از دست دادن عزیزان در کوچه های افشار

در روزهای سیاه جنگ قدرت و آوارگی شهروندان بیچاره و درمانده ی کابل و لحظه های انفجار و دود و خون، در کوچه های افشار در هر چند قدمی به جنازه بر می خوردیم. من بودم و فرزندم احمد شش ساله که بسته ای از لباس های پوشیدنی را در بقچه ای پیچیده و به روی سر گذاشته، به سمتی که نمی دانستم کجاست، می دویدیم.
آن طرفتر جمعیت نالانی از زنان و کودکانی را می دیدیم که مثل ما در حال دویدن بودند. صدای فیر و انفجار ناشی از گلوله های توپ و هاوان به گوش می رسید و ناله ها و ضجه های که از میان دیوار ها و درون خانه ها شنیده می شد، همراهی مان می کرد.
تازه به کوچه ای رسیده بودیم که انتهایش ما را به سرک پولی تخنیک – قرغه می رساند. ما همچنان از کناره دیوار خانه ها که از میان تعدادی از آن ها دود سیاهی بلند بود، می دویدیم و با تمام توانم احمدم را به دنبالم می کشاندم که ناگهان رگباری از گلوله ها را در اطرافم احساس نموده و در میان خاک و غباری که بلند شده بود، گم شدم.
صدا و ناله ی کودکانه تمام استخوان هایم را آتش زده و گام هایم را از رفتن باز داشته بود. دست فرزندم را که سست و سست تر می شد، محکم و محکمتر از پیش در دست هایم فشردم و فریادی زدم و هر دو بر زمین افتادیم.
باز هم می دویدم ولی این بار به جای بقچه ی لباس هایم جنازه ی کودک شش ساله ام را با خود حمل می کردم که به روی دست هایم آرمیده بود. او چهارمین و آخرین کسی بود که از خانواده ام، در جریان فقط  یک ساعت، کشته شده بودند.
پدر بچه ها و فرزند کلانم شعیب با ورود دسته ای از نظامیان به خانه ی ما، به رگبار گلوله ها بسته شده و به شهادت رسیده بودند. سمیه، دختر ده ساله و یگانه ی مادر، پیشتر از آن در انفجاری از بین رفته بود که بام یکی از اتاق های خانه ما را فرو ریختاند. دیگر همه چیز تمام شده بود و من تنها کسی از خانواده ام بودم که تا هنوز راه می رفتم و نفس می کشیدم.
می ایستم و به یاد اعضای خانواده ام که دیگر زنده نبودند، می افتم. به راستی دیگر کسی باقی نمانده بود و من تنهای تنها بودم. نمی دانستم چرا باز هم فرار می کنم. شاید زندگی خودم، مرا به فرار وا می داشت. به خودم می اندیشم:
آیا حالا که تمام عزیزانم را از دست داده ام، می توانم زنده باشم و من آن قدر قدرت خواهم داشت تا بدون احمد و شعیب و سمیه و شوهرم، زندگی کنم؟ نه! نه! هرگز این چنین توانی را در خودم نمی بینم. پس برای چه باید فرار کرد. آیا این بهتر نیست تا همه در کنار هم، جان داده و همراه با هم به خانه ی ابدی برویم؟ این اندیشه دو باره به من جرات داد تا همراه با جنازه ی پسرم تصمیم به برگشت به خانه ام را گرفته و در کنار شوهر و دیگر فرزندانم جان دهم.  
در مسیر برگشت به خانه بود که با ممانعت اعضای خانواده ای که چند دقیقه پیش دیده بودم بر خوردم. کسی از میان آن ها جنازه ی پسرم را از من گرفت و در گوشه ای نزدیک ترین حویلی گذاشت. دختری جوانی، دست های مرا به زور کشیده و از جنازه ی فرزندم جدا کرد. آنها می دویدند و مرا نیز همراه با خود شان می دواندند.
آن وقت به جای امن تری رسیده بودیم، در سرک سیلو و کمی دور تر از منطقه جنگی (افشار) همراه هزاران انسان سر و پا برهنه که بیشترین آن ها، زنان و کودکان بودند با غریو و وحشت می دویدیم.
شام گاه همان روز با خانواده ای که مرا به زور تا این جا آورده بود، به خانه ای در منطقه ی برچی رفتم. من خانواده ی شریک دردهایم را می شناسم که همزمان با من هفت نفر از اعضای خانواده اش را از دست داده بود. پیر مردی که پدر خانواده بود، سه مرد جوان؛ دو دختر هفت و سیزده ساله و یک پسر چهار ساله اش که یک جا به رگبار مرمی کلاشنکوف افراد مهاجم قرار گرفته و کشته شده بودند.

دکمه بازگشت به بالا