المپیای خفت!

آنانی که تکت شرکت در مراسم انتقال قدرت در امریکا را دریافت نکردند

المپیاد ها باز آفرینی جشنواره های یونانیان قدیم است. در روزگاران کهن، مردان ستبر یونانی، در پای کوه المپ به رقابت و زورآزمایی می پرداختند. در جریان المپیاد ها دست به اسلحه بردن ممنوع بود و جهان یونانی که مدنیت بزرگ مدرنیته فصل دیگر آن است، قدرت فکری کلاسیک خود را در امور ورزشی نیز به نمایش می گذاشت. یونان، در آن روزگار، مرکز تمدن بزرگ بشری بود. هنوز هم جهان از میراث بزرگ یونان الهام می گیرد. فلسفه، بازی های المپیک تابستانی و زمستانی نیز از فلسفه بازی های دامن کوه المپ از یونان قدیم به ودیعه گرفته شده است. دریغ که آن روح کلاسیک، در هجوم جهان مصرفی و استفاده از دارو های کیمیایی و دوپینگ های ورزشکاران بسیار آسیب دید. غم انگیز تر از این، ایدیولوژیزه کردن این بازی هاست. کاری که در سایه ی کشاکش های سیاسی دوران جنگ سرد، آغاز شد و تا امروز نیز ادامه دارد.

یک مسابقه خفت آور دیگری نیز در این روز ها در کشور ما در جریان است؛ این مشارکت نامزد های ریاست جمهوری افغانستان در المپیای ربودن دل از اداره جدید امریکا است. رسانه های جانبدار آنها نیز با آب و تاب از گردشگری نامزد های انتخابات افغانستان در واشنگتن خبر می دهند. بدین گونه است که مشارک در مراسم فلکلوریک سوگند رییس جمهور امریکا به آرزو و آرمان نامزد های ریاست جمهوری ما تبدیل می شود.  حضور در چنین مراسمی، مثل این که وثیقه ریاست جمهوری افغانستان برای نامزد ها باشد، خودشان و دوستان شان را به وجد می آورد. شگفتا، رسانه های دموکرات و انتقادی نیز دم بر نمی آورند و با کنجکاوی عجیبی، می خواهند همراه با قافله باشند. نفرت از حکومت کرزی می تواند، مسوولیت شهروندی باشد، اما تمکین به مزدوری را چگونه می توان توجیه کرد؟
 درجوانی های صاحب این قلم، بزرگترین ننگ، وابستگی به بیگانگان بود. در تاریخ ما، شاه شجاع، ببرک کارمل و شرکای شان، به دلیل نزدیکی شان به بیگانگان، به نماد ننگ و سرافگندگی تبدیل شدند. هیچ کسی را نمی توان در تاریخ سرافراز این کهن زمین، تا هجوم شوروی وشیوع فرهنگ وابستگی و مزد بگیری، هم از جانب رهبران حزب دموکراتیک خلق و هم از جانب مخالفان اش،  به یاد آورد که به وابستگی و مزدوری به بیگانگان افتخار کرده باشد. فرهنگ در این روزگار، تقلیل یافت به فرهنگ افتخار به متحدان قدرتمند و بد تر از آن اجتناب نظام مند از تفکر با مغز خود، اجتناب از تلاش برای آفریدن تیوری و طرح برای سرزمین خودی. وجدان و ممیزه ای چنین دورانی را، زوال فرهنگی و حاکمیت بی ارزشی تشکیل می دهد. بی ارزشی،  ارتقا یافته است به ارزش اجتماعی و سیاسی.
انسان موجود عجیبی است، با بغرنجی ها و پیچیدگی های روانی ویژه ی خودش؛ بغرنجی های که محصول هستی اجتماعی و روان فردی و روان جمعی دوران او و نظام ژنتیک او می باشند. هرگاه فردی با چنین ویژه گی هایی،  در تماس مستمر و پی گیر با آلودگی های اجتماعی قرار گیرد و از نظر سیاسی و روانی نیز از استحکام کافی شخصیتی برخوردار نباشد، به آسانی به مسخره ی دربار بیگانگان تقلیل می یابد و جامعه از پا افتاده و مصلوب جنگ های خونین نیز با او از سر تمکین برخورد می کند.
چند روز پیش در یکی از روزنامه ها عکس های تنی چند از نخبگان سیاسی کشور را دیدم، که گویا دعوت شده بودند تا در مراسم سوگند رییس جمهوری امریکا شرکت کنند. برخی از فعالان سیاسی و آتش بیاران معرکه المپیای خفت را دیدم که با چه شوری از این حادثه یاد می کردند. چرا حتا یک تن پیدا نشد تا بگوید از خواندن این خبر و شنیدن این تبصره ها، اندوهگین شدم، سرافگنده شدم. بسیاری از شادمانی و یا هم از روی نگرانی چشمان شان را به خارج دوخته بودند تا ببینند، واشنگتن عبای ریاست را بردوش چه کسی می اندازد و نیکتایی و دریشی های گوجی و آرمانی با کدام دستار عشایر و قبایل تعویض خواهد شد. اجندای این المپیای خفت و خفت پذیری دستور کار سیاسیون افغانستان را باژگون کرد. دیگر سخن از مردم و جلب آرای شان برای پشتیبانی از برنامه های سیاسی نبود. حتا ساده لوحانی که می پنداشتند، می توانند با برنامه های عوام گرایانه و ریاضت کشی های ظاهری، حسن نظر مردم گرسنه و آواره افغانستان را به سوی خود بکشند، دم بر نمی آوردند. ایلچی های دارالخلافه های تهران و اسلام آباد نیز در پخش و نشر رسانه های رنگا رنگ شان گیر ماندند و مترصد فرصت تا تظاهرات فرمایشی شان را در هماهنگی با ایجابات تهران کوک  کنند. دلم به حیرانی صاحبان دست های خالی، گرسنگان و آواره های  این دیار می سوخت. چند بار خواستم چیزی بنویسم، اما منصرف شدم تا این که خبر شدم که کسی به بارگاه دعوت نشده است و تکت های فروشی مراسم نیز فروخته شده اند. شنیدم که برخی از ایشان حتا دست به دامن نماینده رقیب شان، سفیر حامد کرزی در واشنگتن، زده اند که اگر امکان داشته باشد، برای شان تکتی برای افتخار حضور در این مراسم تهیه کند.
سفر کردگان کابل، راه درازی را پیموده اند، خسته و مانده و کسی  هم ایشان را به بارگاه راه نداد و بدین گونه، پاورقی ای از فصل سیاه یک المپیای خفت به پایان رسید. و ای دریغ که سلحشوران این خطه در زنجیر اند و گردن های افراخته شکسته شده اند.
ما در این دیار به انسان های نیاز داریم که با مغز خود بی اندیشند و با ارایه برنامه سیاسی خود و دفاع سربلند از دموکراسی، حقوق بشر، عدالت اجتماعی و استقرار دولت قانون در صحنه سیاسی حضور بیابند. سند و وثیقه مشروعیت را باید از اراده آزاد مردم گرفت. مردم تنها مرجع و منبع مشروع قدرت سیاسی اند.
 

 

دکمه بازگشت به بالا