«چیزی در زندگیام شده است که نمیتوانم فراموش کنم.» این، جملهای است که «دلآرا» مرتب آن را با خود تکرار میکند. سعی میکنم به او کمک کنم تا خاطره تلخی را که آزارش میدهد، بیان کند. او به صحبت کردن در مورد گذشتهاش نیاز دارد؛ اما میترسد. سرش پایین است و ارتباط چشمی ندارد. شانههای درهمتنیده، دستان مشتکرده و پایش که مرتب تکان میخورد، نشان میدهد شدیدا مضطرب است. دستمالکاغذی را در بین انگشتانش ریزریز میکند. هرچند وقت یکبار، اُف میکشد و میگوید: «زندگی چه سخت است. هیچ چیز خوب نیست. از همه بدم میآید.» کاملا مشخص است که اضطراب و افسردگی دارد. اما مشکل او چیزی بزرگتر از اینهاست. «دلآرا» دختری است 19ساله که با شکایت از گریههای ناگهانی و ضعف حافظه، برای مشاوره آمده است.


