه به دلیل حمایت سرمایه داری نظامی شکست بخورد، به معنای نفی دموکراسی نیست.
با توجه به این تحلیل، قصد دارم یکی از نقاط ضعف واقع گرایی عمومی نخبگان و روشنفکران را نسبت به تیوری انتقادی مورد توجه قرار دهم.
مجموع این فعالان، منتقدان و روشنفکران و در کلیت روح عمومی، از یک کوته بینی پوپولیستی رنج می برد. اگر شما در باب حقوق بشر و دموکراسی صحبتی به میان آورید، دلیل می آورند که با عنعنات و اعتقادات عمومی سازگاری نداشته و شکست می خورد.
اگر شما علیه خرافات بنویسید و سخن بگویید، همه بی تردید به منتقد گوشزد می نمایند که این روش خطرناک است، و نباید کاری به اعتقادات مردم داشت.
از نظر من، این واقع گرایی نمی تواند برای تولیدکنندگان دانش و تیوری انتقادی قانع کننده باشد. هر دانشی در زمان خود رادیکال و فراتر از فراست عمومی است.  روزی که گالیله گردش زمین را تایید کرد، کلیسا و اعتقادات عمومی با او در افتادند. اما، کشف چرخش زمین کمک بزرگ به منتقدان علم گرای کلیسا کرد. گالیله نه مانند کانت و مارکس نوشت، و نه چون اصحاب دانشنامه ای، ولتر، دیدرو و…..، در برابر کلیسا مقاومت کرد. اما، او نشان داد که کلیسا با عقاید خرافی در باره ی طبیعت و جهان، مانع پیشرفت و سعادت بشری می شود.
به نظر من، تغییر در نبود یک دریافت و تیوری جدید بی معناست. اگر حقوق بشر با توجه به مایه های انتقادی آن نسبت به اعتقادات عمومی و سنتی افغانستان، تا اندازه ی زیادی، از نظر واقع بینی مسلط، افراط گرایی و حتا خطرناک است، اما، این موضوع نه از ارزش اعلامیه حقوق بشر کم می کند و نه از تفکر انسان مدار محتوای آن. هر تغییر نیاز به اصول و ارزش های پیشینی دارد که پیش از تغییر و در روند تغییر، برای ارزیابی انتقادی، خلق می شود. اگر ما اعلامیه حقوق بشر را نداشته باشیم، انسانی بودن، کرامت و سعادت بشری را باچه چیزی می سنجیم؟
اگر ما با خرافات در دین و علم مبارزه نکنیم، در موجودیت سکوت ما، تبدیل به حقایقی می شوند که پشتوانه ی آن نه عقلانیت و واقعیت که ترس و سرکوب است. رژیم ها و جوامع مستبد تنها با سرکوب و هراس است که توانسته ارزش ها و اعتقادات عمومی را حفظ کنند.
 

 

دکمه بازگشت به بالا