در پوستری که مقابل چشمانم بود، عکسهای نیمهتاریک افرادی را میدیدم که بر صحنه نمایش، نقشآفرینی میکردند. نمیشد فهمید موضوع نمایش چیست. فقط احساس نزدیکی به من میگفت: این صحنه درهم و آشفته، بیشباهت به اوضاع اجتماعی ما نیست. چون بیشتر تیاترهایی را که تاکنون در افغانستان دیدهام، همه صحنههایی از جنگ، خشونت و نابسامانیهای اجتماعی بودند و بارها من از لابلای این تیاترها، تصویر جامعهام را در مقابل چشمانم دیده و دریافته بودم که این تیاترها با من سخن میگویند و مرا تا ساعتها به تفکری عمیق وا میدارند که چرا این چنینیم ما؟ خیلی از چیزهایی که نمیتوان از آن عریان سخن گفت در همین جاست که مجالی برای گفتن مییابند و پیامی انسانی را تکثیر میکنند.


