باد از لابه لای موهایم می گذشت و همچون خوشه های رسیده گندم به این طرف و آن طرف پراکنده می ساخت، هوا کمی سرد بود اما چون لباسم ضخیم بود و کتی هم پوشیده بودم چیزی حس نمی کردم فقط گوش هایم بودند که آنرا حس می کرد.
کم کم به شفاخانه رسیدم، ذکیه یکی از پرستارهای شفاخانه سلامی کرد و گفت: داکتر صاحب، عجله کنید، یک مریض عاجل دارید!


