مثلا تصور کنید هزار نفر در دانشگاههای ما با آشنایی با ارسطو احساس نیاز میکنند تا آنچه را او در مورد عالم و آدم گفته بهصورت آزادانه و دقیق بدانند و دانستههایشان را تسری بخشند. این نیاز به دانستنِ ارسطو حتا از سر تفنن هم اگر باشد، نشاندهندهی پدیدار شدن تغییری در زیر چتر فرهنگ متداول است. فرهنگ متداول برای اینکه ریشه خودش را از آسیبهای اینگونه تغییرات حفظ کند در برابر این نیازها انعطاف نشان میدهد، اما بهگونهای که موضوعِ نیاز را بهصورت ماهرانه در خود، خودی میسازد. مثلا در یک سطح کلی در فرهنگ مسلمانان از ارسطو یک ارسطوی خودی میسازد و آنگاه مدعی ارسطوی اسلامی میشود. ارسطوی اسلامی، ارسطویی است که علت نخستش همان خدا است که فرهنگ متداول مسمانها با آن آشنا و بر آن متکیست. همینطور اومانیسم اسلامی میسازیم؛ اومانیسمی که انسانِ مرکزی آن انسانی است که در اسلام از او بهعنوان اشرف مخلوقات یاد میشود و... . حتا در سطوح کوچکتر فرهنگی ما میتوانیم از ارسطوهای کشوری مانند ارسطوی افغانی، اومانیسم افغانی و امثال آن سخن بهمیان بیاوریم. حقوق بشر نیز تا آنجای که صرفا بهعنوان مجموعه هنجارهای حقوقی- اخلاقی در نظر گرفته میشود از این قاعده مستثنا نیست. و سرنوشتی که در دام آن گرفتار خواهد آمد این است که ما آنرا در بدنه/ساختار فرهنگی و اجتماعی و فکری متداول جامعه که عمیقا استعداد نقض ارزشها و هنجارهای آنرا دارد همچون ضمیمهی بخیهزنیم و از آن حقوق بشر خودی بسازیم که تابع اصول متداول فرهنگی جامعه است نه تابع اصل حقیقی خودش(انسان آزاد).
حقوق بشر همچون میکانیزم کاشت سوژه
اما حقوق بشر بهعنوان یکی از عناصر ساختار زندگی مدرن که در متن اعلامیهی آن بهصورت هنجارهای مشخص، عملی و قابل اجرا در آمده است به چیزی غیر از سوژهی مدرن تحویلپذیر نیست و نمیتوان آنرا بر هیچ اصل بنیادینی غیر از سوژه، بنیاد نهاد. دلایلی که برای اثبات این مدعا میتوان داشت اینهایند:
یک) تکتک مادههای حقوق بشر اگر در یک ساختار ارگانیک در نظر گرفته شود، نشان میدهد که حقوق بشر عمیقا انسانباورانه است و انسانباوری آن نیز از جنس انسانباوری معرفتی سوفسطایی و یا از جنس انسانباوری ضمیمهای ادیان نیست، بل از جنس انسانباوری مدرنی است که در آن انسان اقامتگاه سوژهی خودبنیاد و آزاد میباشد.
دو) تمام مادههای حقوق بشر صورت هنجارمند این سه اصل اساسی عصر مدرن است: «همهچیز برای انسان، همهچیز به خواست انسان و همهچیز به رضایت انسان». این سه اصل، اصول اساسی شکلگیری نظامها و ساختارهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی مدرن است؛ بهطوری که اگر اصل «همهچیز برای انسان» پذیرفته نمیشد، شکلگیری ساختارهای سیکولار نظامهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی مدرن ممکن نبود. اگر اصول «همهچیز به خواست و رضایت انسان» نبودی، ممکن نبود نظامها و ساختارهای سیاسی به خواست حکومت شوندهها پدید بیایند و آنگاه حکومتکنندهها را در برابر اراده مردم مسوول قرار بدهند تا رضایت حکومتشوندهها را بار بیاورند.
حقوق بشر اساسا پدیدهی مدرن و دستآورد عصر مدرنیته است، رادیکالترین عنصر مدرن که زیربنای تمامی پدیدهها و ساختارهای مدرن اعم از دولت، جامعه، فرهنگ و حتا ذهن فردی انسانهای مدرن میباشد، «من؛ اندیشنده»ی دکارت است که آنرا سوژه میخوانیم. سوژهی دکارت از چهار صفت اصلی برخوردار است: خودبنیاد است، آزاد است، اندیشنده است و ساکن است. این چهار صفت استعدادی را سوژه میبخشد که به لحاظ تیوریک سوژه براساس آن میتواند تمامی پدیدههای مدرن را بر خود فرو بکاهد و به آنها روشنی بخشد. از اینرو تقلیل حقوق بشر به مجموعه هنجارها و ارزشهای حقوقی- اخلاقی صرفا عملی و قابل اجرا توسط نهادها و افراد جامعه، به معنی برکندن آن از ریشه و بدنهی اصلی آن(سوژه آزاد و مدرنیته) میباشد و این خطاست؛ چون حقوق بشر بخش لاینفک بدنهی ساختار زندگی مدرن است که بر بنیاد سوژه استوار است، و باید آنرا بهعنوان بخشی از ساختار اجتماعی و فرهنگی و سیاسی مدرن که بر بنیاد سوژه استوار است درک کنیم. از اینرو حقوق بشر میکانیزم عملی کاشت سوژهی آزاد و خودبنیاد در زمین یک جامعه و یک فرهنگ است که به ثمر نشاندن آن جز با آزادی انسان ممکن نیست. سوژهی آزاد و خودبیناد همان بذر حقوق بشر است که مایور بهطور مبهم از آن یاد میکند و ماده اول حقوق بشر آنرا تصریح میکند: «تمام افراد بشر آزاد زاده میشوند و... »
ادامه دارد






