امان از این همه ظلم ایرانی ها

«اتاق دوم، منزل دوم، بخش داخله، شفاخانه استقلال، محمد جواد ولد محمد ظفر.»
این آدرسی بعد که بعد از قطع مکالمه تیلفونی به روی کاغذ نوشته بودم. دوستی که به من تیلفون نموده بود، تاکید داشت که محمد جواد بیماری است که توسط سربازان ایرانی تا سرحد مرگ لت و کوب شده و در وضعیت بسیار بدی قرار دارد. باید اورا از نزدیک می دیدم و از ظلمی که بر او روا داشته شده بود، می پرسیدم.
وقتی به آن جا رسیدم، هنگام معاینه مریضان داخل بستر در اول صبح بود و کسی را به داخل راه نمی دادند. به بهانه ای وارد شفاخانه شده و مستقیم به اتاق دوم در بخش داخله رفتم.
جوانی ۲۵تا ۳۰ ساله را می بینم که با ناله های متداوم درد درون اش را ضجه نموده و از ظلم سربازان ایرانی فریاد می کشد.
بدن آماس کرده و چشم های اشک آلود او همراه با انگشت هایی که از سوز سرمای سخت زمستان سوخته و خون آلود شده بودند، مرا آن چنان تحت تاثیر قرار داده و دردمندم ساخت که یک باره و بی آن که بدانم، اشک هایم جاری شده و دلم مملو از درد گردید.
او را که قادر نبود به خوبی حرف بزند، یک ماه قبل سربازان ایرانی از ولایت قم، مرکز علوم دینی و اجتهاد ملاهای ایرانی یا همان مرکز دانش اسلامی، به جرم این که افغان بوده و مدرک نداشته است، توقیف نموده و بعد از لت و کوب شدید به اردوگاه سفید سنگ انتقال می دهند. اردوگاهی که عنوان «جهنم یا برزخ ایران برای افغان ها» برای او مناسب تر خواهد بود. در این اردوگاه محمد جواد، پانزده روز تمام به جرمی که مرتکب نشده بود، در هوای سرد زمستانی به داخل کانتنیر آهنی (فلزی) زندانی شده و در سرد ترین لحظات شبانه روز با زور و لت و کوب توسط سربازان ایرانی وادار می شد تا ساعت ها با پای برهنه داخل برف ایستاده و درد بکشد. وقتی نمایش درد و رنج محمد جواد مظلوم و برهنه پا که با پیرهن نازک وادار به تحمل سرمای سوزان شده بود، برای سربازان جنایتکار ایرانی دلخوشی نمی آورد، او را با بدن یخ زده و کرخت شده اش به کانتینر آهنی برگردانده و زیر ضربات سخت و شکننده چکمه های شان گرفته و ناله های این مهاجر درد مند و تنها را به آسمان می رساند. محمد جواد دردمند در حالی که اشک های چشمان اش را پاک می نمود، با صدای گرفته و لرزان اش که به مشکل از حنجره اش بیرون می شد، می گوید: «به من نان نمی دادند. وقتی هوا خیلی سرد می شد مرا از کانتینر بیرون کشیده و به روی برف ها با پای لچ (برهنه) ساعت ها ایستاد می نمودند. آن ها در این وقت تمام لباس های مرا از تنم می کشیدند و مرا فقط با یک پیرهن و پتلون نازک وادار می نمودند که به روی برف ها بی ایستم. وقتی هم از این کار خسته می شدند، مرا به داخل کانتینر برگردانده و با مشت و لگد، لت و کوب می نمودند».
بالاخره بعد از پانزده روز ظلم و بیداد سربازان ایرانی، محمد جواد بیچاره و دردمند رد مرز شده و با پول خیرات و صدقات موتر داران و موتر وانان به کابل آمده و با همکاری یکی از هم وطنان به حوزه امنیتی ششم پولیس انتقال داده می شود، مسوولین این حوزه او را رسما به شفاخانه استقلال معرفی نموده و اینک دو روز است که داخل بستر این شفاخانه بوده و تحت مداوا قرار دارد. به گفته ی یکی از داکتران معالج محمد جواد، وضعیت او وخیم بوده و احتمال دارد تمام انگشتان اش قطع شوند؛ انگشتانی که از سوز سرما و جور سربازان ایرانی سوخته و کاملا زخم برداشته اند. این داکتر معالج تاکید می نمود که محمد جواد به شفاخانه وزیراکبرخان انتقال داده شده و تحت تداوی موثر تری قرار گیرد. زیرا تمام بدن اش پندیده و آماس نموده است، علاوه بر این یکی از بیضه های او سخت آسیب دیده و ممکن در نتیجه سرمای شدید و یا ضربات لت و کوب ازبین رفته باشد که امکان تداوی اش در شفاخانه استقلال کمتر است.

دکمه بازگشت به بالا